هدأ
[هَ دَءْ] (ع مص) گوژپشت گردیدن. (منتهی الارب). انحنا. (اقرب الموارد). || (اِمص) خردی کوهان از بسیاری بارکشی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدء
[هَدْءْ] (ع مص) آرام گردیدن حرکت یا صدا یا جز آن. (اقرب الموارد). آرمیدن. || (اِ) خوی. (منتهی الارب). خصلت. (اقرب الموارد). || سیرت. رجوع به هدی شود. || اول شب تا یک ثلث آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدء
[هُدْءْ] (ع مص) آرمیدن. (منتهی الارب). رجوع به هدوء شود. || (اِ) قسمتی از اول شب. گویند: اتانا بعد هدء من اللیل و بعد ما هدا الناس؛ یعنی پس از آنکه مردم خفتند. (اقرب الموارد).
هداء
[هَ] (ع اِمص) آوردن هر دو زن هر یکی طعام خود را به جایی و خوردن باهم. اسم است. (منتهی الارب).
هداء
[هِ] (ع مص) (از «هدی») عروس را به خانه آوردن. || فرستادن عروس را به خانهء شوی. || پیش درآمدن. || پیشی گرفتن. || (ص) سست. || کندخاطر. (منتهی الارب).
هداءه
[هُدْ دا ءَ] (ع ص) اسب لاغر. (منتهی الارب). این لغت مخصوص جنس ذکور است. (از اقرب الموارد).
هداب
[هُدْ دا] (ع ص) درماندهء گران سنگ کندخاطر. (منتهی الارب). الغبی الثقیل. (اقرب الموارد). || گرانجان. (منتهی الارب) || (اِ) برگی که پهنا ندارد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، هِداب. (منتهی الارب). || ریشه و پرزهء جامه که از پهنای آن باقی ماند. (منتهی الارب). هداب الثوب؛ الخیوط التی تبقی...
هداب
[هِ] (ع اِ) جِ هُدّاب. (منتهی الارب). رجوع به هُدّاب شود. || جِ هَدَب. (منتهی الارب). رجوع به هدب شود.
هداب الهجیمی
[هُدْ دا بُلْ هَ می ی](اِخ) یکی از فصحای عرب. (ابن الندیم).
هدابد
[هُ بِ] (ع ص) شیر نیک خفته و جغرات شده. (منتهی الارب). اللبن الخاثر جداً. (اقرب الموارد).
هدابه
[هُدْ دا بَ] (ع اِ) یکی از هُدّاب. (منتهی الارب). رجوع به هداب شود.
هدات
[هُ] (ع ص، اِ) هدایت کنندگان و این جمع هادی است. (غیاث). هداه. رجوع به هداه و هادی شود.
هداج
[هُ] (ع اِمص) رفتار پیران. (منتهی الارب). رفتن بمانند رفتن پیران. (از اقرب الموارد).
هداج
[هَدْ دا] (ع ص) به رفتار پیران رونده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
- ظلیم هداج؛ شترمرغی که لرزان رود. (اقرب الموارد).
هداد
[هَ] (ع اِمص) رفق و تأنی. «هدادیک» گویند به صورت تثنیه. (از اقرب الموارد). || (ص) قوم هداد؛ مردم ترسو. (از اقرب الموارد).
هداد
[هَدْ دا] (اِخ) ابن شرجیل. یکی از ملوک یمن پدر بلقیس زوجهء سلیمان بن داود علیهاالسلام. (یادداشت به خط مؤلف).
هداده
[هَ دَ] (ع ص) بددل. ترسنده. (منتهی الارب). ترسو. گویند: رجل هداده. (از اقرب الموارد).
هدادی
[هَدْ دا دی ی] (ص نسبی)منسوب به هداد که بطنی از ازد است. (سمعانی).
هدادی
[هَدْ دا دی ی] (اِخ) عقبه بن سنان بن سعدبن جابرالدارع الهدادی، مکنی به ابوبشر از مردم بصره است. از هیثم بن شراج و غسان بن مضر روایت دارد. محمد بن یونس الکدیمی و یحیی بن صاعد را از وی روایت است. (اللباب فی تهذیب الانساب).
هدادیک
[هَ دَ] (ع اِ فعل) بگذار. دورباش. یکسو شو. (منتهی الارب). ای مهلا. وزن آن مانند حنانیک است کانه قال مه بعد مهل. (اقرب الموارد). رجوع به هَداد شود.
