هاپلوئید
[لُ] (فرانسوی، اِ)(1) (اصطلاح جانورشناسی و گیاه شناسی) مؤلف کتاب جانورشناسی آرد: انواع مختلف جانوران و گیاهان بواسطهء تعداد ثابت کروموزمشان(2)متمایز میباشند که به حرف nتعبیر میشود و فرمول کروموزمی نام دارد. ولی در طی نمو فردی ممکن است عده کروموزومها بر حسب تصاعد 1 و 2 و 3 و...
هاپلوستمون
[لُ تِ مُنْ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح گیاه شناسی) ثابتی آرد: چون پرچمهای گل در روی یک پیرامن قرار گیرند هاپلوستمون نامیده میشوند. به عبارت دیگر گلهایی را که دارای یک پیرامن نافه اند هاپلوستمون(2) نامند. (از گیاه شناسی، تشریح عمومی نباتات تألیف حبیب الله ثابتی ص413 و 433).
(1) - Haplostemone. (2)...
هاپلومیتوز
[لُ تُزْ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح جانورشناسی) مؤلف کتاب جانورشناسی آرد: نوعی از تقسیم عرضی کروموزم ها را هاپلومیتوز نامند که برای شرح آن تقسیم پارامسیوم کوداتم(2) را انتخاب میکنیم. ابتدا علائم تقسیم در میکرونو کلئوس دیده میشود. در پروفاز حجم هسته زیاد گردیده و دانه های کروماتین ظهور می نماید. در...
هاپور
(اِخ) نام شهری است نزدیک دهلی. (آنندراج).
هاپی
(اِخ)(1) گاو نر مقدس. مصریان قدیم این حیوان را مانند کاملترین مظهر الوهیت پرستش میکردند و این فکر در آن واحد از پرستش ازیریس(2) و فتاه(3) ناشی شده است. این گاو باید دارای لکه ها و نشانه های مخصوصی باشد، از جمله: روی پیشانی لکهء سفید بشکل هلال و به...
هات
(هندی، اِ) نام هندی استخوان است. (تحفهء حکیم مؤمن).
هات
[تِ] (ع اِ فعل) به معنی به من بده: هات یا رجل؛ بده ای مرد. هاتی یا امرأه؛ بده ای زن. هاتیا یا رجلان و یا امرأتان و هاتوا یا رجال و هاتین یا نساء، مثل عاطین. و گویند: هاِت نه هاتیت و هات ان کانت بک مهاتاه و ما...
هاتا
(ع ضمیر، اِ) یعنی آن. (ناظم الاطباء).
هاتاک
[کَ] (ع ضمیر، اِ) به معنی این. (ناظم الاطباء).
هاتان
[نِ] (ع ضمیر، اِ) به معنی این، ولی در مؤنث استعمال می کنند. (ناظم الاطباء). این دو زن.
هاتر
[تِ] (ع ص) کسی که پردهء ناموس دیگری بدرد. (از اقرب الموارد). || آنکه از پیری بی خرد گردد. (از منتهی الارب). ج، هاترون، و هَتَره. || هتر هاتر، مبالغه است. اوس بن حجر راست: «یراجع هِتراً من تماضر هاترا»؛ ای یعود الی ان یهذی بذکرها. (از اقرب الموارد).
هاترا
(اِخ)(1) هتره. نام یونانی الحضر است(2). این شهر به مسافت سه روز راه از موصل کنونی واقع بود و قلعهء محکمی داشت. نویسندگان قرون اسلامی از عظمت این شهر چیزها نوشته اند. خرابه های آن اکنون در جنوب غربی موصل واقع شده است(3). (ایران باستان ج3 ص2482). و رجوع به...
هاتف
[تِ] (ع ص) آوازدهنده. خواننده. (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات). آوازکننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آوازدهنده ای که خود او را نبینی. بانگ دهنده :
یکی هاتف از خانه آواز داد
چو رامش بری، نزد رامشگری.منوچهری.
مرا ز هاتف همت رسد به گوش خطاب
کز این رواق طنینی که می رود دریاب.
خاقانی.
عارفان نظری...
هاتف
[تِ] (اِخ) سیداحمد اصفهانی که هاتف تخلص یافت نسباً از سادات حسینی است. اصل خاندان او چنانکه از تذکره ها برمی آید از قصبهء اردوباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن سامان به اصفهان آمده و در این شهر مسکن گزیده اند. هاتف در نیمهء اول قرن...
هاتف غیب
[تِ فِ غَ / غِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) به معنی فرشته ای است که از عالم غیب آواز دهد و این اسم فاعل است از هتف که به معنی آواز دادن است. از کشف و منتخب و لطایف. (غیاث اللغات) (آنندراج). فرشته ای که از عالم غیب آواز دهد....
هاتف غیبی
[تِ فِ غَ / غِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) هاتف غیب : و هاتف غیبی بالقاء فحوای بشارت مؤدای: ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کأنَّهم بنیان مرصوص(1)... (حبیب السیر ج3 ص475).
(1) - قرآن 61/4.
هاتفی
[تِ] (اِخ) ملا عبدالله هاتفی خبوشانی جامی خواهرزادهء عبدالرحمن جامی شاعر و عارف ایرانی قرن نهم (متوفی 927 ه . ق.) بوده است. چهار کتاب لیلی و مجنون، شیرین و خسرو، هفت منظر، تمرنامه (ظفرنامه) را به تقلید خمسهء نظامی به نظم کشیده، ولی از کتاب پنجم وی نامی در...
هاتفی
(اِخ) 1- از اهالی اَدِرنه 2- از اهالی انگوریه (آنقره) 3- از اهالی نیکده. 4- از اهالی بروسه. هر چهار تن از شعرای قرن ده و دوازده هجری عثمانی میباشند. (از قاموس الاعلام ترکی).
هاتک
[تِ] (ع ص) نعت فاعلی از هَتْک. پرده در : نخواست که خارق آن حشمت و هاتک آن پرده او باشد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ سنگی تهران ص203).
هاتک استار
[تِ کِ اَ] (ترکیب اضافی، ص مرکب) پرده در. رجوع به هاتک شود.
