نیزار پشت آب
[نَ رِ پُ] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل در 19 هزارگزی شمال غربی بنجار، نزدیک دریاچهء هامون، در جلگهء گرم معتدلی واقع و دارای 6000 تن سکنه است آبش از رودخانهء هیرمند و محصولش غلات، صیفی، لبنیات و شغل اهالی ( زراعت، گله داری و حصیربافی...
نیزب
[نَ زَ] (ع اِ) آهوی نر || گاو نر (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه).
نیزج
[نَ زَ] (ع ص) کس باریک و دراز تلاق (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) جهازالمرأه البظراء (متن اللغه) و رجوع به نشوءاللغه ص 18 شود.
نی زدن
[نَ / نِ زَ دَ] (مص مرکب) نی نواختن با دمیدن در نای آهنگها نواختن رجوع به نی به معنی مزمار شود : آن یکی نائی که نی خوش می زده ست ناگهان از مقعدش بادی بجستمولوی.
نیزق
[نَ زَ] (معرب، اِ) لغتی است در نیزک (از متن اللغه) معرب نیزک به معنی نیزه و رمح کوچک است رجوع به نیزه و نیزک و نیز رجوع به المعرب جوالیقی ص 332 شود.
نیزک
[نَ زَ] (معرب، اِ)( 1) نیزهء کوتاه (منتهی الارب) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) کتاره (دستورالاخوان) رمح قصیر یا شبه مزراق (از متن اللغه) ج، نیازک معرب نیزه است رجوع به نیزه و رجوع به المعرب جوالیقی ص 332 و نشوءاللغه ص 92 شود || شعله ای چون نیزه که در...
نیزل
[زِ] (اِخ) دهی است از دهستان کلاترزان بخش رزاب شهرستان سنندج در 15 هزارگزی شمال شرقی رزاب و 15 هزارگزی جنوب جادهء سنندج به مریوان، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 170 تن سکنه دارد آبش از چشمه و محصولش غلات، ( گردو، لبنیات، مختصر توتون و شغل اهالی...
نی زن
[نَ / نِ زَ] (نف مرکب) نی نواز (آنندراج) کسی که نی می نوازد (ناظم الاطباء) نائی نایی نوازندهء نای نای زن رجوع به نای زن شود.
نیزه
[نَ / نِ زَ / زِ]( 1) (اِ)( 2) حربهء معروف که به عربی آن را رمح و سنان گویند (انجمن آرا) رمح (آنندراج) (غیاث اللغات) قناه (منتهی الارب) (دستورالاخوان) طراد مخرص خرص لیطه (از منتهی الارب) نوعی از سلاح که به عربی رمح گویند و چوبی است باریک استوانه...
نیزه
[نَ زِ] (اِخ) دهی است از دهستان نعلین بخش سردشت شهرستان مهاباد در 32 هزارگزی شمال سردشت و 16 هزارگزی شمال غربی جادهء سردشت به مهاباد، و در منطقهء کوهستانی و جنگلی معتدل هوایی واقع است و 287 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات، توتون، مواد جنگلی و...
نیزه
[زِ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد در 60 هزارگزی شمال شرقی مشهد و جنوب جادهء مشهد به تبادکان، در جلگهء معتدل هوایی واقع است و 401 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و شغل اهالی زراعت ( است (از فرهنگ جغرافیائی...
نیزه افکن
[نَ / نِ زَ / زِ اَ کَ] (نف مرکب)نیزه انداز رامح.
نیزه افکنی
[نَ / نِ زَ / زِ اَ کَ] (حامص مرکب) عمل نیزه افکن رمح.
نیزه انداز
[نَ / نِ زَ / زِ اَ] (نف مرکب)نیزه افکن.
نیزه اندازی
[نَ / نِ زَ / زِ اَ] (حامص مرکب) رمح نیزه افکنی عمل نیزه انداز.
نیزه ای
[نَ / نِ زِ] (ص نسبی) منسوب به نیزه (فرهنگ فارسی معین) مانند نیزه بشکل نیزه - شیشهء نیزه ای؛ قسمی بطری است با دهانهء تنگ که معمو در حدود 3 لیتر ظرفیت دارد در بازارهای عمده فروشی برای فروش سرکه و آب لیمو و مانند آنها ازین نوع شیشه...
نیزه باز
[نَ / نِ زَ / زِ] (نف مرکب) کسی که نیزه می اندازد و در نیزه زدن ماهر است (ناظم الاطباء) که نیزه بازد رامح نیزه افکن : به درگاه سپه سالار مشرق سوار نیزه باز خنجراوژنمنوچهری || که تمرین و مشق به کار بردن نیزه کند (یادداشت مؤلف) رجوع...
نیزه بازی
[نَ / نِ زَ / زِ] (حامص مرکب)مشق و اعمال ورزشی و لشکری با نیزه نوعی ورزش برای آموختن اعمال نیزه (یادداشت مؤلف) عمل نیزه باز : چو بالای نیزه درازی گرفت در آن معرکه نیزه بازی گرفتنظامی در قلب نیزه بازی مژگان آن پری خونریز آن دو چشم نظربازم...
نیزه بالا
[نَ / نِ زَ / زِ] (اِ مرکب) مقدار یک نیزه در بلندی (آنندراج) به ارتفاع نیزه ای (یادداشت مؤلف) : کمربند گردان گرفتی به کین برانداختی نیزه بالا ز زیناسدی نیزه بالاست خون ز غمزهء تو که به مشکین سنان همی ریزدخاقانی همان فیل برابر چشم او شخص را...
نیزه بردار
[نَ / نِ زَ / زِ بَ] (نف مرکب)کسی که نیزه برمی دارد و دارای نیزه است (ناظم الاطباء) حامل نیزه که نیزهء پهلوان را در جنگ حمل کند و هنگام ضرورت به دست او دهد اسلحه دار نیزه کش : چون دهم سان سپاه معنی را آفتاب است نیزه...
