میهمان دوست
(ص مرکب)مهمان دوست :
درویش نواز و میهمان دوست
اقبال در او چو مغز در پوست.نظامی.
و رجوع به مهماندوست شود.
میهمانسرا
[سَ] (اِ مرکب) مهمان سرا :
این زمین میهمانسرایی دان
آدمی را چو کدخدایی دان.سنائی.
و رجوع به مهمانسرا شود.
میهمانسرای
[سَ] (اِ مرکب) مهمانسرا. و رجوع به مادهء قبل و مهمانسرا شود.
میهمان نواز
[نَ] (نف مرکب) مهمان نواز :
وان مهتر میهمان نوازش
می داشت به صد هزار نازش.نظامی.
و رجوع به مهمان نواز شود.
میهمان نوازی
[نَ] (حامص مرکب)عمل و صفت میهمان نواز. مهمان نوازی. و رجوع به مهمان نوازی و میهمان نواز شود.
میهمانی
(حامص) مهمانی. عمل میهمان کردن یا شدن. ضیافت کردن یا شدن :
کسی کو کند میزبانی کسی را
نباید که بگریزد از میهمانی.منوچهری.
از خون من فرستی هر دم نوالهء هجر
یک ره به خوان وصلم ناکرده میهمانی.خاقانی.
رجوع به مهمانی شود.
میهمله
[هَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان خدابنده لو بخش قروهء شهرستان سنندج استان کردستان، واقع در 17هزارگزی جنوب خاوری گل تپه و کنار شوسهء همدان با 1100 تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات و راه آن شوسه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میهن
[هَ] (اِ) وطن و مسکن و مقام و زادبوم و بنگاه و آرامگاه. (ناظم الاطباء). خانمان و وطن و زادبود. (از لغت فرس اسدی). جای آرام و بنگاه و زادبوم. زادبوم. (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان). جای آرام و خان مان و زادبود. (فرهنگ اوبهی) :
اگر دورم از میهن و جای...
میهن پرست
[هَمْ پَ رَ] (نف مرکب)میهن پرستنده. وطن پرست. میهن دوست. میهن خواه. وطن دوست. وطن خواه. که میهن خویش در حد پرستش دوست دارد. آن که به میهن خود عشق می ورزد. (از یادداشت مؤلف).
میهن پرستی
[هَمْ پَ رَ] (حامص مرکب)صفت و عمل میهن پرست. وطن پرستی. وطن دوستی. میهن دوستی. وطنخواهی. و رجوع به میهن پرست شود.
میهن خواه
[هَ خوا / خا] (نف مرکب)وطنخواه. میهن دوست. میهن پرست. (از یادداشت مؤلف).
میهن خواهی
[هَ خوا / خا] (حامص مرکب) صفت و عمل میهن خواه. رجوع به میهن خواه شود.
میهن دوست
[هَ] (ص مرکب) که میهن خود دوست دارد. وطندوست. میهن پرست. میهن خواه. (از یادداشت مؤلف) و رجوع به میهن خواه شود.
میهنه
[نَ] (اِخ) قریه ای است از قراء خاوران و آن مرکز خاوران بوده و در حاشیهء بیابان مرو میان سرخس و ابیورد خراسان قرار داشته و نسبت بدان میهنی باشد و از آنجاست ابوسعید فضل اللهبن ابی الخیر معروف به ابوسعید ابوالخیر و آن را مَهنَه نیز نامند. (یادداشت مؤلف)....
میهنی
[هَ] (ص نسبی) منسوب است به میهن. رجوع به میهن شود. || منسوب است به میهنه و آن دیهی است در خراسان و زادگاه شیخ ابوسعید ابوالخیر باشد. (از یادداشت مؤلف). منسوب است به میهنه که از قراء خابران از نواحی سرخس باشد. (از لباب الانساب).
میهنی
[هَ] (اِخ) شیخ ابوسعید فضل اللهبن ابی الخیر، عارف. رجوع به ابوسعید شود.
میهنی
[هَ] (اِخ) رجوع به اسعد میهنی شود.
میهه
[مَیْ یِ هَ] (ع ص) میه. پر از آب مانند کشتی و چاه و جز آن. (ناظم الاطباء): رکیه میهه؛ چاه بسیارآب. و رجوع به میه شود.
میهه
[مَ هَ] (ع مص) موه. (ناظم الاطباء). رجوع به موه شود.
میهه
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان تنگ گزی بخش اردل شهرستان شهرکرد واقع در 65هزارگزی شمال اردل با 161 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
