ارتنگ
[اَ تَ] (اِ) صفحه و تختهء نقاشان. (غیاث) (آنندراج). || نگارخانه (مطلق). (آنندراج). || دکان. || کتب خانه. (آنندراج). || چادری که در او همه نقشها بود یعنی علم خانه. (مؤید الفضلاء از زبان گویا). || قبهء ارتنگ؛ در این بیت ظاهراً مراد آسمانست که مزین بکواکب است(1) :
باز گوید...
ارتنگ
[اَ تَ] (اِخ) ارژنگ. ارثنگ. (آنندراج). ارزنگ. (آنندراج). نام کتاب مصور منسوب به مانی. کتابی است در اشکال مانی بصورتهای عجیب. (فرهنگ اسدی نخجوانی). و مانی را بخطا از نقاشان چین دانسته اند. نگارنامهء مانی. (غیاث اللغات). کتابی که اشکال مانوی تمام در آن نقش است. (آنندراج). کارنامهء مانی. در...
ارتنگ
[اَ تَ] (اِخ) ارژنگ. نام دیوانست. (اوبهی). نام دیویست که رستم در مازندران هلاک کرد، او بسیار پهلوان و گندآور بود.
ارتنگ وار
[اَ تَ] (ص مرکب) ارژنگ وار. مانند ارتنگ. همچون ارتنگ (مانی) :
یکی نامه بنوشت ارتنگ وار
برو کرده صد گونه رنگ و نگار.فردوسی.
ارتنگی
[اَ تَ] (ص نسبی) منسوب به ارتنگ مانی :
گر التفات خداوندیش بیاراید
نگارخانهء چینی و نقش ارتنگی است.
(گلستان).
ارت نوبچات
[اَ تَ نَ وَ] (اِخ) پسر نِموپَت از خاندان فراتاکار. رجوع به ایران باستان ص2627 شود.
ارتواء
[اِ تِ] (ع مص) سیراب شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || تافته و سطبرتاه گردیدن رسن. (منتهی الارب). || معتدل و سطبر شدن بندهای مرد. (منتهی الارب). تروت مفاصله؛ اعتدلت و غلظت، عن ابن سیده، کارتوت، و هذه عن الازهری و فی الصحاح ارتوت مفاصل الرجل. (تاج العروس).
ارتواگو
[اِ تِ گُ] (اِخ)(1) جزیره ایست بجنوب خلیج تروندیم بر ساحل نروژ و مساحت آن 109 هزار گز مربع است و 850 تن سکنه دارد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Ertevago.
ارتوج
[ ] (اِخ) (ییلاق سلطان...) موضعی است نزدیک آق سرا. رجوع به حبط ج2 ص151 هشت سطر به آخر مانده شود.
ارتوق
[ ] (اِخ) رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 178 شود.
ارتوقاپو
[ ] (اِخ) کتیبه ای از خشیارشاه شاهنشاه هخامنشی در ارتوقاپویِ وان در بلندی شصت پا از زمین بجا مانده است. رجوع به ایران باستان ص1614 شود.
ارتوقاه
[ ] (اِخ) ابوآلغو از امرای دورهء فترت پس از ابوسعید. (ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص149).
ارتوناس
[] (اِ) بیونانی، طین قیمولیا(1)یعنی گِلِ جزیرهء سیمل(2) که امروز آن جزیره را ارژان تی یر(3) نامند و در بصره این خاک را طین الحر خوانند و آن بر سه گونه است: طین ارمنی و طین سلجماسه و طین اشبانیا (اسپانیول) و گاه از طین قیمولیا، طین سیراف را خواهند....
ارتوین
[ ] (اِخ) موضعی است بمغرب اردهان.
ارته
[اَ تَ / تِ] (اِ)(1) اِسکمبر.
(1) - Pterocosus persicus.
ارته
[اُ تَ] (ع اِ) موئی که بر سر حربا یعنی آفتاب پرست میباشد.
ارته
[اَ رَ تَ] (اِخ) دهی است بین سیاهرود و ساری. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 50 و 122).
ارته
[اُ تَ] (اِخ) کرسی مقاطعهء ولایت برنات سفلی. موقع آن قرب نهر غاف دوبو بمسافت 40 هزارگزی شمال غربی بوعلی، سکنهء آن در حدود هفت هزار تن و محصول آن نمک خوب و پر مرغابی و منسوجات پشمی است. (از ضمیمهء معجم البلدان).
ارتهاء
[اِ تِ] (ع مص) آمیخته شدن. || رهیه ساختن. [ و رهیه طعامی است ]. || شوریده رأی گردیدن. (منتهی الارب).
ارتهاس
[اِ تِ] (ع مص) جنبیدن. مضطرب شدن. (منتهی الارب). || ارتهاس پایهای ستور؛ بر یکدیگر خوردن آن، گاه رفتن. بر یکدیگر زدن سم ستور در رفتن. (منتهی الارب). || دست ستور درهم کوفتن چنانکه خون آلود شود. (زوزنی). || ارتهاس قوم؛ انبوهی کردن آنان و در جنگ افتادن آنان. ||...
