نونشانده
[نَ / نُو نِ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نونصب کرده که به تازگی نصب و تعبیه کرده اند || نوکاشته || تازه منصوب شده : امیر ( نونشانده را با همهء آل و تبار مأمونیان فروگرفتند (تاریخ بیهقی ص 693.
نونشست
[نَ / نُو نِ شَ] (ن مف مرکب)نونشسته تازه به شاهی رسیده به تازگی بر تخت جلوس کرده : جوان خیره سر بود و هم نونشست فرستاده را تیز بنمود دستفردوسی.
نوننده
[نَنْ دَ / دِ] (ص) تیزفهم و ذهین و هوشمند و شتاب و جلد (ناظم الاطباء)؟.
نونو
[نَ / نُو، نَ / نُو] (ق مرکب) نوبه نو از نو مکرر (ناظم الاطباء) تازه به تازه پیاپی مدام متوالیاً از پی هم : در باغهای پست شده هم بدین امید نونو همی بنفشه نشانند و نسترنفرخی آچار سخن چیست معانی و عبارت نونو سخن آری چو فراز آمدت...
نونوا
[نَ / نُو نَ] (ص مرکب) در تداول، آنکه بنوی صاحب مالی شده عامه آن را نونوار گویند (یادداشت مؤلف) تازه به نوا رسیده رجوع به نونوار شود.
نونوار
[نَ / نُو نَ] (ص مرکب) در تداول، کسی که تهیدست بوده و سر و وضعی درست نداشته و بسبب اتفاقی یا انعام و بخشش کسی به نوائی رسیده و سر و وضع خود را تغییر داده و زندگیش را سامان بخشیده (از فرهنگ عامیانهء جمال زاده) - نونوار شدن؛...
نون والقلم
و نون (|| اِ مرکب) کنایه از دنیا، زیراکه دوات و قلم و « ن والقلم » [وَلْ قَ لَ] (اِخ) نام سورهء 68 قرآن کریم است رجوع شود به نوشتن و خواندن همه از لوازم دنیاست و نام دنیاست (از غیاث اللغات).
نونون
[] (اِخ) شهری است [ به هندوستان ]و گویند که اندر وی بیش از سیصد هزار بت است و اندر او روسپی خانه های بسیار است (حدودالعالم، از یادداشت مؤلف ).
نونویس
[نَ / نُو نِ] (ن مف مرکب) قسمتی از کتاب خطی با خطی تازه تر از خط کاتب تمام کتاب (یادداشت مؤلف).
نونه
[نَ] (ع اِ) ماهی (منتهی الارب) سمکه (متن اللغه) (اقرب الموارد ||) چاهک زنخ کودک (منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) چاه زنخ (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء ||) کلمهء صواب (متن اللغه) الکلمه من الصواب (متن اللغه) (اقرب الموارد).
نونهاده
[نَ / نُو نِ / نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)محدث (یادداشت مؤلف) تازه وضع شده.
نونهال
[نَ / نُو نِ] (اِ مرکب) درخت جوان (ناظم الاطباء) نهال تازه درخت تازه کاشته (فرهنگ فارسی معین ||) نونهالان؛ کنایه از تازه جوانان و جوانان نورسیدهء اندک سال.
نونیاز
[نَ / نُو] (ص مرکب) کسی که تازه به کاری درآمده باشد (رشیدی) (جهانگیری) شخصی که تازه به عرصه آمده است (برهان قاطع) نوبه پاآمده نوکار (آنندراج) مبتدی (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع ||) هرچیزی که تازه به عرصه آمده و تازه پیدا شده باشد (ناظم الاطباء) رجوع به معنی قبلی...
نؤو
[نَ ئو] (اِ) خرمای تر و تازه (برهان قاطع) (آنندراج) خرمای تازه نوو (ناظم الاطباء).
نوو
[نَ] (اِ) نؤو (ناظم الاطباء) رجوع به نؤو شود.
نؤوج
[نَ ئو] (ع ص) ریح نؤوج؛ باد وزان (ناظم الاطباء).
نؤوج
[نُ ئو] (ع مص) نؤج رفتن در زمین (ناظم الاطباء) نَأَجَ فی الارض نُؤجاً؛ رفت (منتهی الارب) و رجوع به نأج شود.
نؤود
[نَ ئو] (ع اِ) نَؤد بلا سختی رنج (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
نؤور
[نَ ئو] (ع ص) امرأه نؤور؛ زن دور از تهمت (ناظم الاطباء (||) اِ) نیل || دود پیه که بدان وشم و نگار سیاه کنند || سنگریزه ای (« ن ور » شبیه به سنگ سرمه که آن را کوفته بر بن دندان ریزند تا سیاه گردد (ناظم الاطباء) (از...
نؤوش
[نَ ئو] (ع ص) نَؤش توانا و سخت گیرنده (ناظم الاطباء) توانا و چیره دست (منتهی الارب).
