ناسپاسی
[سِ] (حامص مرکب) ناشکری نمک بحرامی بی وفائی (ناظم الاطباء) کفر کفران کفران نعمت کافرنعمتی نمک ناشناسی نمک کوری بطر : دگر آنکه مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگردفردوسی هرآنکس که او راه یزدان گزید سر از ناسپاسی بباید کشیدفردوسی از او گر پذیری بافزون شود دل از ناسپاسی...
ناسپاسی کردن
[سِ کَ دَ] (مص مرکب)کفر کفران کفور (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی) کفر (دهار) مکافره کفران کنود (منتهی الارب) ناشکری کردن ناحق گزاری حق ناشناسی شکر نعمت بجا نیاوردن : ترا ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال و گنجنظامی گرت خواهیم کردن حق شناسی نخواهی...
ناسپال
(اِ) پوست انار نارپوست (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ نظام از جهانگیری)( 1) (شمس اللغات) (انجمن آرا) پوست انار که در رنگ رزی به کار می برند (ناظم الاطباء) ( 1) - این لفظ در هندی هم هست و جهانگیری شاهد نیاورده که معلوم شود فارسی است (فرهنگ نظام).
ناسپردن
[سِ پُ دَ] (مص منفی) مقابل سپردن رجوع به سپردن شود.
ناسپردنی
[سِ پُ دَ] (ص لیاقت) که سپردنی نیست مقابل سپردنی رجوع به سپردنی شود.
ناسپرده
[سِ / سَ پَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)دست نخورده بکر که پای کسی بدان نرسیده باشد: مرغزاری ناسپرده (یادداشت مؤلف) - ناسپرده جهان؛ نیازموده دنیاندیده کم سال جوان که روزگاری دراز بر او سپری نشده باشد : بدو گفت کای یادگار مهان پسندیده و ناسپرده جهانفردوسی ز دست...
ناسپرده
[سِ پُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مقابل سپرده رجوع به سپرده شود.
ناسپوختن
[سِ تَ] (مص منفی)نسپوختن مقابل سپوختن رجوع به سپوختن شود.
ناسپوختنی
[سِ تَ] (ص لیاقت) که قابل سپوختن نیست که نتوانش سپوخت که نبایدش سپوخت مقابل سپوختنی.
ناسپوخته
[سِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)مقابل سپوخته رجوع به سپوخته شود.
ناستائیدن
[سِ دَ] (مص منفی) نستودن ناستودن ستایش نکردن نستائیدن مقابل ستائیدن.
ناستائیدنی
[سِ دَ] (ص لیاقت) که قابل و لایق ستایش نیست که نتوان آن را ستائید نستودنی ناستودنی.
ناستائیده
[سِ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ناستوده مقابل ستائیده رجوع به ستائیده شود.
ناستدن
[سِ تَ دَ] (مص منفی) نستدن نستاندن نگرفتن نپذیرفتن مقابل ستدن : چندانکه مروتست در دادن در ناستدن هزار چندانستانوری قدرت بخشش اگر نیست مرا باکی نیست قدرت ناستدن هست و لله الحمدانوری.
ناستدنی
[سِ تَ دَ] (ص لیاقت) که قابل ستاندن نیست که نباید آن را گرفت که درخور پذیرفتن و قبول کردن و گرفتن نیست مقابل ستدنی.
ناستده
[سِ تَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نستانده نگرفته.
ناستردن
[سِ تُ دَ] (مص منفی) نستردن مقابل ستردن رجوع به ستردن شود.
ناستردنی
[سِ تُ دَ] (ص لیاقت)محونشدنی که قابل ستردن نیست که نتوان آن را سترد و محو کرد رجوع به ستردنی شود.
ناسترده
[سِ تُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)سترده نشده محوناشده رجوع به سترده شود.
ناستودگی
[سِ / سُ دَ / دِ] (حامص مرکب) ستوده نبودن ناستوده بودن.
