هدایه
[هِ یَ] (ع مص) راه راست نمودن کسی را. (از منتهی الارب). ارشاد. ضد ضلال. در حجاز گویند: هداه الطریق و در غیر آن گویند: هداه الی الطریق و یا للطریق؛ یعنی راه راست را بر او آشکار کرد و شناسانید. (اقرب الموارد). || یافتن راه را. (منتهی الارب). ||...
هدب
[هَ] (ع مص) بریدن چیزی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دوشیدن. (منتهی الارب). احتبال. (اقرب الموارد). || میوه چیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خرما رفتن. (تاج المصادر بیهقی).
هدب
[هَ دَ] (ع مص) درازمژه گردیدن چشم. || دراز و فروهشته شاخ گشتن درخت. || (اِ) شاخهای ارطی و مانند آن. || هر برگ درخت که همیشه باشد چون سرو. || هر گیاه که برگ ندارد و خود قائم مقام برگ باشد. || هر برگ که پهن نباشد مانند برگ...
هدب
[هُ / هُ دُ] (ع اِ) مژهء چشم. (منتهی الارب (اقرب الموارد). || ریشهء ریزهء جامه. (منتهی الارب). خمل الثوب و طرفه. (اقرب الموارد).
هدب
[هُ دُب ب] (ع ص) کندخاطر عاجز. (منتهی الارب). گول. || گران جان گران سنگ. (منتهی الارب). ثقیل. (اقرب الموارد).
هدب
[هَ دِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) فروهشته شاخ از درخت. (از اقرب الموارد). || ذوالهدب. (از اقرب الموارد). دارندهء هدب. رجوع به هَدَب شود.
هدباء
[هَ] (ع ص) دراز و فروهشته شاخ از درخت و مانند آن. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدبد
[هُ دَ بِ] (ع ص) شیر نیک خفته و جغرات شده. (منتهی الارب). اللبن الخاثر جداً. (اقرب الموارد). || (اِ) خردی چشم و سستی آن با جریان اشک یا عام است. (منتهی الارب). خفش یا ضعف چشم. (از اقرب الموارد). || شبکوری. (منتهی الارب). و جاحظ گوید عرب را برای...
هدبس
[هَ دَبْ بَ] (ع اِ) ببر نر یا بچهء آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدبل
[هِ دَ] (ع ص) مرد بسیارموی. || ژولیده موی که شانه نکند. || گران سنگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدبه
[هَ دَ بَ] (ع اِ) یکی از هدب. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدبه
[هُ بَ] (ع اِ) یکی از هُدب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). یک مژهء چشم. (آنندراج).
هدبه
[هُ دَ بَ] (ع اِ) مرغی است. (منتهی الارب).
هدبه
[هُ بَ] (اِخ) ابن خالد محدثی است معروف به هداب. (منتهی الارب). رجوع به هداب شود.
هدبه
[هُ بَ] (اِخ) ابن خشرم بن کوز از بنی عامربن ثعلبه بود از قضاعه. شاعری فصیح، مرتجل، راوی و از مردم بادیهء حجاز بود. مردی از بنی رقاش را به نام زیاده بن یزید بکشت و از بیم آنکه سعدبن عاص والی مدینه او را دستگیر کند از مدینه بگریخت....
هدبه
[هُ بَ] (اِخ) العذری. شاعری است که در عقدالفرید اشعار بسیار از وی نقل شده است. رجوع به عقدالفرید ج1، ص79 و ج2، ص322 و ج3، ص48 و ج6، ص248 شود.
هدبه
[هَ بَ] (اِ) جانوری است پر دست و پا و آن را عوام خر خدا گویند خوردن آن با شراب یرقان را نافع است. (برهان). در اصفهان خر خدا و پرپا نامند. حیوانی است بقدر باقلی، خاکستری رنگ، زیر شکم او سفید و پاهایش بقدر سوزنی و کثیرالعدد... (تحفهء حکیم...
هدبیه
[هَ دَ بی یَ] (اِخ) گویند سه چاه بزرگ است که بر آنها کشتزاری یا نخلی یا درخت دیگری نیست و ناحیتی بزرگ است که طول آن به سه فرسنگ میرسد و از آن بنی خفاف است. آب آنجا گوارا نیست و بیشتر نباتات آن ترش مزه است. تا سوارقیه...
هدج
[هَ] (ع مص) به رفتار پیران رفتن. || لرزان رفتن شترمرغ. || ناله و صدا کردن باد. (از اقرب الموارد). رجوع به هدجان و هداج و هدجه شود.
هدجان
[هَ دَ] (ع مص) رفتار پیران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نرم رفتن پیر. (مصادر اللغه زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). هداج. (آنندراج). || لرزان رفتن شترمرغ. (اقرب الموارد). رجوع به هداج شود.
