مینوت
(فرانسوی، اِ)(1) مسودهء مطلبی که کسی بنویسد تا بعد مبیضه شود. (فرهنگ نظام). پیش نویس. سواد. مقابل بیاض.
(1) - Minute.
مینوچهر
[چِ] (ص مرکب) با روی چون بهشت. زیباروی. (از برهان). منوچهر.
مینودز
[دِ] (اِخ) عبادتگاهی در کوه آتشگاه به زمان طهمورث که در آنجا بتان نهادنده بودی بسیار چنانکه از جملهء شهرهای مشرق آنجا آمدندی به حج کردن تا روزگار گشتاسف و اسفندیار به فرمان پدر آن را از بتان خالی کرد و آتشگاه کرد و هم بر آن بماند تا شاه...
مینودشت
[دَ] (اِخ) یکی از بخشهای شهرستان گرگان که در مشرق بخش رامیان واقع و قسمت جنوبی آن کوهستانی و سردسیر و قسمت شمالی آن معتدل و مرطوب است. آب قریه های کوهستانی این بخش از چشمه سارها و قراء دامنه ای و دشت از رودخانه های اوغان، خرخر، چهل چای...
مینودشت
[دَ] (اِخ) نام یکی از دو قصبهء بخش مینودشت و نام قدیم آن حاجی لر بوده است و از مجموع آبادیهای قره محمودلو، خوردیماق، پسرک، گلوکند و قلمی تشکیل یافته است. این قصبه در 18 کیلومتری مشرق گنبدقابوس و دامنهء ارتفاعات واقع است. آبش از رودخانه های چهل چای و...
مینورسکی
[نُرْ] (اِخ)(1) ولادیمیر فدوروویچ. متولد سال 1877 م. و متوفی به سال 1966 م. دانشمند و خاورشناس عالیقدر روسی که در «کرچوا» شهر کوچکی در کنار ولگا متولد شد. در دانشگاه مسکو نخست حقوق و پس از آن در انستیتوی لازارف مسکو زبانهای شرقی آموخت و به خدمت وزارت خارجهء...
مینورک
[نُرْ] (اِخ)(1) جزیره ای است در دریای مدیترانه متعلق به اسپانیا که در شرق جزایر بالئار(2) قرار دارد. مساحتش 780 کیلومتر مربع و جمعیتش 42500 نفر است. این جزیره تقریباً فاقد کوه و تپه و ارتفاعات است و تقریباً به صورت دشتی مسطح است که از سطح دریا نیز ارتفاع...
مینورنگ
[رَ] (ص مرکب) به رنگ مینو. به رنگ زمرد. سبزرنگ :
این گران مایه باغ مینورنگ
که بخون دل آمده ست به چنگ.نظامی.
مینوروش
[رَ وِ] (ص مرکب)بهشتی رفتار. پاکیزه رفتار. خوب رفتار. رجوع به مادهء بعد شود.
مینوروشن
[رَ وِ] (ص مرکب) مینوروش. پاک رفتار : و این مرد ویراف است که از او پاکیزه تر و مینوروشن تر و راستگوی تر کسی نیست. (دیباچهء ترجمهء پارسی ارداویرافنامه ص208 یادنامهء پورداود).
مینوسرشت
[سِ رِ] (ص مرکب) که سرشتی مانند مینو دارد. که طبیعتی مانند بهشت دارد. دارای سرشت و طبیعت بهشت. دارای خلقت بهشت. توسعاً به معنی زیبا و خرم :
درآمد به آن شهر مینوسرشت
که ترکانش خوانند لنگر بهشت.نظامی.
در آن خرم آباد مینوسرشت
فروماند حیران ز بس آب و کشت.نظامی.
زمانه به کردار باغ...
مینوش
[مَ / مِ] (نف مرکب) می نوشنده. نوشندهء می :
هوش نگذاشت به سر آن لب مینوش مرا
با چنان هوش ربائی چه کند هوش مرا.
صائب (از آنندراج).
مینوفام
(ص مرکب) به رنگ مینو. به رنگ مینا. کبودرنگ. رجوع به مینو و مینا شود.
- چرخ مینوفام؛ کنایه از آسمان است :
ارم آرام دل نهادش نام
خوانده مینوش چرخ مینوفام.نظامی.
مینوفش
[فَ] (ص مرکب) بهشت مانند :
شد برون از سرای مینوفش
سر سوی خانه کرد با دل خوش.
نظامی (هفت پیکر).
مینوکده
[کَ دَ / دِ] (اِ مرکب) خانهء بهشت. جای خرم. باغ باصفا. محوطه ای بهشت مانند. محل بهشت سان :
در هر چمنی چو چشم بینا
مینوکده ای به رنگ مینا.
نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص269).
مینوگون
(ص مرکب) به سان مینو. مینورنگ. کبودرنگ.
- ایوان مینوگون؛ کنایه از آسمان است :
فروغ از توست انجم را بر این ایوان مینوگون(1)
شعاع از توست مر مه را بر این گردون مینائی.
سنائی.
|| بهشت مانند.
(1) - ن ل: مینوون.
مینوگیها
(ص)(1) حالت امکانی. یکی از حالات مبدأ و تکوین عالم به عقیدهء زرتشتی ها. حالت مخلوقات اورمزد در سه هزار سال اول از 12000 سال عمر خلقت عالم. (از ایران در زمان ساسانیان چ 2 ص168). در آغاز کار جهان به حالت مینوگیها یعنی امکانی بود. در این دوره فقط...
مینوی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به مینو. بهشتی. جنتی. || روحانی. رجوع به مینو شود.
- جهان (عالم) مینوی؛ جهان روحانی. عالم مینوی. مقابل دنیا و گیتی.
مینوی
(اِ) مینو. بهشت :
وزان شارسان سوی مانوی راند
که او را جهاندار مینوی خواند.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی 43/1120).
رجوع به مینو شود.
مینوی
[نُ] (اِخ) مجتبی. دانشمند ایرانی متولد سال 1282 ه . ش. تحصیلات ابتدائی او در سامره و تهران و تحصیلات متوسطهء وی در دارالفنون و دارالمعلمین مرکزی و تحصیلات و مطالعات دانشگاهی و عالی او در کینگز کالج (لندن) و مدرسهء مطالعات آسیائی دانشگاه لندن بود. شغل های اداری وی:...
