هر
[هَ] (ص مبهم) کل. همه. تمام. (یادداشت به خط مؤلف). افادهء معنی عموم دهد همچون هرجا و هرکس و مانند آن. (برهان). ترجمهء کل هم هست. (برهان). پیش از اسم عام درآید و حکم آن اسم را در همانندان آن تعمیم دهد و نیز بر سر عدد درآید و حکمی...
هر
[هَ] (اِ) دانه ای است که در میان گندم روید و خوردن آن ضرر دارد و آن را بنابراین از گندم جدا کنند. (برهان). رشیدی نویسد: در نسخهء سروری گفته که بضم هاء است. (از حاشیهء برهان چ معین).
هر
[هَ] (اِ) آسیا. (یادداشت به خط مؤلف). فیروزآبادی گوید. «ابهر» معرب آب و هر است یعنی آب آسیا. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به کلمهء ابهر شود.
هر
[هَرر] (ع مص) به بانگ آوردن سگ را سرما. رجوع به هریر شود. || ریخ زدن. || بانگ کردن سگ. (منتهی الارب). || بانگ کردن کمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خشک و پراکنده شدن خاک.(1) (منتهی الارب). خشک و پراکنده شدن خار. (اقرب الموارد). || خوردن آنچه از انگور...
هر
[هِ رر] (ع مص) راندن گوسپند را. (منتهی الارب). || خواندن گوسپند را به سوی آب. منه المثل: لایعرف الهر من البر؛ یعنی او نمی شناسد رنج رسان را از راحت رسان یا فرق نمی کند خواندن گوسپند را از راندن. (منتهی الارب). معنی مثل این است که کار آن...
هر
[هُرر] (ع مص) به بیماری هرار مبتلا گردیدن. || روان شدن شکم کسی چندانکه بمیرد. (منتهی الارب). || (ص) بسیار از آب و شیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب).
هر
[هُرر] (اِخ) قفّی است در یمامه. (معجم البلدان). زمینی است بلند در یمامه. (منتهی الارب).
هر
[هِرر] (اِخ) نام شهری است. (منتهی الارب).
هر
[هَ] (اِخ) دهی بوده است میان قراباغ و گنجه در سه فرسنگی قراباغ. (از نزهه القلوب حمدالله مستوفی چ لیدن ص181).
هرآئین
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین واقع در 15 هزارگزی جنوب شرقی آوج. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و دارای 1270 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود و محصول عمده اش غلات، سیب زمینی، انگور، زردآلو و شغل اهالی زراعت است. شامل دوبخش...
هرآب
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان سهندآباد بخش بستان آباد شهرستان تبریز، در 21 هزارگزی باختر بستان آباد و چهار هزارگزی شوسهء تبریز به بستان آباد. جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 519 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و شغل اهالی زراعت و...
هرآباد
[] (اِخ) از رستاق خوی. (تاریخ قم ص118).
هرآنک
[هَ] (ضمیر مبهم مرکب) هرکه. هرآنکه. هرکس. هرکو :
هر آنک او نیست از تو بِهْ، به دانش
به صحبت همدم و محرم مدانش.
ناصرخسرو.
هرآنید
[هَ] (اِ) حقیقت و چگونگی. (برهان). برساختهء دساتیر است. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به فرهنگ دساتیر ص274 شود.
هرآیند
[هَ یَ] (اِ) حقیقت و ماهیت. (آنندراج از دساتیر). برساختهء فرقهء آذرکیوان است. رجوع به هرآنید شود.
هرآینه
[هَ یِ نَ / نِ] (ق مرکب) مرحوم بهار جزء دوم کلمه را با «آذین» یکی میداند. (از حاشیهء برهان چ معین). ناچار و لاعلاج و لابد و بی شک و بی دغدغه و علی کل حال. (برهان). در هر صورت. در هر حال. در همهء احوال. (یادداشت به خط...
هرآیین
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین که در 15 هزارگزی جنوب شرقی آوج قرار دارد و جایی کوهستانی و سردسیر و دارای 1270 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، سیب زمینی، انگور، زردآلو، و کار مردم زراعت و جاجیم بافی و گلیم بافی...
هرآیینه
[هَ نَ / نِ] (ق مرکب) هرآینه. ناچار و لاعلاج و لابد و بی شک و بی دغدغه و علی کل حال :
ندارم هرآیینه از شاه راز
و گرچه بخواهد ز من گفت باز.فردوسی.
هرآیینه خرد داری و دانی
که تو امروز در شهر کسانی.
فخرالدین اسعد.
|| (ص) ظاهر و روشن. || واجب. (برهان)....
هرا
[هَرْ را] (اِ) هلیله را گویند و آن دوایی است معروف و بهترین آن کابلی باشد. (برهان). به هندی اسم هلیله است. (فهرست مخزن الادویه). || گلوله های طلا و نقره را نیز گویند که در زین و یراق اسب به کار برند اعم از لجام و سینه بند و...
هرا
[هُرْ را] (اِ) درخشیدن. || ترس و بیم. (برهان). مانند هُرِه در دلهره. (از حاشیهء برهان چ معین). || آواز مهیب مانند آواز وحوش و سباع در افغانی هورا و هرا به فتح اول. (از حاشیهء برهان چ معین) :
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک...
