نیست کن
[کُ] (نف مرکب) نابودکننده فانی کننده (ناظم الاطباء) معدوم کننده : اول و آخر به وجود و صفات هست کن و نیست کن کایناتنظامی.
نیستن
[تَ] (مص) نابود بودن معدوم بودن (ناظم الاطباء) مورد استعمال نیست.
نیست وش
[وَ] (ص مرکب) معدوم مانند نابودنما (فرهنگ فارسی معین) نیست شکل که به ظاهر معدوم و ناپدید است : نیست وش باشد خیال اندر جهان تو جهانی بر خیالی بین روانمولوی.
نیست و نابود
[تُ] (ترکیب عطفی، ص مرکب) به کلی از میان رفته (یادداشت مؤلف) معدوم - نیست و نابود شدن؛ به کلی از میان بشدن (یادداشت مؤلف) - نیست و نابود کردن؛ یک باره و به کلی معدوم کردن و از بین بردن.
نیسته
[تَ / تِ] (ص) نیست (لغت فرس اسدی) (اوبهی) (برهان قاطع) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج) معدوم ناچیز (آنندراج) نابود (یادداشت مؤلف) رجوع به نیست شود : آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی به کرانه کسائی (از لغت فرس).
نیست همتا
[هَ] (ص مرکب) بی مانند بی تا بی نظیر یگانه : جالینوس که وی بزرگتر حکمای عصر خویش بود چنانکه نیست همتاتر آمد در علم طب (تاریخ بیهقی ص 99 ) مردمان چنان دانند که میان من و آن مهتر نیست همتا ناخوش است (تاریخ بیهقی از فرهنگ فارسی معین).
نیستی
(حامص)( 1) عدم مقابل هستی به معنی وجود : ای دل مباش غافل یک دم ز عشق و مستی وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی حافظ || معدومی نابودی فنا ناپدیدی : هرکس قدم در حرم عالم نهاد هرآینه به زودی بی شک داغ فنا بر پیشانی او...
نیستی
(اِخ) از شاعران قرن دهم تبریز است او راست: چون شمع از آتش دل سوزی گرفته در من صد چاک در گریبان اشک آمده به دامن رجوع به تحفهء سامی ص 144 شود.
نیستی
(اِخ) از شاعران قرن دهم و از مردم ری است او راست: بی لب لعلت به بزمی جام نتوانم گرفت بی تو ای آرام جان آرام نتوانم گرفت رجوع به تحفهء سامی ص 163 شود.
نیسک آباد
(اِخ) دهی است از دهستان نعلین بخش سردشت شهرستان مهاباد در 26 هزارگزی شمال سردشت و 11 هزارگزی غرب جادهء سردشت به مهاباد، در منطقهء کوهستانی جنگلی معتدل هوایی واقع است و 126 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء سردشت، محصولش غلات، توتون، گلوان و شغل اهالی زراعت و گله...
نیسم
[نَ سَ] (ع اِ) باد نرم (منتهی الارب) نَسَم (از اقرب الموارد ||) راه ناپیدا و محوشده (منتهی الارب) طریق دارس مستقیم، لغتی است در نیسب (از متن اللغه).
نیسو
(اِ) نشتر (اوبهی) (سروری) نشتر فصاد و حجام باشد و آن را نیسویا هم گویند (برهان قاطع) (آنندراج) نیشتر خون گیر و سرتراش (فرهنگ خطی) نیشتر سک سیخ نیز رجوع به نیشو شود : که من از جور یکی سفله برادر که مراست از بخارا برمیدم چو خران از نیسو...
نی سوار
[نَ / نِ سَ] (ص مرکب) طفلی که مرکب از نی کند (آنندراج) بچه ای که به روی نی سواری می کند (ناظم الاطباء) : کس نی سوار دید که باشد مصاف دار وز نی ستور دید که در ره غبار کرد خاقانی نرمی ز حد مبر که چو دندان...
نیسوق
[نَ] (اِ) به لغت یونانی، آلوچه (از برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) نوعی از آلو آلوی طبری (فرهنگ فارسی معین) ظاهراً معرب نیشو است (یادداشت مؤلف) رجوع به نیشو و نیشه شود.
نیسون
(ع اِ) انیسون (ناظم الاطباء) رجوع به انیسون شود.
نیسویا
(اِ) نیسو نشتر فصاد و حجام (از برهان) رجوع به نیسو شود.
نیسیان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان برزاوند شهرستان اردستان در 48 هزارگزی جنوب اردستان و 16 هزارگزی جنوب غربی راه اردستان به نائین، در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 2556 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولات عمده اش غلات، ( خشکبار، لبنیات، کتیرا و شغل مردمش زراعت...
نی سیاه
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان سردارآباد بخش مرکزی شهرستان شوشتر در 9هزارگزی جنوب غربی شوشتر و 8هزارگزی جنوب جادهء دزفول به شوشتر، کنار غربی رود شطیط، در دشت گرمسیری واقع و دارای 200 تن سکنه است آبش از رود شطیط، محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است راه اتومبیل...
نیش
(اِ)( 1) مبضغ (ذخیرهء خوارزمشاهی) افزاری بود به صورت نیش که بدان رگ گشایند (انجمن آرا) نیشتر نشتر تیغ مفصد مشرط (یادداشت مؤلف) : گفت فردا نیش آرم پیش تو خود بیاهنجم ستیم از ریش تورودکی گرت بهره نوش است بی نیش نیست دلی نیست کز نیش او ریش نیست...
نیشابور
[نی / نَ]( 1) (اِخ) نشابور نشاپور نیشاپور نیسابور پهلوی: نیوشاهپور( 2) نام اصلی آن نیوک شاهپوهر( 3) بنای این شهر را از 457 م) نیشابور - شاهپور اول دانسته اند( 4) و آن را یکی از چهار شهر بزرگ خراسان قدیم گفته اند در دورهء یزدگرد دوم ( 438...
