ناسازگار
(ص مرکب) هر آنچه سازگاری و موافقت ندارد (ناظم الاطباء) تندخوی بدمزاج (شمس اللغات) ناموافق ستیزه جو بدسلوک ناملایم دشمن خو که سازگار نیست که موافق طبع نیست ناخوش طبع : که ناپایدارست و ناسازگار چنین بوده تا بوده این روزگارفردوسی بخندید رستم از اسفندیار بدو گفت کای شاه ناسازگارفردوسی...
ناسازگاری
(حامص مرکب) ناسازواری بدسلوکی بدرفتاری سازگاری نکردن نساختن سازگاری نداشتن : جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفتسعدی چو دیدندش برفتن استواری در آن ناسازگاری سازگاریوحشی ز دلبر گویم و ناسازگاریش هم از دل گویم و افغان و زاریشوصال || مخالفت عدم موافقت (ناظم الاطباء) ناهماهنگی کجروی ستیزه...
ناسازگاری کردن
[کَ دَ] (مص مرکب)مخالفت کردن ناموافق و مخالف شدن (ناظم الاطباء ||) بدسلوکی بدرفتاری سازگاری نکردن رجوع به ناسازگاری شود.
ناسازندگی
[زَ دَ / دِ] (حامص مرکب)عمل و چگونگی ناسازنده || ناسازگاری عدم توافق سازگار نبودن : و هر قبیله ای از ایشان را مهتری بوده از ناسازندگی با هم (حدود العالم).
ناسازنده
[زَ دَ / دِ] (نف مرکب) چیزی که مؤثر و کارگر نباشد (ناظم الاطباء ||) ناسازگار بدسلوک بدرفتار : مردمانش [ مردم غور ] بدخواند و ناسازنده و جاهل (حدود العالم ||) ضد ناموافق مخالف : ماده چیزیست فراز هم آورده از چهار مایهء با یکدیگر ناسازنده و ناگنجنده (ذخیرهء...
ناسازوار
(ص مرکب) مخالف غیرموافق آنکه سازش ندارد (ناظم الاطباء) مخالف (دهار) منافی مانعه الجمع متباین مباین || سرکش آنچه مطیع و رام نباشد (ناظم الاطباء ||) بدخوی بدسلوک ناموافق: ناشزه؛ زن ناسازوار با شوی (منتهی الارب ||) غیرمتناسب ناموزون (دانشنامهء علائی ||) مضر زیان بخش.
ناسازواری
(حامص مرکب) مخالفت (دهار) مخالفت عدم موافقت اختلاف منازعت سرکشی عدم اطاعت (ناظم الاطباء ||) تباین بینونت تنافی منافات عدم توافق تضاد.
ناسازواری کردن
[کَ دَ] (مص مرکب)اطاعت نکردن گردنکشی کردن (از ناظم الاطباء ||) بدسلوکی بدرفتاری دشمن خوئی || ناسازگاری کردن سازگاری نداشتن رجوع به ناسازوار شود.
ناسازی
(حامص مرکب) از: ناساز + ی، اسم معنی، حاصل مصدر (حاشیه برهان قاطع چ معین) مخالفت کردن (برهان قاطع) (آنندراج) مخالفت عدم موافقت (ناظم الاطباء) مخالفت (انجمن آرا) دشمنی ناسازگاری کج روی ستیزه خوئی : گردون ستیزه کار دیدی که چه کرد ناسازی روزگار دیدی که چه کرد مشتاق اصفهانی...
ناسالخورد
[خوَرْ / خُرْ] (ن مف مرکب)جوان کم سال مقابل سالخورد که سالخورده نیست : کزین شاه ناسالخورد جوان چرائید پردرد و خسته روانفردوسی به هرمزد ناسالخورد جوانفردوسی.
ناسالخورده
[خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) جوان اندک سال که سالخورده نیست مقابل سالخورده رجوع به ناسالخورد و سالخورده شود.
ناسالم
[لِ] (ص مرکب) مقابل سالم بیمار ناتندرست مریض رنجور علیل دردمند || ناسازگار ناملایم نامعتدل || آلوده مخالف بهداشت: هوای ناسالم || ناتو ناقلا نادرست نابکار ماجراجو ناملایم آشوب طلب شرانگیز.
ناسالمی
[لِ] (حامص مرکب) بیماری مرض ناسلامتی سالم نبودن سرحال نبودن || ناسازگاری ناسازواری عدم اعتدال || آلودگی زیان بخشی: ناسالمی هوا، ناسالمی آب.
ناسامان
(ص مرکب) نابسامان بی هنجار آشفته بی حساب نامنظم : اندرین روزگار ناسامان هرکه را علم هست یا هنر است همچو روباه هست کشتهء دم همچو طاوس مبتلای پر است محمدبن عبدالملک || تبهکار نابکار هرزه || پریشان نامربوط نابجا : یلدرجی از گفتهء ناسامان پشیمان شد (جهانگشای جوینی) رجوع...
ناسامانی
(حامص مرکب) بی ترتیبی بی نظمی بی قانونی (ناظم الاطباء) آشفتگی بی سرانجامی مرتب و روبراه نبودن || هرزگی خلاعت (یادداشت مؤلف) رجوع به نابسامانی شود.
ناسامن
[مُ] (اِخ)( 1) نام قبیله ای که طبق روایت هرودوت در طرف غربی مملکت لیبیا می زیسته اند هرودوت آنان را چنین توصیف کرده اینها در تابستان حشم خود را کنار دریا رها کرده به ولایت آوگیل می روند، در آنجا درخت خرما زیاد است، بعلاوه ملخ » : است...
ناسب
( [سِ] (اِخ) لقب رجالی هشام بن محمد است (ریحانه الادب ج 4 ص 141.
ناسبی
(اِخ)( 1) تخلص داوید روس لوک( 2)ناقد و هزل نویس آمریکائی است وی به سال 1833 م در بینگهامتون( 3) به دنیا آمد و در Nasby (2) - David Ross Locke (3) - Binghamton - ( سال 1888 م دنیا را بدرود گفت ( 1.
ناسپاس
[سِ] (ص مرکب) کافرنعمت (آنندراج) ناشکر (انجمن آرا) ناشکر حق ناشناس نمک بحرام بی وفا ناپسند بی تمیز (ناظم الاطباء) کنود (ترجمان القرآن) کافر کفور کفار کناد کنود (منتهی الارب) ناحقگزار حق ناگزار نمک نشناس که سپاسگزار نیست که سپاسگزاری نکند : خرد نیست با مردم ناسپاس نه آن را...
ناسپاس شدن
[سِ شُ دَ] (مص مرکب)کفران ورزیدن ناشکری کردن : شنیدی که ضحاک شد ناسپاس ز دیو و ز جادو جهان پرهراسفردوسی و صحبت نیکان و کردار نیک را ناسپاس مشو (منتخب قابوسنامه ص 38 ) دولت خود بین و مشو ناسپاس شکر بگو بر کرم بی قیاس امیرخسرو (از آنندراج)...
