نؤی
[نُ ئی ی] (ع اِ) جِ نؤی [ نُءْیْ / نُ آ ]است رجوع به نؤی شود.
نوی
[نَ / نُ]( 1) (حامص) تازگی (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) تجدد (یادداشت مؤلف) نو بودن مقابل کهنگی : سخن زین نمط هرچه دارد نوی بدین شیوهء نو کند پیروینظامی و گر بی شگفتی گذاری سخن ندارد نوی شیوه های کهننظامی|| طراوت شادابی رواج و رونق جدت آراستگی و...
نوی
[نُ / نِ] (اِخ) مصحف (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع) نُبی (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج) (مهذب الاسماء) قرآن (مهذب الاسماء) کلام خدا (برهان قاطع) قرآن مجید (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) رجوع به نبی و نپی شود : تا در نوی و در قصص آید که ابرهه در کفر...
نوی
[نَ وا] (ع اِ) تخم خرما (غیاث اللغات) جِ نواه رجوع به نواه شود : عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نویسعدی || جهتی که مسافر بطرف آن روی می آورد (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) قصد و آهنگ و طریقه...
نوی
[نَ وا] (اِخ) نام شهری است به شام (ابن بیطار) (یادداشت مؤلف) دهی است به شام از آن ده است شیخ الاسلام ابوزکریا نواوی( 1) (منتهی الارب) ( 1) - نسبت به نَوی، نواوی و نووی است رجوع به اقرب الموارد شود.
نوی
[نَ وا] (اِخ) دهی است به سمرقند (منتهی الارب) قریه ای است به سه فرسنگی سمرقند و نسبت بدان نوائی است (یادداشت مؤلف).
نوی
[نَ وی ی] (ع ص، اِ) هم آهنگ هم قصد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رفیق یا رفیق سفر (از متن اللغه) مصاحب هم نیت (از اقرب الموارد ||) جِ نوی [ نَ وا ] و ججِ نواه است رجوع به نوی شود.
نوی
[نُ وی ی / نِ وی ی] (ع اِ) جِ نوی و ججِ نواه است رجوع به نَوی شود.
نوی
[نُ وِ] (اِخ) دهی است از دهستان مرگور بخش سلوانای شهرستان اورمیه، در 25 هزارگزی جنوب سلوانا، در درهء سردسیری واقع است و 113 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون، شغل مردمش زراعت و گله داری و جاجیم بافی است (از ( فرهنگ جغرافیائی ایران ج...
نویات
[نَ وَ] (ع اِ) جِ نواه( 1) رجوع به نواه شود ( 1) - النواه، عجمه التمر و الزبیب و غیرهما ج، نوی، جج، أنواء؛ و تجمع علی نوی و حکی الاصمعی، نویات (متن اللغه).
نویان
(ترکی - مغولی، اِ)( 1) پادشاه زاده (رشیدی) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) ترکان ملوک و سلاطین را بدین نام خوانند (برهان قاطع) (فرهنگ خطی) از القاب بزرگان ترک است (انجمن آرا ||) امیر اعظم (رشیدی) امیر، فرمانده سپاه سردار در عنوان سرداران مغول و ترک آید (از فرهنگ...
نویب
[نُ وَ] (ع اِمصغر) تصغیر ناب است بر رأی سیبویه (از منتهی الارب) رجوع به ناب شود.
نویج
[نَ] (اِ) نوج نویچ (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نویچ شود.
نویچ
[نَ] (اِ) عشقه (رشیدی) (برهان) (جهانگیری) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) لبلاب (برهان قاطع) (محیط اعظم، حاشیهء برهان قاطع) که بر درخت پیچد (برهان قاطع) (انجمن آرا) (رشیدی) نام گیاهی است که بیخ ندارد و بر سر هر درخت که پیچد آن را خشک سازد (جهانگیری) درخت کوچکی متهافت که دارای...
نوید
[نُ]( 1) (اِ)( 2) خبر خوش (رشیدی) (جهانگیری) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) مژده (اوبهی) (برهان قاطع) مژدگانی هرچیز که سبب خوشحالی شود (برهان قاطع) مژده دادن به هر چیزی که باشد (فرهنگ خطی) خوش خبری بشارت هرچیز که خوشحالی آورد (ناظم الاطباء) : جوینده را نویدی خواهنده...
نوید
[نَ] (اِخ) غلام علی بیگ اللهآبادی (میرزا) متخلص به نوید از پارسی گویان هند است و در عهد نواب امیرخان بهادر کوتوال اللهآباد بود و چندی هم منصب قضا داشت او راست: ما بندگی مغبچه بسیار کرده ایم شد مدتی که دختر رز بار کرده ایم (از صبح گلشن ص...
نوید
[نَ] (اِخ) محمد حسین اصفهانی (میرزا) از شاعران قرن یازدهم است، وی به هند رفت و در کشمیر توطن گزید و در همانجا به سال 1187 ه ق( 1) درگذشت او راست: ندارم خواب تا از یار پهلویم تهی مانده ست خوش آن شبها که آرام دل من می...
نوید
[نَ] (اِخ) نورالدین دهلوی متخلص به نوید یا نویدی( 1)، از پارسی گویان قرن دوازدهم هندوستان و از مقربان عمده الملک امیرخان بهادر است در اواسط قرن دوازدهم درگذشته او راست: اگر نیست با عاشقی خو مرا چرا می طپد دل به پهلو مرا از این 1) - به روایت...
نوی دادن
[نَ / نُ دَ] (مص مرکب)تازگی بخشیدن تازه کردن (فرهنگ فارسی معین) : ز شرع خود نبوت را نوی داد خرد را در پناهش پیروی دادنظامی.
نویدرسان
[نُ رَ / رِ] (نف مرکب) نوید رساننده مژده آور مژده ور بشیر مبشر (یادداشت مؤلف) که بشارت آرد نیز رجوع به نوید و ترکیبات آن شود.
