هاجری
[جِ ی ی] (ع ص، اِ) نیکوی بزرگوار جید. (از اقرب الموارد). گرامی جوانمرد جید. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بنا. (از اقرب الموارد). || معمار. (منتهی الارب). بنا و معمار. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آنکه لازم گیرد شهر را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ||...
هاجس
[جِ] (ع ص، اِ) اسم فاعل از هَجْس. (از اقرب الموارد). رجوع به هجس شود. || آنچه در دل افتد. ج، هواجس: هواجس الهم بعد النوم تعتکر. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). در دل گذرنده. (منتهی الارب) (آنندراج). آنچه در دل گذرد. ج، هواجس. (ناظم الاطباء). || خاطر. (تاج...
هاجشه
[جِ شَ] (ع اِ) جماعت و گروه نو فراهم آمده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هابشه. ج، هواجش: جاءت هاجشه من ناس. (اقرب الموارد). و رجوع به هابشه شود.
هاجع
[جِ] (ع ص) به شب خوابنده. ج، هجع، هجوع. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
هاجعه
[جِ عَ] (ع ص) تأنیث هاجع. بشب خوابنده. ج، هُجَّع، هجوع، هواجع. جج، هواجعات. (از اقرب الموارد).
هاجل
[جِ] (ع ص) مرد خسبنده. (از اقرب الموارد). مرد خوابنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد بسیارسفر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
هاجم
[جِ] (ع ص) هجوم آور.
هاجن
[جِ] (ع ص) دختر نارسیده ای که وی را شوهر دهند. (تاج العروس) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || خردسال از گوسپندان و جز آن که پیش از رسیدگی وی را گشن دهند. (تاج العروس) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بزغالهء ماده که قبل از بلوغ...
هاجنه
[جِ نَ] (ع ص) مؤنث هاجن. رجوع به هاجن شود. || خرمابنی که در کوچکی بار دهد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نخله ای که اول بار آورد و نوباوه نماید. (منتهی الارب) (آنندراج).
هاج و واج
[جُ] (ص مرکب، از اتباع)حیرت زده. حیران. متحیر. مات. مبهوت. || گیج. گیج و ویج. دنگ. منگ. رجوع به هاج، هاژ، هاژو، هاژ و واژ و هاژه شود.
هاج و واج شدن
[جُ شُ] (مص مرکب) سرگردان شدن. متحیر شدن. || گیج شدن.
هاج و واج کردن
[جُ کَ دَ] (مص مرکب) سرگردان کردن. متحیر کردن. || بازداشتن. || گیج کردن. || درمانده کردن.
هاج و واج ماندن
[جُ دَ] (مص مرکب) متحیر ماندن. سرگشته ماندن. سرگردان ماندن. || دست و پا گم کردن. || گیج ماندن.
دن.
ج
هاجه
[جَ] (ع اِ)(1) غوک ماده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ضفدع ماده. ج، هاجات. تصغیر آن هُوَیجه. هُیَیْجه. (از اقرب الموارد).
(1) - در منتهی الارب کلمه را ذیل واوی و در اقرب الموارد ذیل یایی آورده اند.
هاجه
[هاجْ جَ] (ع ص) چشم به مغاک فرورفته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): عین هاجه؛ ای غائره. (اقرب الموارد).
هاجی
(ع ص) هجوکننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هجوگوی. || حروف مقطعات خواننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هجی کننده.
هاچ
(اِ) به معنی مینار و مناره. (آنندراج از فرهنگ ترکتازان هند).
هاچارکند
[کَ] (اِخ) دهی از دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل که در 42 هزارگزی شمال باختری گرمی و 8 هزارگزی راه شوسهء بیله سوار به آصلاندوز واقع شده است. کوهستانی و گرمسیر است. هشتاد تن سکنه دارد. از چشمه آبیاری می شود. محصول عمده اش غلات و حبوبات است. روزگار...
هاچانیدن
[دَ] (مص) بریان گردانیدن. (فرهنگ شعوری ج2 ورق 431 الف).
هاچه
[چَ / چِ] (اِ) دایاق. چوب که سر آن دو شاخ است و به زیر شاخ درخت و امثال آن زنند تا فرونیفتد و بشکند. تلفظ دیگر آن خاچه است.
