نیزه بندکن
[نَ / نِ زَ / زِ بَ کُ] (نف مرکب) کسی که با پرروئی از مردم چیز ستاند تیغ زن (فرهنگ فارسی معین).
نیزه چه
[نَ / نِ زَ / زِ چَ / چِ] (اِ مصغر)رمیح (یادداشت مؤلف) نیزهء کوچک: عنزه؛ نوعی نیزه چه است میان نیزه و عصا (از منتهی الارب).
نیزه دار
[نَ / نِ زَ / زِ] (نف مرکب) رامح (السامی) نیزه افکن نیزه گذار نیزه ور (یادداشت مؤلف) مسلح به نیزه : همه نیزه داران شمشیرزن همه لشکرآرای و لشکرشکندقیقی سپه بود بر میمنه چل هزار سواران زوبین ور و نیزه دارفردوسی چو بشنید کآمد سپاهی گران همه نیزه داران...
نیزه داری
[نَ زَ / زِ] (حامص مرکب)عمل و صفت نیزه دار به نیزه مسلح بودن نیزه وری رجوع به نیزه دار شود || نیزه برداری : راضی شده از بزرگواریت دولت به یتاق نیزه داریتنظامی اگر دارد سر خدمتگزاری کند مانند مالک نیزه داری شفیع (از آنندراج).
نیزه ربا
[نَ / نِ زَ / زِ رُ] (نف مرکب) که نیزهء خصم را که به سوی او پرتاب شده است در هوا برباید که نیزه از کف دشمن در میدان جنگ برباید و بستاند : ای بارخدا و ملک بارخدایان ای نیزه ربای پسر نیزه ربایانمنوچهری.
نیزه رود
[نَ زِ] (اِخ) دهی است از دهستان پشت آربابا از بخش بانهء شهرستان سقز در 7500 گزی جنوب غربی بانه و در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و یکصد تن سکنه دارد آبش از چشمه و محصولش غلات، توتون، ارزن، گزانگبین، مازوج، زغال و شغل ( اهالی زراعت و زغال...
نیزه زن
[نَ / نِ زَ / زِ زَ] (نف مرکب) رامح (منتهی الارب) مطعان (السامی) نیزه افکن نیزه ور نیزه گذار : هزار از یل نیزه زن زابلی گزین کرد با خنجر کابلیاسدی.
نیزه سوار
[نَ / نِ زَ / زِ سَ] (ص مرکب)این ترکیب در شاهنامه به کار رفته است و با ملاحظهء ابیات قبل ظاهراً معنی سوار نیزه دار می دهد نیز رجوع به معنی اخیر واژهء نیزه گذار شود : از آن پس به منذر چنین گفت شاه که اسبان این نیزه...
نیزه قورچی سی
[نَ / نِ زَ / زِ] (ص مرکب) نیزه دار (از سازمان اداری حکومت صفوی ص 87 ) (فرهنگ فارسی معین).
نیزه کش
[نَ / نِ زَ / زِ کَ / کِ] (نف مرکب) نیزه بردار نیزه دار حامل نیزه : حلقه ربای ماه نو نیزهء توست لاجرم نیزه کشت فلک سزد زآنکه سماک ازهری خاقانی.
نیزه گذار
[نَ / نِ زَ / زِ گُ] (نف مرکب) که نیزه را از بدنها و موانع عبور دهد (فرهنگ فارسی معین) نیزه ور نیزه افکن نیزه زن نیزه انداز رامح : بدادش از آزادگان ده هزار سوار جهانجوی نیزه گذاردقیقی کدام است مرد از شما نامدار جهان دیده و گرد...
نیزه گر
[نَ / نِ زَ / زِ گَ] (ص مرکب) رمّاح (صراح) (منتهی الارب) (از مهذب الاسماء) قناء (منتهی الارب) کسی که نیزه می سازد (ناظم الاطباء) نیزه سازنده که پیشه اش نیزه گری و ساختن نیزه است.
نیزه گری
[نَ / نِ زَ / زِ گَ] (حامص مرکب) رماحه (صراح) (منتهی الارب) پیشهء نیزه سازی (ناظم الاطباء) عمل نیزه گر.
نیزه گشای
[نَ / نِ زَ / زِ گُ] (نف مرکب)نیزه ربای : درعش از دست صبح نیزه گشای نیزه ش از درع ماه حلقه رباینظامی.
نیزه ماهی
[نَ / نِ زَ / زِ] (اِ مرکب)( 1)(اصطلاح جانورشناسی) پستانداری است از راستهء قطاس ها یا آب بازان که یک گونه را شامل می شود و در دریاهای شمالی نیمکرهء شمالی زمین می زید این پستاندار مانند سایر قطاس ها بدنی ماهی شکل دارد و طول بدنش تا شش...
نیزه ور
[نَ / نِ زَ / زِ وَ] (ص مرکب)مسلح شده با نیزه نیزه دار (ناظم الاطباء) که با نیزه جنگد : وز آن گرزداران نیزه وران که می تاختندی بر این و بر آندقیقی بدین کین ببندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از نیزه ورفردوسی به ره بر...
نیزه وش
[نَ / نِ زَ / زِ وَ] (ص مرکب)به سان نیزه نیزه مانند مانند نیزه بلند و تیز و نافذ : تیر چرخ از نیزه وش کلکم سپر افکند ازآنک هیچ تیغ نطق هیجا برنتابد بیش از این خاقانی.
نیژ
(اِ) گیاهی است که بر درخت پیچد و به عربی عشقه گویند (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) لبلاب باشد که خود را بر درخت پیچاند (از فرهنگ خطی) نویچ (فرهنگ فارسی معین ||) عاشق سخت و مبرم (ناظم الاطباء).
نیژو
(اِ) به معنی عدس باشد در بروجرد، نوژو( 1) : نخود و نیژو به همهء رساتیق مثل و مانند زرع بوده است (تاریخ قم ص 119 ) ضیعت nugv - (1) ( های مال همدان گندم و جو و نیژو هشت درهم و دو دانگ (تاریخ قم ص 121.
نیژه
[ژِ] (اِ) کندر و لبان و خوش بوی و هر گیاهی که به روی گیاه دیگری روید (ناظم الاطباء) رجوع به نیژ و فرهنگ شعوری ج 2 ص 405 شود.
