هاتک عرشه
[تِ کُ عَ شِ] (اِخ) لقب ملکی از ملوک حمیر است. (منتهی الارب).
هاتل
[تِ] (ع ص) ابر پیوسته بارنده. (منتهی الارب) (آنندراج). ابر بسیار بارنده. (از منتخب و لطائف) (غیاث اللغات). ابر بسیاربارنده. ج، هُتَّل. (ناظم الاطباء). هاطِل. رجوع به هاطل شود.
هاتم
[تِ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).
هاتن
[تِ] (ع ص) ابری که گاه ببارد و گاه نبارد. ج، هتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هاتو
(ع فعل امر) فعل امر است مشتق از مهاتاه. ببخشید شما. بیاورید شما. (منتهی الارب) (آنندراج).
هاتور
[تُرْ] (اِخ)(1) یکی از الهه های مصریان، که یونانیان آن را آفرودیت نامیدند.
(1) - Hathor.
هاتول واتول
(ص مرکب) (اصطلاح عامیانه) آب هاتول واتول؛ آب کدر، تیره و گل آلوده. (یادداشت مؤلف).
هاتی
(هندی، اِ) نام هندی فیل است. (فهرست مخزن الادویه) (تحفهء حکیم مؤمن).
هاتیک
[کَ] (ع ضمیر، اِ) یعنی آن و این. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هاث
[ث ث] (ع ص)(1) دروغگوی. (ناظم الاطباء).
(1) - از مصدر هَثّ به معنی دروغ گفتن. رجوع به اقرب الموارد و منتهی الارب شود.
هاج
(ص) هاژ. حیران؛ و با لفظ واج (هاج و واج) گفته میشود: فلان را دیدم در معرکه هاج و واج ایستاده بود. (از فرهنگ نظام). || مات. دنگ. منگ. کودن. رجوع به هاج و واج، هاژ، هاژو، هاژ و واژ و هاژه شود.
هاجتگه
[جَ گَ] (اِخ) دهی از دهستان سکمن آباد بخش حومهء شهرستان خوی، واقع در 32500 گزی شمال باختری خوی و شش هزارگزی جنوب ارابه رو قورل بالا به قره ضیاءالدین. در دره ای واقع است و هوای آن کوهستانی و سرد و سالم است. دارای 56 تن سکنه میباشد. از...
هاجد
[جِ] (ع ص) خوابیده. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شب زنده دار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، هُجُود، هُجّد. (اقرب الموارد).
هاجر
[جِ] (ع ص) سخن پریشان گوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جدائی کننده. || لایق و فایق از دیگران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): چیزی هاجر؛ یعنی فائق و فاضل بر دیگر اشیاء. (از اقرب الموارد). و رجوع به «هجر» شود.
هاجر
[جِ] (اِخ) قبیله ای است. (منتهی الارب). نام قبیله ای از تازیان. (ناظم الاطباء).
هاجر
[جَ] (اِخ) نام مادر اسماعیل. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام). نام یکی از دو زن ابراهیم، کنیزی که ملک مصر سنان بن علوان بن عبیدبن عولح به ساره داد. چون ابراهیم را از ساره فرزند نیامد و ساره دریافت که ابراهیم از این بابت آزرده...
هاجر
[جَ] (اِخ) نام مادر المستعصم بالله ابواحمد عبدالله بن المستنصربالله است. (از تاریخ الخلفاء سیوطی ص308).
هاجرات
[جِ] (ع اِ) جِ هاجره. رسوائیها. یقال: رماه بهاجرات؛ ای بفضائح و فواحش. (منتهی الارب) (آنندراج). رماه بهاجرات؛ یعنی به فضایح و کلماتی که در آنها فحش است و آن از باب تامر و لابن است. (از اقرب الموارد).
هاجره
[جِ رَ] (ع ص) تأنیث هاجر. (اقرب الموارد). رجوع به هاجر شود. || (اِ) نیم روز (ظهر) در گرمای تابستان بخصوص هنگام زوال خورشید با ظهر یا از هنگام زوال خورشید تا عصر زیرا مردم پناه می گیرند در خانه های خویش چنانکه گویی مهاجرت کرده اند. یقال: خرج وقت...
هاجره
[جِ رَ] (ع مص) هاجره از مصادری است که بر وزن فاعله آمده اند، مانند: عاقبه، کاذبه و عافیه. ج، هاجرات، هواجر: اذا ماشئت نالک هاجراتی. (اقرب الموارد).
