میوه فروشی
[می وَ / وِ فُ] (حامص مرکب) صفت و شغل میوه فروش. (یادداشت مؤلف). و رجوع به میوه فروش شود. || (اِ مرکب) دکان یا جایی که در آن به فروختن میوه پردازند. محل یا میدان خاص فروش میوه.
میوه فشاندن
[می وَ / وِ فَ / فِ دَ](مص مرکب) میوه افشاندن. میوه دادن. میوه بخشیدن. (یادداشت مؤلف) :
آن روز ترا نخل برومند توان گفت
کز هر که خوری سنگ عوض میوه فشانی.
صائب (از آنندراج).
میوه ناک
[می وَ / وِ] (ص مرکب) حامل میوه. باردار. (ناظم الاطباء). میوه دار. بارور: ثامر؛ درخت میوه ناک. (منتهی الارب). و رجوع به میوه شود.
میویز
[می] (اِ) مویز. میمیز. کشمش. (یادداشت مؤلف) : از وی [ از مالن ] میویز طایفی خیزد. (حدود العالم). و نبیذ و خرما و میویز چون اندک طبخی بیابد حلال شود. (راحه الصدور راوندی). چون عصیر خرما و میویز و انگور به هم بیامیزند. (راحه الصدور راوندی).
باز میویز فراوان به...
میویزج
[می زَ] (معرب، اِ)(1) میویزک. حب الراس. اسطافیس اغریا. زبیب الجبل. زبیب بری. (یادداشت مؤلف). زبیب الجبل است. (تحفهء حکیم مؤمن). هو الزبیب الجبلی و فی شربه خطر. حار یابس فی الثالثه. الشربه منه ثلاث حبات... (از بحر الجواهر). ضرس العجوز. (از تذکرهء داود ضریر انطاکی ص335). و رجوع به...
میویزک
[می زَ] (اِ) میویزج. حب الرأس. زبیب الجبل. زبیب بری. اسطافیس اغریا. (یادداشت مؤلف). و رجوع به میویزج شود.
میویزه
[می زَ / زِ] (اِ) میویژه. گیاهی که به تازی علیق نامند. (ناظم الاطباء). لبلاب. حلبلاب. (یادداشت مؤلف). و رجوع به مترادفات کلمه شود.
میویزی
[می] (ص نسبی) منسوب به میویز. مویزی. آنچه به مویز نسبت دارد. آنچه از مویز به دست آید :
نبید تلخ چه انگوری و چه میویزی
سپید سیم چه با سکه و چه بی سکه.منوچهری.
و رجوع به میویز شود.
میویژه
[می ژَ / ژِ] (اِ) میویزه. گیاهی که به تازی علیق نامند. (ناظم الاطباء). سلم عاشق که به تازی عشقه و لبلاب گویند و در برخی از فرهنگها با زاء نیز دیده شده است. (از شعوری ج2 ورق 366). و رجوع به میویز شود.
میوینه
[می نَ / نِ] (اِ) درختی که در اول بهار نجنبد و سبز نشود و هیزم گردد. (ناظم الاطباء). || شاخهء زاید درخت که برای هموار و مرتب شدن شاخه ها آن را می برند. (از شعوری ج2 ورق 366).
میه
[مَیْ یَ] (اِخ) دختر طلابه بن قیس بن عاصم غسانی یکی از ملوک عرب معشوق ذی الرمه شاعر بود و شرح عاشقی و عشق او در مقدمهء دیوان ذی الرمه (چ مصر) آمده است. در شعر منوچهری نام وی به صورت مخفف «می» آمده است:
نوروز برنگاشت به صحرا به مشک...
میه
[مَیْهْ] (ع مص) زراندود کردن شمشیر و جز آن را. (از منتهی الارب از مادهء م ی ه) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). موه. (المصادر زوزنی). || موه. (ناظم الاطباء). بسیارآب گردیدن چاه. (منتهی الارب). بسیارآب گردیدن. (آنندراج). بسیار شدن آب در چاه. (المصادر زوزنی). میهه. || آب برآمدن از...
میه
[مَی یِهْ] (ع ص) میهه. پر از آب مانند کشتی و چاه و جز آن.
میه
[مِ یِ] (اِ) دیوک جامه. (ناظم الاطباء). بید.
میهم
[مَ هَ] (اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهء شهرستان سنندج، واقع در 16هزارگزی جنوب خاوری قروه با 1310 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میهمان
(ص، اِ) مهمان. ضیف. مقابل میزبان. (یادداشت مؤلف) :
کسی را بدین دشت پیکار نیست
همان میهمان نزد کس خوار نیست.فردوسی.
نهان گفت دایه بدان مهرجوی
که این میهمان چون فتادت بگوی.فردوسی.
ز ترک و چگل خواست چاچی کمان
به جم گفت ای نامور میهمان.فردوسی.
درش استوار از پی او ببست
که تا میهمانش کند استوار.عنصری.
خورش نه بر...
میهمان خان
(اِ مرکب) میهمان خانه. مهمانخانه. مضیف. ضیافتگاه. تالار و محل پذیرایی از مهمان :
بوی شاد یک هفته مهمان من
بیارایی این میهمان خان من.اسدی.
و رجوع به میهمان خانه و مهمان خانه شود.
میهمان خانه
[نَ / نِ] (اِ مرکب)مهمانخانه. مهمانسرا. مهمانسرای. میهمانسرا. میهمانسرای. مسافرخانه. مضیف. (یادداشت مؤلف) :
یکی میهمان خانه برخاسته ست
تو مهمان جهان خوان آراسته ست.اسدی.
میهمان خانه ای مهیا داشت
کز ثری روی در ثریا داشت.نظامی.
ز بی وثاقی و بی خانگی همی باشم
گهی به مسجد و گاهی به میهمان خانه.
اثیرالدین اومانی.
و رجوع به مهمانخانه...
میهمان دار
(نف مرکب) مهمان دار :مردمانی اند [ مردمان گرگان ] درشت صورت و جنگی و پاک جامه و بامروت و میهمان دار. (حدود العالم). و رجوع به مهمان دار شود.
میهمان داری
(حامص مرکب)مهمان داری. صفت و عمل میهمان دار. پذیرایی از میهمان. میزبانی. (از یادداشت مؤلف) :
گفت من چون در این جهان داری
خو گرفتم به میهمان داری.نظامی.
و رجوع به میهمان دار و مهمان داری شود.
