هابروبراکون برویکورنیس
[رُ کُ رِ کُ] (لاتینی، اِ مرکب)(1) حشره ای است. (بیولوژی وراثت تألیف عزت الله خبیری ص110).
(1) - Habrobracon brevicornis.
هابز
(اِخ)(1) تامس. حکیم و فیلسوف انگلیسی. در سال 1588 م. در مالمزبری(2)یکی از شهرهای کوچک انگلستان تولد یافته و در سال 1679 در نودودو سالگی درگذشته است. تحصیلات خود را در دانشگاه آکسفورد به پایان رسانید و پس از اتمام دورهء دانشگاه در خانوادهء «کوندیش»(3) (یکی از خانواده های اشرافی...
هابس
(اِخ) (توماس) رجوع به هابز شود.
هابسبورگ
(اِخ)(1) خانوادهء آلمانی، که اصل آن از سواب(2) بود. این خاندان به نام و به قلعهء مستحکمی که در آرگوی(3) سویس واقع بود منسوب است. از افراد خانوادهء مزبور، آلبر لو ریش(4) (1153-1199 م.) قلمرو قابل ملاحظه ای در سویس و آلزاس(5) به دست آورد و رودلف دو هابسبورگ(6) بر...
هابس هایم
(اِخ)(1) حاکم نشین ناحیهء هوت رن (رن علیا)(2) از آرندیسمان مولهوز(3) که دارای 2000 تن سکنه است. شراب و کیرش(4) آن معروف است.
(1) - Habsheim (haem).
(2) - Haut Rhin.
(3) - Mullhouse.
(4) - Kirsch. عرق مخصوصی که بطور خالص از گیلاس و سیب تهیه میشود و دارای بوی مخصوص اسید پروسیک...
هابش
[بِ] (ع ص) ورزنده. (منتهی الارب). || فراهم و گردآورنده. (تاج العروس) (ناظم الاطباء).
هابشه
[بِ شَ] (ع ص) مؤنث هابش. || (اِ) گروه تازه. گروه نو. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). گروه و جماعت نو و جدید. (ناظم الاطباء).
هابط
[بِ] (ع ص) فرودآورنده. نازل شونده. فرودآینده. (از منتهی الارب) (از غیاث اللغات) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). فرودآینده و هبوط کننده. (فرهنگ نظام). آنکه فرود می آید. به زیرشونده. نازل. به زیرآینده. || (اصطلاح نجوم) رجوع به هبوط شود :
اگر ز عزم و ز حزم تو آفریده شدی
به طبع...
هابط شدن
[بِ شُ دَ] (مص مرکب)پائین آمدن. فرودآمدن. پیاده شدن. || ناقص شدن. || فروتنی کردن.
هابط کردن
[بِ کَ دَ] (مص مرکب)پرت کردن. انداختن. || پایین آوردن. پایین انداختن. نزول کردن. هبوط دادن. || به مجاز، خوار کردن.
هابطه
[بِ طَ] (ع ص) مؤنث هابط. رجوع به هابط شود.
هابع
[بِ] (ع ص) خری که در رفتن گردن دراز کند. ج، هوابع. (ناظم الاطباء).
هابعه
[بِ عَ] (ع ص) مؤنث هابع. رجوع به هابع شود.
هابغ
[بِ] (ع ن ف) خسبنده هابع باهغ.
هابل
[بِ] (اِخ) لغتی است در هابیل. رجوع به هابیل شود.
هابلوم
(اِخ)(1) یکی از سلاطین سلسلهء گوتی که دو سال سلطنت کرده است.(2)
(1) - Hablum. (2) - رجوع به کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص 31 تألیف رشیدیاسمی شود.
هاب هاب
(ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان شتر را در وقت راندن زجر کنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
هابی
(ع ص، اِ) غبار ساطع. (از اقرب الموارد). غبار بلندبرآمده. (از منتهی الارب). || گریزنده. (منتهی الارب). || اسب گریزنده. || خاکستر آمیخته به خاک. ج، هُبّی: نجوم هبی؛ یعنی هابیهء پوشیده به غبار. (از اقرب الموارد). پوشیده شده و آکندهء از غبار و گردآلود. (ناظم الاطباء) || خاک گور....
هابیغی
(ص)(1) به معنی حقیقی باشد که در مقابل مجازی است. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا).
(1) - برساختهء دساتیر. «فرهنگ دساتیر ص274». قیاس کنید با: آمیغی. (حاشیهء برهان چ معین).
هابیل
(اِخ) پسر دومین آدم است(1). بعضی را گمان چنان است که اسم مسطور (هابیل = نفس، بخار) دلالت بر کوتاهی عمر هابیل است، و دیگران بر آنند که چون حوّا دید قاین آن نسل موعود نیست این مطلب داعی بر این شد که با خود فکر نماید که زندگانی را...
