نیشخند
[خَ] (اِ مرکب) زهرخند (یادداشت مؤلف) خنده ای که از روی خشم و عصبانیت کنند مقابل نوشخند (فرهنگ فارسی معین) خندهء تلخ خندهء اندوه.
نیش خورده
[خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) ملدوغ (از منتهی الارب) گزیده شده.
نیشدار
(نف مرکب) صاحب نیش دارندهء نیش آنکه نیش دارد چون عقرب و مانند آن (یادداشت مؤلف) گزنده نیش زن : بیندیش از آن پشّ هء نیشدار که نمرود را گفت سر پیش دارنظامی || ذوناب آنکه نیش دارد (فرهنگ فارسی معین) حیوان درنده|| آزارنده زننده (یادداشت مؤلف) موهن اهانت آمیز...
نیش زن
[زَ] (نف مرکب) آنکه نیش می زند (ناظم الاطباء) گزنده: قطربوس؛ کژدم سخت نیش زن (منتهی الارب ||) آزاردهنده درشت و ناهموار : این چنین اسبی تواند برد بیرون مر مرا از چنین وادی بقاعی سنگناگ و نیش زن منوچهری || مفسد فتنه انگیز (ناظم الاطباء) که سخن نیشدار گوید...
نیش زنی
[زَ] (حامص مرکب) برانگیختن نزاع و خصومت (ناظم الاطباء) عمل نیش زن رجوع به نیش زن شود.
نیش غولی
[شِ] (ص نسبی) وهمی خرافی موهوم افسانه ای: اندیشه های نیش غولی؛ موهومات (یادداشت مؤلف ||) ایراد نیش غولی؛ ایراد نامربوط اعتراض بیهوده (فرهنگ فارسی معین) ایرادی نابه جا و ناوارد که صرفاً به قصد لجبازی و عیب جوئی طرح کنند.
نیشک
[شَ] (اِ) وام دار قرض دار (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رجوع به نلشک و حواشی مربوط به آن شود.
نیشک
(اِخ) به کسر نون و سکون یا و شین معجمه، کوره ای، یعنی شهری است از شهرهای سیستان در میانهء آن و بُست قریه های بسیار است و بلدهء آن یکی است و یکی از دروازه های زرنگ یعنی شهر سیستان را دروازهء نیشک گویند که از آنجابه شهر بست...
نیشکر
[نَ / نِ شَ کَ / شِ کَ / شِکْ کَ / شَکْ کَ]( 1) (اِ مرکب)( 2) قصب السکر (تحفهء حکیم مؤمن) قسمی از نی که از عصیر آن شکر می سازند (ناظم الاطباء) گیاهی است از تیرهء گندمیان که ساقهء هوائیش برخلاف گندمیان دیگر توپر است و نسج...
نیش کش
[کَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان میان آباد بخش اسفراین شهرستان بجنورد در 24 هزارگزی جنوب غربی اسفراین، در جلگهء گرمسیری واقع است و 328 تن سکنه دارد آبش از رودخانه و محصولش غلات، بنشن، پنبه و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ ( جغرافیائی ایران ج 9.
نیشکی
[شَ] (اِ) قسمی گندم که در سیستان زراعت می شود و آن را بلائی نیز گویند (یادداشت مؤلف).
نیشگون
(اِ) نشگون نشگنج (یادداشت مؤلف) نشکون وشگون ویشگون رجوع به نشگون شود - نیشگون گرفتن؛ نشگون گرفتن رجوع به نشگون شود.
نیشمن
[مَ] (هزوارش، اِ) به لغت ژند و پاژند زن را گویند که در مقابل مرد است( 1) (برهان قاطع) (آنندراج) ( 1) - هزوارش: به معنی زن (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) zhan : پهلوی ،nishman، neshaman.
نیشو
(اِ)( 1) نوعی آلو (رشیدی) (آنندراج) نوعی از اقسام آلو (برهان قاطع) آلو طبری (رشیدی) (برهان قاطع) (از آنندراج) نیشه (رشیدی) نیسوق رجوع به نیسوق شود : از ترشی ها نیشو و غوره و اناردانک و سماق و خرمای هندو (ذخیرهء خوارزمشاهی) ترشی ها که سخت ترش نباشد چون نیشو...
نیشوق
[نَ] (اِ) ادرک است و نزد بعضی قراصیا است (از تحفهء حکیم مؤمن) نیشو نیسوق نیشه آلوی طبری رجوع به نیسوق شود.
نیشه
[شَ / شِ] (اِ) نیشو آلوی طبری (برهان قاطع) (سروری ||) نیشتر (ناظم الاطباء) رجوع به نیشو شود || نای نواختنی (ناظم الاطباء) رجوع به مادهء بعد شود.
نیشه
[نَ / نِ شَ / شِ] (اِ مصغر) نیچه نی خرد که شبانان نوازند (از انجمن آرا) نای نواختنی (ناظم الاطباء) توتک یراعه (یادداشت مؤلف) نیز رجوع به نیچه شود : چون نیشهء ضمیر من آوا دهد برون جان معزّی آنجا معزی کند به رقص خاقانی با تاج خسروی چه...
نیشیدن
[دَ] (مص) نگاه کردن این کلمه در المدخل در احکام نجوم آمده (از فرهنگ فارسی معین).
نیص
[نَ] (ع اِ) خارپشت (منتهی الارب) قنفذ ضخم خارپشت کلان (از متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) حرکت سست و ضعیف (منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد).
نیض
[نَ] (ع مص) جنبیدن رگ (منتهی الارب) نبض (اقرب الموارد) (از متن اللغه).
