ارته خشتر
[اَ تَ شَ رَ] (اِخ)(1) ارته خشثر. نام اردشیر به زبان پارسی باستان در کتیبه های هخامنشی. رجوع به اردشیر... و ایران باستان ص907 و 991 و 1164 و 2626 و 2627 شود.
(1) - Artakhshathra.
ارته زوستر
[اَ تَ رَ] (اِخ) دختر داریوش بزرگ و زن مَردونیه پسر گُبریاس. (ایران باستان ص875 حاشیهء 2).
ارته سیراس
[اَ تَ] (اِخ) (مبدل ارته خشثره یا اردشیر) رجوع به ایران باستان ص1034 شود.
ارته کاکنا
[اَ تَ] (اِخ)(1) آرتاکوان(2). ظاهراً مصحف اردکان. رجوع به اردکان و ایران باستان ص1654 و 1655 شود.
(1) - Artacacna.
(2) - Artacoan.
ارته کام
[اَ تَ] (اِخ)(1) ارته کاما. دختر ارته باذ (معاصر اُخُس و داریوش سوم). وی بقول آرّیان زن بطلمیوس ساموفیلاکس شد. (ایران باستان ص1883 و 2018 و 2019).
(1) - Artacama.
ارته کاماس
[اَ تَ] (اِخ)(1) والی فریگیهء بزرگ از جانب کوروش کبیر شاهنشاه هخامنشی. (ایران باستان ص460).
(1) - Artacamas.
ارته کوی
[اُ تَ کَ] (اِخ) موضعی است بجنوب قارص.
ارته گرس
[اَ تَ گِ] (اِخ)(1) رئیس کادوسیان. وی در جنگ کونّاکسا که بین کوروش کوچک و برادر وی اردشیر دوم شاهنشاه هخامنشی درگرفت، بکوروش برخورد و بقول پلوتارک (اردشیر، بند 10) به او چنین گفت: «ای ظالم ترین و دیوانه ترین مردان، که نام کوروش - بهترین نام پارسی - را...
ارته میس پراسیا
[اَ تِ پِ] (اِخ)(1) نام معبدی در کاستابالا(2). (ایران باستان ص2103).
(1) - Artemis Perasia.
(2) - Castabala.
ارته وازد
[اَ تَ] (اِخ) مبدل ارته باذ. رجوع به ارته باذ شود.
ارته وازد
[اَ تَ] (اِخ) گایوس یولیوس. از امرای آذربایجان که در سن 38 سالگی به روم درگذشت. رجوع به ایران باستان ص 2625 و کتاب نامهای ایرانی تألیف یوستی ص412 شود.
ارته وازد اول
[اَ تَ دِ اَوْ وَ] (اِخ) از امرا و پادشاهان آترپاتکان (آذربایجان) متوفی در سنهء 20 ق. م. (ایران باستان ص2625).
ارته وازد دوم
[اَ تَ دِ دُوْ وُ] (اِخ) پسر آریُبَرزَن (متوفی بسال 2 م.). در آذربایجان و ارمنستان شاه بود.
ارتیاء
[اِ] (ع مص) دیدن. || دانستن تدبیر امری را. || رأی دیدن. (تاج المصادر بیهقی). || تأمل کردن. || نگریستن در کاری.
ارتیاب
[اِ] (ع مص) شک کردن. (منتهی الارب). بشک شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). در شک افتادن. (غیاث اللغات). بشک افتادن. گمان داشتن. (زمخشری). شک. شبهه. ریب. ریبه. || تهمت کردن کسی را. (منتهی الارب). || طریقهء ارتیاب. رجوع به ارتیابیه شود.
ارتیابیه
[اِ بی یَ / یِ] (از ع، ص نسبی)(طریقهء...) شکاکین(1). مرتابین. مریبین. اصحاب المانعه. مقابل قشریین و ظاهریان از نظر عرفا و متصوفه. || عقیده ای که بخصوص در امور متعلقهء بماوراءالطبیعه از هر گونه قضاوت مثبت و منفی خودداری کنند. از بزرگان این فرقه، پیرُّن مؤسس فرقهء مذکوره، اِنَه...
ارتیاح
[اِ] (ع مص) شادمانی. (منتهی الارب). شادی. شادمان شدن. (منتهی الارب). شاد شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). مسرت. سرور. رَوح. فرَح: ابوالحارث از آن حال ارتیاح نمود و بکتوزون را که امیر حاجب بزرگ بود به سپاهسالاری لشکر نیشابور فرستاد و او را سنان الدوله لقب داد. (ترجمهء تاریخ یمینی...
ارتیاد
[اِ] (ع مص) جُستن. (تاج المصادر بیهقی). طلب کردن. (غیاث اللغات): اذا بال احدکم فلیرتد لبوله؛ ای لیطلب مکاناً لیناً او منحدراً.
ارتیاس
[اِ] (ع مص) ارتئاس. مهتر شدن. (تاج المصادر بیهقی). مهتر گردیدن. سَری.
ارتیاش
[اِ] (ع مص) نیکو شدن حال کسی. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). حسن حال. نیکو شدن احوال: چون عبدالملک بن نوح و فایق از آن هزیمت ببخارا رسیدند و بکتوزون بدیشان پیوست و لشکرهای متفرق جمع شد دیگر بار خیال استقلال و امید ارتیاش و طمع انتعاش بر مزاج...
