هدار
[هَدْ دا] (اِخ) یکی از نواحی یمامه. مسیلمهء کذاب در این مکان ادعای نبوت کرد و خالد را گرفت. (معجم البلدان). موضعی یا رودباری است در یمامه که مولد مسیلمهء کذاب است. (منتهی الارب).
هداریس
[هَ] (ع اِ) سختیها. (منتهی الارب). دواهی. مانند دهاریس بتقدیم دال. (از اقرب الموارد).
هداکر
[هُ کِ] (ع ص) نازپرورده. رجل هداکر؛ مرد به نازپرورده. (منتهی الارب). منعم. (اقرب الموارد). || شیر غلیظ. (اقرب الموارد).
هدال
[هَ] (ع اِ) شاخ سر فرود آورده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدال
[هِ](1) (ع اِ) جِ هداله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هداله شود.
(1) - در اقرب الموارد به فتح «ه» است.
هدالق
[هَ لِ] (ع ص، اِ) جِ هدلق. (منتهی الارب). رجوع به هدلق شود.
هداله
[هَ لَ] (ع اِ) گروه. (منتهی الارب). جماعت. (اقرب الموارد). || نوعی از درخت که در سمرزار روید و سمر نیست. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هدال. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
هداله
[هَ لَ] (اِخ) دهی است به یمن. (منتهی الارب). قریه ای است از قراء عثر در اوایل یمن از جانب قبله. (معجم البلدان).
هدام
[هُ] (ع اِ) دُوَران سر که از سواری کشتی عارض شود. (منتهی الارب). دواری که انسان را به دریا عارض شود. (اقرب الموارد). بیماری دریا. دریا گرفتگی. (یادداشت به خط مؤلف).
هدام
[هُ] (اِخ) دهی کوچک است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز در 52 هزارگزی شمال خاوری اهواز، کنار راه اتومبیل رو مسجدسلیمان به اهواز واقع و دارای پانزده تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
هدامه
[هَدْ دا مِ] (اِخ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر، واقع در 49 هزارگزی شمال خاوری شادگان و کنار راه اتومبیل رو خلف آباد به شادگان و در ساحل جنوبی رودخانهء کارون. ناحیه ای است واقع در دشت گرمسیر و دارای 230 تن سکنه. شغل اهالی زراعت...
هدامی
[هُ ما] (ع ص، اِ) جِ هَدِمَه. (منتهی الارب). رجوع به هَدِمَه شود.
هدان
[هِ] (ع ص) گول گران سنگ. ج، هُدن. (منتهی الارب). الاحمق الجافی الوخم الثقیل فی الحرب. (اقرب الموارد).
هدان
[هِدْ دا] (اِخ) موضعی است به حمی ضریه. (معجم البلدان).
هداوند
[هَ وَ] (اِخ) از ایلات اطراف تهران، ساوه، زرند و قزوین که مرکب از 2500 خانوار است. ییلاقشان کوههای شمالی البرز و قشلاق آنها چهار بلوک میباشد. افراد ایل چادرنشین هستند. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص111).
هداوی
[هَ وا] (ع اِ) جِ هدیه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هداوی
[هَ] (ع اِ) جِ هدیه. (اقرب الموارد).
هداه
[هَ] (ع اِ) ادات و آلات. (منتهی الارب). ادات و آن از هدی است به ابدال. (از اقرب الموارد).
هدءه
[هَ ءَ] (ع مص) آرمیدن. (منتهی الارب). || (اِ) اول شب یا ثلث آن. (از اقرب الموارد).
هدأه
[هَ دَ ءَ] (ع اِ) نوعی از رفتار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
