نومهن
[نَ مَ هَ] (اِخ) دهی است از دهستان چناران بخش حومهء وارداک شهرستان مشهد، در 58 هزارگزی شمال غربی مشهد بر سر راه قدیمی مشهد به قوچان، در جلگهء معتدل هوایی واقع است و 230 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و چغندر و بنشن، ( شغل مردمش...
نومید
[نَ / نُو] (ص مرکب) ناامید نمید مأیوس قانط خائب محروم رجوع به ناامید شود : چنان زار و نومید بودم ز بخت که دشمن نگون اندرآمد ز تختفردوسی که نومید بد لشکر از نامجوی که دانست کش باز بینند رویفردوسی از خداوند سبحانه و تعالی نومید نیستم (تاریخ بیهقی...
نومیدن
« یدن » + عربی « نوم » [نَ / نُو دَ] (مص جعلی) خوابیدن غنودن آرامیدن (ناظم الاطباء) مصدر جعلی است از.
نومیدوار
[نَ / نُو] (ص مرکب، ق مرکب)ناامیدوار مأیوس : بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوارمولوی.
نومیدواری
[نَ / نُو] (حامص مرکب)یأس ناامیدواری امیدوار نبودن حرمان.
نومیدی
[نَ / نُو] (حامص مرکب)ناامیدی یأس حرمان ناکامی محرومی خیبت قنوط نمیدی مقابل امید و امیدواری رجوع به ناامیدی شود : اگر امید رنجوری نماید ز نومیدی بسی نومیدی آید فخرالدین اسعد چو در چیز کسان امیدواری ز نومیدی به رو آیدت خواری فخرالدین اسعد شتربه گفت موجب نومیدی چیست...
نومیذ
[نَ / نُو] (ص مرکب) نومید (ناظم الاطباء).
نومیری
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش سرولایت شهرستان نیشابور، در 12 هزارگزی جنوب غربی چکنه بالا در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 359 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و کرباس بافی ( است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9.
نون
شود : نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون کز عارضین چو نونی زرینمناصرخسرو و « ن» است رجوع به « ن» (اِ) صورت ملفوظ حرف آن قد الف مثال مجنون خمیده ز بار عشق چون نوننظامی نونی است کشیده عارض موزونش و آن خال معنبر نقطی بر نونشسعدی (|| ق)...
نون
(ع اِ) ماهی (دهار) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (جهانگیری) (ناظم الاطباء) حوت (متن اللغه) (اقرب الموارد) ماهی بزرگ (مهذب الاسماء) ج، نینان و انوان : دلم خسته و بستهء زلف او شد چو نون از سر شَ ست و چون یونس از نون سوزنی || دوات (منتهی الارب)...
نون
(اِخ) نام پدر یوشع است.
نون
مجمع البیان ج 5 ص 330 ) رجوع به ن ) « سوره القلم و تسمی ایضاً سوره نون » : را در قرآن « ن والقلم » (اِخ) نام دیگری است سورهء والقلم شود.
نونا
(اِ) در زبان کلدانی برج حوت را نونا گویند (یادداشت مؤلف) رجوع به نون شود.
نونا
(اِخ) نام مادر ابراهیم پیغامبر است رجوع به حبیب السیر چ تهران ج 1 ص 117 شود.
نوند
[نَ وَ] (اِ) اسب (لغت فرس اسدی) (صحاح الفرس) (جهانگیری) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) اسب تیزرفتار (غیاث اللغات) اسب تندرو (آنندراج) (انجمن آرا) فرس (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) اسب تیزفهم بادپای بزین تکاور باره بارگی (اوبهی) اسب و استر تیزرو خصوصاً (برهان قاطع) مرکوب تندرو (فرهنگ فارسی معین) : روز...
نوند
[نَ وَ] (اِخ) نام مکانی که آتشکدهء برزین در آنجا بود( 1) (برهان قاطع) (از انجمن آرا) : بجائی کجا نام او بد نوند بدو اندرون کاخهای بلند، کجا آذر بر زبر زین کنون بدانجا فروزد همی رهنمونفردوسی || نام کوهی است || نام مبارزی ایرانی که پسر او فرهاد...
نونداک
[نَ وَ] (ق) ناگاه بی خبر فوراً (ناظم الاطباء)؟.
نوندول
( [نَ وَ] (اِ) نبیرهء فرزند که فرزند فرزندزاده است عموماً و پسر پسرزاده( 1) را گویند خصوصاً (از برهان) پسرزاده (جهانگیری) ( 1 به معنی پسر پسرزاده (فرهنگ نظام) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) « نونگان » - قیاس شود با اصفهانی عامیانهء.
نونده
[نَ وَ دَ / دِ] (اِ) اسب (صحاح الفرس) اسب جلد و تند و تیز (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) اسب تیزرو خصوصاً (رشیدی) رجوع به نوند شود || تخم سپند (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء (||) ص) تیزرونده عموماً (رشیدی) نوند (جهانگیری) رجوع به نوند شود || تیزفهم (فرهنگ اسدی...
نونده
[نُ وَ دَ / دِ] (ص) هر چیز تازه پیدا شده و تازه به عرصه آمده (ناظم الاطباء)؟.
