هذم
[هَ] (ع مص) بریدن. (منتهی الارب). بسرعت بریدن. (اقرب الموارد). || بشتاب خوردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هذمله
[هَ مَ لَ] (ع مص) نوعی از رفتار بشتاب که در آن گام نزدیک نهند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هذلمه شود.
هذمه بن عتاب
[هَ ذَ مَ تِ نِ عَتْ تا] (اِخ)از بنی طی است. (منتهی الارب).
هذمی
[هَ ذَ می ی] (ص نسبی) منسوب به هذمه بن عتاب. (سمعانی).
هذمی
[هُ می ی] (ص نسبی) منسوب به هذمه که بطنی است از مزینه. (سمعانی).
هذو
[هَذْوْ] (ع مص) جنبانیدن شمشیر را. (منتهی الارب). || بیهوده گفتن در کلام. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). هذی. رجوع به هذی شود. || بریدن. (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد).
هذوذ
[هَ] (ع ص) برنده. (منتهی الارب). القطاع و یقال: شفره هذوذ؛ ای قاطعه. (اقرب الموارد).
هذوف
[هُ] (ع مص) شتاب رفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هذه
[ها ذِ هی] (ع ضمیر، اِ) مؤنث هذا. رجوع به هذا شود.
هذهاذ
[هَ] (ع ص) برنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هَذّاذ شود. قَرَب هذهاذ؛ قرب دور و دشوار یا قرب شتاب. (منتهی الارب). رجوع به قرب شود.
هذی
[هَذْیْ] (ع مص) بیهوده دراییدن از بیماری و خواب. (منتهی الارب). تکلم غیرمعقول از بیماری یا جز آن. (اقرب الموارد).
هذیان
[هَ ذَ](1) (ع مص) بیهوده دراییدن از بیماری و خواب و جز آن. (منتهی الارب). چرند و پرند. گفتار بیهوده. پرت و پلا. (یادداشت به خط مؤلف). تکلم غیرمعقول از بیماری یا جز آن. (اقرب الموارد) :
من این همه ز طریق مطایبت گفتم
مگر نگویی کاین ژاژ باشد و هذیان.فرخی.
اکنون صفت...
هذیان گفتن
[هَ گُ تَ] (مص مرکب)بیهوده گفتن در هنگام بیماری. (یادداشت به خط مؤلف) :
گفتی آن را به خواب دیده ستم
یا کسی گفت پیش من هذیان.فرخی.
آنکه تا روز همه شب سخنان راست کند
چون به دیوان تو اندر شد گوید هذیان.
فرخی.
|| گفتن سخنان نامعقول و ناپسند. (یادداشت به خط مؤلف).
هذیربی
[هُ ذَ رِ با] (ع اِ) خوی و عادت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هذیل
[هُ ذَ] (اِخ) ابن مسعرالانصاری مکنی به ابوعبدالله تابعی است. (یادداشت به خط مؤلف).
هذیل
[هُ ذَ] (اِخ) یکی از بنی الحارث که بقولی رسول(ص) دختر او را به زنی گرفت. (یادداشت به خط مؤلف). هذیل بن حکم، مکنی به ابوالمنذر بوده. (یادداشت مؤلف). نام صحابی است که پدر و مادرش هر دو مقعد بودند. (منتهی الارب).
هذیل
[هُ ذَ] (اِخ) ابن مدرکه بن الیاس بن مضر پدر حیی است از مضر و هُذَلیّ منسوب است به وی. (منتهی الارب). بنوهذیل قبیله ای هستند وسیع که شامل بطون کثیره اند و نسبت به آنها را «هذلی» گویند. (از صبح الاعشی ج1، ص348) :
یک جوانی را گزید او از...
هذیلی
[هُ ذَ لی ی] (ص نسبی) هذلی. منسوب به هذیل که قبیله ای است. (سمعانی).
هذیلیه
[هُ ذَ لی یَ] (اِخ) نام یکی از هفت فرقهء معتزله که اصحاب ابوهذیل علاف اند. (یاداشت به خط مؤلف، از مفاتیح). گروهی از فرقهء معتزله و منسوب به هذیل علاف می باشند که شیخ معتزله بود و او از عثمان بن خالدالطویل، و عثمان از واصل بن عطا اخذ...
هذین
[ها ذَ نِ] (ع ضمیر، اِ) هذانِ. تثنیهء هذا. اسم اشاره برای مثنی در حالت نصب و جر. رجوع به هذا شود.
