نؤول
[نَ ئو] (ع ص) نئول رجوع به نئول شود.
نوول
[وِ] (فرانسوی، اِ)( 1) داستان کوتاه داستانی که نویسنده چند تن را در تلاش و کوشش یا مسألهء بغرنجی نشان میدهد و از آن نتیجه Nouvelle - ( ای مشخص میگیرد نوول نویسی بخشی از ادبیات محسوب میشود (فرهنگ فارسی معین) ( 1.
نؤوم
[نَ] (ع ص) نئوم رجوع به نئوم شود.
نو و نالان
[نَ / نُو وُ] (ص مرکب) در تداول، بالتمام نو جامه ای در کمال نوی جامه که هیچ پوشیده نشده یا کم پوشیده شده باشد: قبای نو و نالان را غرق لجن کرد، دو جای پالتو نو و نالان را سوزاند (یادداشت مؤلف).
نووی
[نَ وَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به نوی که قریه ای است به شام (از منتهی الارب).
نووی
[نَ وَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به نوا است و آن دیهی است در سه فرسخی سمرقند (از ریحانه الادب ج 4 ص 252 از مراصد الاطلاع).
نووی
[نَ وَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به نوا است و آن شهر کوچکی است از توابع ناحیهء حوران از نواحی دمشق که منزل ایوب نبی بود و قبر سام بن نوح نیز در آنجاست (از ریحانه الادب ج 4 ص 252 ، نقل از مراصدالاطلاع).
نووی
[نَ وَ وی ی] (اِخ) محمد بن عمر بن عربی بن علی معروف به نووی و مکنی به ابوعبدالمعطی، از علمای قرن چهاردهم ه ق است - در معجم المطبوعات 37 جلد کتاب از تصانیف او نام برده شده و از آن جمله است: 1 - بغیه العوام فی...
نووی
[نَ وَ وی ی] (اِخ) یحیی بن شرف الدین بن مری( 1)بن حسن حزامی( 2)دمشقی حورانی نووی، ملقب به محیی الدین و مکنی به ابوزکریا از اکابر علما و محدثین مذهب شافعی و از زهاد قرن هفتم است وی به سال 676 ه ق در مولد خود نوای دمشق...
نوویه
[نَ وَ وی یَ] (ع ص) ابل نوویه؛ شتر خستهء خرما خورنده (از منتهی الارب) شتر که نَوی خورد (از متن اللغه).
نوه
(عدد، ص) نُهْ (حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی) به وزن کوه، نه تسعه (از برهان) (از فرهنگ خطی از تحفه) رجوع به نُهْ ( شود : ترا نوه و نود بیش است و من بیچاره را یکّی نتابستی یکی( 1) با من ربودی آن یک از دستم عنصری (یادداشت مؤلف)...
نوه
(ع مص) بازایستادن از چیزی (از منتهی الارب) رجوع به نَوه شود (|| اِمص) بازایستادگی از چیزی، الانتهاء عن الشی ء نَوه (از اقرب الموارد) (از متن اللغه).
نوه
[نَ وَ / وِ] (اِ)( 1) نبیره (رشیدی) (برهان قاطع) فرزندزاده (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) نبه نواسه پشت دوم (یادداشت مؤلف||) به هندی، هرچیز نو || حادث مقابل قدیم (برهان قاطع) از مجعولات دساتیر است رجوع به فرهنگ دساتیر ص 271 و رجوع به ،napat : سانسکریت و پارسی باستان...
نوه
[نُ وَ / وِ] (اِ) یکی از انواع چینی در عهد صفویه، و آن مانند کاشی مشهد بود (مجلهء یغما سال 15 ص 559 ، از جنگی خطی، از فرهنگ فارسی معین).
نوه
[نُوْ وَهْ] (ع ص، اِ) ماتمیان از مرد و زن (منتهی الارب) نوح نائحات (اقرب الموارد).
نوه
[نَوْهْ] (ع مص) بلند گردیدن نبات و جز آن (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) بزرگ شدن نبات (تاج المصادر بیهقی) مرتفع و بلند گردیدن نَیْهْ (از متن اللغه ||) سر برداشته بانگ کردن خزنده (آنندراج) سر برداشتن پس بانگ کردن خزنده (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد ||) فربه...
نوهم
[هُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) نهم (فرهنگ فارسی معین) عدد ترتیبی بعد از هشتم و پیش از دهم : اندامهای مفرد سیزده اندام است هشتم رباطات و نوهم اغشیه (هدایه المتعلمین ص 16 ، از فرهنگ فارسی معین).
نوهه
[نَ هَ] (ع اِ) یک لقمهء بزرگ مقدار وجبه (منتهی الارب) (آنندراج ||) در شبانروزی یک بار خوردن، مانند وجبه (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه).
نوهه
[هَ] (ع اِ) قوت بدن( 1) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) ( 1) - در متن اللغه بدین معنی به فتح و ضم اول هر دو آمده است.
نؤی
[نُءْیْ / نُ آ] (ع اِ) آن جوی که بکنند گرداگرد خیمه باران را (مهذب الاسماء) جویچه گرداگرد خرگاه و سراپرده (آنندراج) نأی نئی ج، آناء، نؤیّ، نِئیّ و نای (اقرب الموارد) رجوع به نَأْیْ شود.
