نوکان
(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه، در 17 هزارگزی شمال شرقی کرمانشاه در جنوب جادهء کرمانشاه به تهران، در دامنهء سردسیری واقع است و 450 تن سکنه دارد آبش از چاه و چشمهء طاق بستان، محصولش غلات و ( حبوبات و صیفی و چغندرقند، شغل مردمش...
نوک برگشته
[نَ / نُو / نو / نُکْ بَ گَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) آنچه که سرش برگشته و منحنی باشد: بینی نوک برگشته (فرهنگ فارسی معین).
نوک بندان
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان باهوکلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار در 15 هزارگزی جنوب دشتیاری و 2 هزارگزی مغرب راه دشتیاری به بریس، در جلگهء گرمسیری واقع است و 250 تن سکنه دارد محصولش خرما و ذرت و حبوبات، شغل ( مردمش زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی...
نوک تیز
[نَ / نُو / نو / نُکْ] (ص مرکب)آنچه که رأسش تیز باشد (فرهنگ فارسی معین) سرتیز.
نوک جنوب
[نُکْ کِ جَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش بمپور شهرستان ایرانشهر، در جلگهء گرمسیری واقع است و 180 تن سکنه ( دارد آبش از رودخانهء بمپور، محصولش غلات و ذرت، شغل مردمش زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8.
نوک جو
[نُکْ کِ] (اِخ) دهی است از دهستان ده بالای بخش خاش شهرستان زاهدان در 35 هزارگزی شمال شرقی خاش و 2 هزارگزی غرب راه گزو به خاش، در جلگهء گرمسیری واقع است و 107 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و لبنیات، شغل ( مردمش زراعت و گله...
نوک جو
( [نُکْ کِ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش زابلی شهرستان سراوان (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8.
نوک دار
[نَ / نُو / نو نُکْ] (نف مرکب)هرچیز که دارای سر تیز باشد (ناظم الاطباء) که سری تیز و باریک دارد.
نوکدخدا
[نَ / نُو کَ خُ] (ص مرکب)داماد (ناظم الاطباء) مرد که تازه زن کرده باشد (یادداشت مؤلف) نوداماد شیرداماد تازه داماد|| کسی که تازه خانه دار شده باشد (ناظم الاطباء) که تازه صاحب خانه شده (از فرهنگ فارسی معین).
نوکدخدایی
[نَ / نُو کَ خُ] (حامص مرکب) نوکدخدا شدن نوداماد بودن رجوع به نوکدخدا شود.
نوکر
[نَ / نُو کَ]( 1) (ص، اِ)( 2) چاکر (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (رشیدی) (آنندراج) (ناظم الاطباء) خدمتکار خوب (انجمن آرا) خدمتکار فرمانبردار (ناظم الاطباء) ملازم (برهان قاطع) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) گماشته خدمتکار مرد مقابل کلفت (از فرهنگ فارسی معین) خادم خدمتگزار فرمانبر زیردست که آمادهء خدمت...
نوکران
[نَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش اشنویهء شهرستان ارومیه، در 5 هزارگزی جنوب شرقی اشنویه و 5 هزارگزی جنوب جادهء اشنویه به نقده، در جلگهء سردسیری واقع است و 156 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء اشنویه، محصولش غلات و حبوبات و توتون، شغل مردمش زراعت و...
نوکرباب
[نَ / نُو کَ] (ص مرکب، اِ مرکب)از طبقهء نوکر چاکرپیشه از نوع نوکر (یادداشت مؤلف) کسی که از طبقهء نوکران و خدمتگزاران باشد (فرهنگ فارسی معین) -امثال: نوکرباب شش ماه چاق است شش ماه لاغر || از نوع اعضای حکومت و دولت (یادداشت مؤلف) عضو ادارهء دولتی (از فرهنگ...
نوکربابی
[نَ / نُو کَ] (حامص مرکب)شغل نوکرباب (یادداشت مؤلف) رجوع به نوکرباب شود.
نوکرد
[نَ / نُو کَ] (ن مف مرکب) بنای نو نوکرده نوساخته تازه بنا کرده عمارت نو : شاهم بر گاه برآرید گاه بر تخت زرین تختم در بزم برآرید بزم در نوکرد شاه خسروانی (یادداشت مؤلف).
نو کردن
[نَ / نُو کَ دَ] (مص مرکب)تجدید (تاج المصادر بیهقی) (دهار) اجداد (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) تجدید کردن از سر گرفتن باز شروع کردن : من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناهرودکی کنون داستان کهن نو کنم سخنهای شیرین...
نوکرده
[نَ نُو کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)تجدیدکرده نیز رجوع به نوکرد شود (|| اِ مرکب) نبیره نواده (ناظم الاطباء).
نوکرم
[نَ / نُو کَ رَ] (ص مرکب) که تازه بخشندگی را آغاز کرده است مجازاً که تازه بمنصب رسیده است.
نوکری
[نَ / نُو کَ] (حامص) چاکری ملازمت خدمت فرمانبرداری (ناظم الاطباء) خدمتکاری (فرهنگ فارسی معین) عمل نوکر رجوع به نوکر شود || فروتنی (ناظم الاطباء ||) مشاور بودن (فرهنگ فارسی معین ||) عضویت ادارهء دولتی استخدام دولت (فرهنگ فارسی معین) - نوکری پیشه؛ آنکه به خدمت و چاکری کسی زندگانی...
نوک ریز
[نَ / نُو / نو / نُکْ] (اِ مرکب) قلم فرورفته در مرکب و سیاهی (ناظم الاطباء)؟.
