واکوفته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب) سوده شده. (ناظم الاطباء).
واکوفته شدن
[تَ / تِ شُ دَ] (مص مرکب) سوده شدن. (ناظم الاطباء).
واکویدن
[کَ دَ] (مص مرکب)بازکاویدن. کاوش کردن. تفحص نمودن. درکاویدن چیزی و تجسس و جستجوی چیزی. (ناظم الاطباء).
واکی کلا
[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاتجن بخش مرکزی شهرستان شاهی، در 8 هزارگزی مغرب شاهی، در دشت معتدل هوای مرطوبی واقع است و 90 تن سکنه دارد. آبش از نهر هتکه و رودخانهء تالار، محصولش غلات و برنج و پنبه و ابریشم و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ...
واگذار
[گُ] (اِمص مرکب) ترک. تسلیم. تفویض. (ناظم الاطباء).
- واگذار شدن؛ تفویض شدن. (ناظم الاطباء).
واگذاردن
[گُ دَ] (مص مرکب) واگذار کردن. تسلیم کردن. || ترک گفتن. فروگذار کردن : یا فروگذاشت کنم یا واگذارم چیزی را از آنها که بر نفس خود پیمان گرفته ام... ایمان نیاورده ام به قرآن بزرگ. (تاریخ بیهقی ص318). || سپردن. حواله کردن. محول کردن : و کار به خدا...
واگذاردنی
[گُ دَ] (ص لیاقت) وانهادنی. بازگذاشتنی. واگذاشتنی. رها کردنی. ترک گفتنی. تسلیم کردنی. قابل واگذاردن. رجوع به واگذاردن شود.
واگذارده
[گُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)واگذاشته. واگذار کرده شده. واگذار شده. تسلیم شده. تفویض شده. که به دیگری محول و واگذار شده است.
واگذار کردن
[گُ کَ دَ] (مص مرکب)واگذار نمودن. تفویض کردن. تسلیم کردن. (ناظم الاطباء). سپردن. تحویل دادن. انتقال دادن ملکی یا مالی را به کسی: خانه را به او واگذار کردم. || ترک کردن. (ناظم الاطباء). رها کردن. یله کردن. دست برداشتن از چیزی. || سپردن. حواله کردن. محول کردن.
- واگذار کردن...
واگذارنده
[گُ رَ دَ / دِ] (نف مرکب)واگذارکننده. که واگذارد. که واگذار کند. که به دیگری تفویض کند. تسلیم کننده. || در اصطلاح بانکی، کسی که چیزی را می فروشد و به دیگری می دهد(1). (لغات فرهنگستان).
.
(فرانسوی)
(1) - Cedant
واگذاری
[گُ] (حامص مرکب) تفویض. تسلیم. (ناظم الاطباء). || ترک. طرح. (یادداشت مؤلف). || (ص نسبی) واگذارشده. تسلیم شده. منتقل شده. داده شده.
- املاک واگذاری؛ که مالک آن را به دیگری تسلیم کرده و تحویل داده است.
واگذاشتن
[گُ تَ] (مص مرکب) ترک کردن. بازگذاشتن. (ناظم الاطباء). اعطال. (منتهی الارب). رها کردن. یله کردن : ثابت ساز نزد خاص و عام که امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلافت را و وانمی گذارد رعایت آن را. (تاریخ بیهقی ص314).
از منی بودی منی را واگذار
ای ایاز آن پوستین را یاد...
واگذاشته
[گُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)متروک. رها شده. ول شده. || مفوض. تسلیم شده. سپرده شده. تحویل شده.
واگرا
[گِ] (نف مرکب)(1) متباعد. مقابل همگرا. رجوع به واگرایی شود.
(1) - Divergent.
واگرایی
[گِ] (حامص مرکب)(1) تباعد. (لغات فرهنگستان).
(1) - Divergence.
واگردان
[گَ] (ن مف مرکب، اِ مرکب)پوشاک عوضی. ملبوسی که بجای آنچه در تن دارند پوشند. (ناظم الاطباء). کن و واکن. جامه ای به ذخیره که جامهء پوشیده را بدل باشد. جامه ای جز آن که بر تن دارند که چون این شوخ گیرد آن دیگری را پوشند. جامهء نهاده برای...
واگردانیدن
[گَ دَ] (مص مرکب) زیر و زبر نمودن. سرنگون کردن. (ناظم الاطباء). || بازگردانیدن. (زوزنی) (ناظم الاطباء). مراجعت دادن. (ناظم الاطباء). || تکریر. تکرار. (زوزنی). اعاده. تردید. (یادداشت مؤلف).
واگردیدن
[گَ دی دَ] (مص مرکب)برگشتن. به عقب برگشتن. مراجعت کردن. (ناظم الاطباء). انصراف. بازگردیدن :
وانگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر.مولوی.
زآنکه از بانگ و علالای سگان
هیچ واگردد ز راهی کاروان.مولوی.
چسان ز میکده مخمور بگذرم صائب
نمی شود ز لب بحر تشنه واگردید.
صائب (از آنندراج).
دل وحشت...
واگردیده
[گَ دی دَ / دِ] (ن مف مرکب)نعت مفعولی است از واگردیدن. رجوع به واگردیدن شود. || لب برگشته. برگشته لب. (یادداشت مؤلف).
واگرفتن
[گِ رِ تَ] (مص مرکب)بازگرفتن. منع کردن. دریغ کردن. (یادداشت مؤلف). جدا کردن. دور گردیدن. بریدن :
چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نفس وامگیر.نظامی.
که چون بود کز گوهر و طوق و تاج
ز درگاه ما واگرفتی خراج.نظامی.
لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده جام خود وا مگیر.مولوی.
ای پادشاه سایه ز...
