هرا
[هِ] (اِ) فروریختن و آواز و صدای فروریختن. (برهان).
هرا
[هَ] (اِخ) هرات. (برهان). رجوع به هرات شود.
هرا
[هِ] (اِخ) به عقیدهء یونانیها ربه النوع زمین بوده. (ایران باستان پیرنیا، حاشیهء ص594). هرا بزرگترین ربه النوع های المپی است. وی دختر ارشد کرونوس ورئا و بنابر این خواهر زئوس می باشد که مانند تمام خواهران و برادرانش - بجز زئوس - بوسیلهء کرونوس بلعیده شد ولی بر اثر...
هرء
[هَرْ ءْ] (ع مص) بسیار فحش یا زشت گفتن یا بسیار خطا کردن در سخن. || سخت شدن سرما بر کسی چنانکه خواهد بکشد او را. یا کشتن سرما کسی را. || سخت سرد گردیدن باد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نیک پختن گوشت را. (منتهی الارب). نیک پختن گوشت...
هرء
[هُرْءْ] (ع مص) نیک پخته شدن گوشت. (منتهی الارب).
هرء
[هُ رَءْ] (ع ص) مرد بسیارسخن و بیهوده گوی. (منتهی الارب). هَذّاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هذو و هذاء شود.
هراء
[هِ] (ع اِ) نوباوهء خرما. نوباوهء خرما درخت. (منتهی الارب). فسیل النخل. (اقرب الموارد). || (اِخ) نام دیوی که موکل خوابهای زشت است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هراء
[هَ] (ع ص، اِ) سخن بسیار خطا یا زشت. (منتهی الارب). سخن بسیار یا سخن فاسد که نظام ندارد. (اقرب الموارد). || فحش. || سخن تباه ناآراسته. (منتهی الارب). || مرد بسیارسخن بیهوده گوی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هراء
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان لزان بخش بستک شهرستان لار واقع در 96 هزارگزی جنوب خاوری بستک و در ساحل جنوبی رود آسو. جایی گرمسیر و کوهستانی و دارای 60 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، خرما و تنباکو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هراء
[هَرْ را] (اِخ) لقب ابومعاذ مسلم نحوی است که استاد کسائی و علم تصریف از وضع اوست. (منتهی الارب). رجوع به معاذ هراء شود.
هراءه
[هَ ءَ] (ع مص) سخت شدن سرما بر کسی چنانکه خواهد بکشد او را. (منتهی الارب). هرء. (اقرب الموارد). || کشتن سرما کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سخت سرد گردیدن باد. (منتهی الارب). شدت یافتن سردی باد. (اقرب الموارد). || نیک پختن گوشت را. (منتهی الارب). نیک پخته...
هراب
[هَرْ را] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).
هرابال
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیضاء بخش اردکان شهرستان شیراز، واقع در 54 هزارگزی جنوب خاوری اردکان. جلگه ای معتدل و دارای 375 تن سکنه است. محصول عمده اش غله، چغندر و حبوبات و کار مردم زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
هرابذ
[هَ بِ] (معرب، اِ) جِ هیربذ. (المعرب جوالیقی ص166). هرابذه. رجوع به هیربد، هربذ، هیربذ و هرابذه شود.
هرابذه
[هَ بِ ذَ] (معرب، اِ) جِ هربذ. (منتهی الارب). هیربدان. (یادداشت به خط مؤلف). خادمان آتشگاهها در هند و آنان برهمنانند و دانشمندان و بزرگان آن دیارند و نیز گویند خادمان آتش مجوس اند. و این لغت فارسی است. (از اقرب الموارد). رجوع به هربد و هیربد شود.
هرابزه
[] (اِ) مرانیه است. (فهرست مخزن الادویه).
هرابی
[هَرْ را بی ی] (ص نسبی) منسوب به هراب که از سامهء بنی لوی است. (سمعانی).
هرات
[هَرْ را] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). هرت. هروت. هریت. (اقرب الموارد).
هرات
[هِ] (ص) نیک بخت و نام بخت نیک. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).
هرات
[هَ] (اِخ) دهی است به پارس. (منتهی الارب). از توابع یزد محسوب میشود. حد شمالی آن رباطات، شرقی شهربابک، جنوبی خاک نیریز و غربی بوانات فارس است. مرکز بلوک تاج آباد و مجموعاً شامل 7 قریه است و 891 تن سکنه دارد. (از جغرافیای سیاسی کیهان).
