هدع
[هِ عِ / هِ دَ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان شتربچگان را تسکین دهند از کویر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدغ
[هَ] (ع مص) شکستن چیزی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کفانیدن. (منتهی الارب).
هدف
[هَ] (ع مص) درآمدن در هدفه. (منتهی الارب). دخول. (اقرب الموارد). || به پنجاه نزدیک گردیدن. || کسل مند گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سست شدن. (منتهی الارب). ضعیف شدن. (اقرب الموارد). || شتافتن بسوی چیزی. (اقرب الموارد).
هدف
[هِ] (ع ص) تن دار جسیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدف
[هَ دَ] (ع اِ) هر چیز بلند و برافراشته از بنا و ریگ توده و کوه و پشته و مانند آن. || مرد بزرگ جثه. || نشانهء تیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) :
خیل سحاب از هر طرف رنگین کمان کرده به کف
باران چو تیری بر هدف دستی توانا ریخته.
خاقانی.
مویی شدم...
هدفه
[هِ فَ] (ع اِ) گروهی از مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خانهای چند برپا در جایی. (منتهی الارب). ج، هِدَف. (اقرب الموارد).
هدف هدف
[هَ دَ هَ دَ] (ع اِ صوت)کلمه ای که بدان نعجه را بدوشیدن خوانند. (اقرب الموارد). رجوع به هدف شود.
هدک
[هَ] (ع مص) ویران کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدک
[هُ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهپایهء بخش بردسکن شهرستان کاشمر واقع در 12 هزارگزی باختر راه مالرو عمومی کوهپایه. ناحیه ای است کوهستانی، معتدل و دارای 919 تن سکنه. از قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و انگور و انار است. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی...
هدکان
[هَ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان لاورکبکان بخش خورموج شهرستان بوشهر، واقع در 72 هزارگزی خورموج و کنار خلیج فارس. جایی است جلگه، گرمسیر و دارای 178 تن سکنه. از چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و خرما و شغل اهالی زراعت و صید ماهی است. (از فرهنگ...
هدکر
[هُ دَ کِ] (ع ص) زنی که در رفتن گوشت و استخوان خود را بجنباند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شیر خفتهء دفزک. (منتهی الارب). اللبن الخاثر. (اقرب الموارد).
هدکره
[هَ کَ رَ] (ع مص) گرفتن چیزی را که امکان گرفتن آن باشد. (منتهی الارب). || خرخر کردن در خواب. (اقرب الموارد).
هدکوره
[هُ رَ] (ع ص) زن جوان شگرف اندام نیکوکرشمه. || زن بسیارگوشت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هدکر شود.
هدل
[هَ دِ] (ع ص) شتر آونگان لفج. (منتهی الارب). الجمل طویل المشفر. (اقرب الموارد).
هدل
[] (اِ) حضض است. (فهرست مخزن الادویه).
هدل
[هِ] (ع ص) خفته و ترش شده: لبن هدل؛ شیر خفته و ترش شده. (منتهی الارب). اِدل. (اقرب الموارد).
هدل
[هَ دَ] (ع مص) آونگان گردیدن لفج شتر. (منتهی الارب). آونگان گردیدن مشفر. (اقرب الموارد). || آونگان لب گردیدن شتر. (منتهی الارب). قرحه ناک گردیدن شتر و آونگان شدن مشفر آن. (اقرب الموارد).
هدل
[هَ] (ع مص) فروهشتن و آویختن چیزی را. (اقرب الموارد).
هدلاء
[هَ] (ع ص) فرورفته از لب آدمی و جز آن: شفه هدلاء؛ لب از زنخ فرورفته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدلق
[هِ لِ] (ع اِ) پرویزن. (منتهی الارب). منخل. (اقرب الموارد). || (ص) شتر فراخ شکم کج دهن. ج، هدالق. || فروهشته از هر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
