ارتقان
[اِ تِ] (ع مص) آلوده شدن بزعفران. (منتهی الارب).
ارتق ارسلان
[اُ تُ اَ سَ] (اِخ) رجوع به نصیرالدین ارتق ارسلان المنصور شود.
ارتق بوکا
[اُ تُ] (اِخ) ابن تولی خان بن چنگیزخان. از امرای مغول پدر ارغینه خاتون (زوجهء قراهلاکو) و از اجداد ارپاخان. رجوع به حبط ج 2 ص 18، 27، 76، 77 شود.
ارتقیه
[اُ تُ قی یَ] (اِخ) سلسله ای از امرای دیاربکر (495 - 712 ه . ق.). ارتق بن اکسب مؤسس این سلسله یکی از سرداران لشکری ترکمان قشون سلجوقی بود که چون تتش سلطان دمشق بیت المقدس را فتح کرد او را بحکومت آنجا گماشت. پسران ارتق سقمان و ایلغازی...
ارتقیهء کیفا
[اُ تُ قی یَ یِ کَ] (اِخ)سلسله ای از امرای ارتقی به کیفا (495 - 629 ه . ق.). رجوع به ارتقیه شود. این شعبه را ایوبیان منقرض کردند. رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 149 و 150 شود.
ارتقیهء ماردین
[اُ تُ قی یَ یِ] (اِخ)سلسله ای از امرای ارتقی به ماردین (502 - 811 ه . ق.). رجوع به ارتقیه شود. این سلسله را امرای قراقویونلو برانداختند. رجوع به طبقات سلاطین اسلام صص150 - 151 شود.
ارتکاء
[اِ تِ] (ع مص) اعتماد. اعتماد کردن. (تاج المصادر بیهقی). اِتکال.
ارتکاب
[اِ تِ] (ع مص) کردن (گناه، معصیت). ورزیدن گناه و آنچه بدان ماند. گناه و آنچ بدان ماند کردن. (تاج المصادر بیهقی). گناه و آنچه بدان ماند بکردن. (زوزنی): ارتکاب ذنوب؛ اتیان ذنوب. دستگیری حین ارتکاب(1). || پیوسته بودن در گناه و غیره. || شروع بکاری کردن. (وطواط): و هرکه...
ارتکاح
[اِ تِ] (ع مص) تکیه کردن. اعتماد کردن. (منتهی الارب). || آکنده شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). مملو شدن.
ارتکاز
[اِ تِ] (ع مص) ثابت شدن. || ارتکاز عِرق؛ برجستن رگ. پریدن رگ. (منتهی الارب). || ارتکاز بر قوس؛ گوشهء آن بر زمین نهاده بر آن تکیه کردن (برای برخاستن). بر کمان تکیه کردن. آنرا بر زمین فروبرده ایستادن.
ارتکاس
[اِ تِ] (ع مص) نگونسار شدن. || افتادن. (منتهی الارب). بیفتادن. || انبوهی کردن. (منتهی الارب). فراهم آمدن. || بازگشتن بچیزی که از آن خلاص یافته باشد. بجای خود گردیدن. || گرداگرد مرکز گشتن. (منتهی الارب).
ارتکاض
[اِ تِ] (ع مص) جنبیدن هرچه باشد. بجنبیدن بچه در شکم. (زوزنی). بچه بجنبیدن در شکم. (تاج المصادر بیهقی). || اضطراب. اضطراب کردن در کاری. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || بزرگ شدن بچه در شکم مادیان و جنبیدن و لگد زدن آن. (منتهی الارب).
ارتکاف
[اِ تِ] (ع مص) افتادن برف و پا گرفتن آن. افتادن برف و جای گرفتن آن بر زمین. (منتهی الارب). مؤلف تاج العروس گوید: اِرتکف الثلج؛ اهمله الجوهری و قال شمر أی وقع فثبت فی الارض، زاد فی اللسان کقولک فی الفارسیه: بنشست.
ارتکاک
[اِ تِ] (ع مص) جنبیدن. لرزیدن. (منتهی الارب). || مرتک گردیدن، یعنی بلیغ نمودن و در وقت مخاصمه عاجز آمدن. || ارتکاک در امری؛ شک کردن در کاری. || سخن آشفته گفتن که فهم نتوان کردن، چنانکه مستی: سکران مرتک.
ارتکام
[اِ تِ] (ع مص) برهم نشستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). تراکم. (آنندراج): دو هزار سوار و پیاده بفرستاد تا در مکامن آجام بوقت ارتکام ظلام بر او شبیخون کنند و روی زمین از وی خالی گردانند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 127). || گرد آمدن. (منتهی الارب).
ارتکان
[اِ تِ] (ع مص) آرمیدن. || پشت دادن.
ارتکان
[اَ تَ] (اِ) بلغت فارسی سنگ ریزه های سبکی است زردرنگ و کوچک. محرق او لطیف و طلاء او با آب گشنیز و مانند او جهت اورام حاره و با محللات جهت بردن گوشت زیاده و با قیروطی(1) جهت رویانیدن گوشت و با مدرّات جهت ریزانیدن حصاه نافع است و...
ارت کری بانت
[اُ تُ کُ] (اِخ)(1) جزو ایالت دهم از ایالات هخامنشی. رجوع به ایران باستان ص1473 شود.
(1) - Ortocorybantes.
ارتکین
[اَ تَ] (اِ) رجوع به ارتکان شود.
ارتکین
[اَ تَ] (اِخ) از امرای مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص572 و 573 شود.
