نمایان کردن
[نُ / نِ / نَ کَ دَ] (مص مرکب) ظاهر کردن واضح و آشکار کردن بیان کردن روشن نمودن.
نمایانیدن
[نُ / نِ / نَ دَ] (مص)( 1)نمایاندن (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نمایاندن و نمودن شود ( 1) - نمایاندن و نمایانیدن غلط است و کلمهء نمودن لازم و متعدی هر دو آید (یادداشت مؤلف) رجوع به نمودن شود.
نمایش
[نُ / نِ / نَ یِ] (اِمص، اِ) اسم مصدر و مصدر دوم از نمودن فعل نمودن عمل نمودن (یادداشت مؤلف) ارائه عرض (یادداشت مؤلف) نشان دادن (فرهنگ فارسی معین)( 1) : بل من به نمایش ره خویش حق فضلا همی گزارمناصرخسرو || صورت روی دیدار چهره شکل پیکر هیأت...
نمایش خانه
[نُ / نِ / نَ یِ نَ / نِ] (اِ مرکب) تآتر (یادداشت مؤلف) تماشاخانه.
نمایش دادن
[نُ / نِ / نَ یِ دَ] (مص مرکب) نشان دادن در انظار گذاشتن به چشم مردم کشیدن تظاهر کردن.
نمایش کردن
[نُ / نِ / نَ یِ کَ دَ] (مص مرکب) جلوه کردن : دگر شب نمایش کند پیشتر تو را روشنائی دهد بیشترفردوسی || نمودن راه نمائی کردن دلالت کردن : مرا گر بدین ره نمایش کنید وز آن بند راه گشایش کنیدفردوسی || تظاهر کردن : به پیروزی اندر...
نمایشگاه
[نُ / نِ / نَ یِ] (اِ مرکب) تآتر (یادداشت مؤلف) رجوع به تماشاخانه شود || معرض عرضه گاه (یادداشت مؤلف) محل نمایش دادن جای جلوه دادن || محلی که متاعهای بازرگانی، محصولات کشاورزی و مصنوعات کارخانه ها یا آثار باستانی را به معرض Exposition نمایش گذارند( 1) (فرهنگ فارسی...
نمایشگر
[نُ / نِ / نَ یِ گَ] (ص مرکب)نمایش دهنده || بازیگر تآتر هنرپیشه.
نمایشگه
[نُ / نِ / نَ یِ گَهْ] (اِ مرکب)نمایشگاه رجوع به نمایشگاه شود.
نمایشنامه
[نُ / نِ / نَ یِ مَ / مِ] (اِ مرکب)پیس تآتر (یادداشت مؤلف) نوشته ای که برای بازی کردن در تماشاخانه تحریر شود و هنرپیشگان - ( از روی آن سخن گویند و حرکات خود را برطبق آن نوشته تنظیم کنند و آن انواع دارد پیس( 1) (فرهنگ فارسی...
نمایشی
[نُ / نِ / نَ یِ] (ص نسبی)درخور نمایش اهل نمایش (یادداشت مؤلف).
نمایم
[نَ یِ] (ع اِ) نمائم جِ نمیمه رجوع به نمیمه شود : به نمایم اضداد و مکاید حساد بدان رسید که در دست ناصرالدین شهید شد ( (ترجمهء تاریخ یمینی ص 357.
نمایندگی
[نُ / نِ / نَ یَ دَ / دِ] (حامص)نماینده بودن (فرهنگ فارسی معین ||) عمل نماینده (یادداشت مؤلف) : گفت به هنگام نمایندگی هیچ ندارد سر پایندگینظامی || وکالت از طرف کسی (از فرهنگ فارسی معین ||) آژانس( 1) (لغات فرهنگستان) Agence - ( کارگزاری (فرهنگ فارسی معین ||)...
نماینده
[نُ / نِ / نَ یَ دَ / دِ] (نف) آنکه می نماید و هویدا می کند (ناظم الاطباء) نشان دهنده (فرهنگ فارسی معین) ظاهرکننده نمایان کننده عرضه کننده نمایش دهنده : پدید آمد این گنبد تیزرو شگفتی نمایندهء نوبه نوفردوسی آن ترجمان غیب و نمایندهء هنر آن کز گمان...
نمایه
[نُ / نِ / نَ یَ / یِ] (اِ) مانند نمونه - هم نمایه؛ همانند هم نشین همراه (انجمن آرا) (آنندراج) : ای همه ساله هم نمایهء دیو بوده از بهر طَمْع دایهء دیو سنائی (از انجمن آرا) (از آنندراج ||) شکل تصویر نقشه نمایش (ناظم الاطباء).
نمت
[نَ] (ع اِ) گیاهی است که بر آن را می خورند (منتهی الارب) یک نوع گیاهی که بار آن خوراکی است (ناظم الاطباء).
نمتاک
[نَ] (اِ) کنایه از شراب انگور (؟) (آنندراج).
نمتک
[نَ مُ]( 1) (اِ) گهر باشد [ ؟ ] و گویند نمتک زعرور باشد به تازی قریع الدهر : گروهی اند که ندانند باز سیم ز سرب همه دروغ زن و خربطند و خیره سرند نمتک و بُسَّد نزدیکشان یکی باشد از آنکه هر دو به گونه شبیه یکدگرند (از...
نمج
[نَ] (اِ) نمچ (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نمچ شود || جاروب || نی (ناظم الاطباء).
نمجکث
[] (اِخ)( 1) از شهرهای ماوراءالنهر است و به روایت ابن حوقل از شهرهای داخل باروی سرزمین بخاراست و در چهارفرسنگی بخارا و در طرف چپ کسی است که [ از بخارا ] به طواویس رود و فاصلهء آن از راه اصلی نیم فرسخ است (از ترجمهء صوره الارض چ...
