نمازگاه
[نَ] (اِ مرکب) مسجد مزگت مشرق (صراح) مصلی (مهذب الاسماء) هر جائی که در آن نماز خوانند (ناظم الاطباء||) عیدگاه (آنندراج) جائی گشاده که در آن مردم شهری در عید و استسقا به نماز شوند (یادداشت مؤلف) : ابوبکر بفرمود تا هیزم بسیار جمع کردند به بقیع الغرقد آنجا که...
نمازگاه
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان سامن شهرستان ملایر، در 12 هزارگزی جنوب شهر ملایر در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 503 ( تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و صیفی، شغل اهالی زراعت و قالی بافی است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5.
نمازگاه
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان دشت طال از بخش بانهء شهرستان سقز، در 21 هزارگزی شمال غربی بانه واقع است و 128 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون و کتیرا و گزنگبین و مازوج، شغل اهالی زراعت و زغال سوزی است (از فرهنگ ( جغرافیایی...
نمازگذار
[نَ گُ] (نف مرکب) مصلی (منتهی الارب) (آنندراج) پابند صلوه (از آنندراج) آنکه نماز می خواند آنکه مواظبت بر خواندن نماز دارد (ناظم الاطباء) : مردی نمازگذار و اهل تلاوت کلام الله اما قتال و بی باک بود (تذکرهء دولتشاه) رجوع به نمازگزار شود.
نماز گذاردن
[نَ گُ دَ] (مص مرکب)نماز خواندن نماز گزاردن.
نماز گذاشتن
[نَ گُ تَ] (مص مرکب)نماز گذاردن نماز گزاردن نماز خواندن.
نمازگر
[نَ گَ] (ص مرکب) آنکه نماز خواند نمازکن نمازگزار مصلی (فرهنگ فارسی معین) : در قرآن ذکر نمازگران مؤمنان فراوان کرد (کشف الاسرار ج 1، از فرهنگ فارسی معین).
نمازگزار
[نَ گُ] (نف مرکب) مصلی پابند صلوه (آنندراج) آنکه نماز خواند نمازکن نمازگر (فرهنگ فارسی معین) نمازی اهل طاعت و عبادت.
نماز گزاردن
[نَ گُ دَ] (مص مرکب) نماز گذاردن نماز خواندن : به زیارت آمد و نماز گزارد و دعا کرد (گلستان) گفت کجا نماز بگزارم؟ من نمی خواهم که نماز در سراهای مجوس بگزارم احوص او را گفت که نماز در خیمه ها می گزار (تاریخ قم ص 250 ) گر...
نماز گزاشتن
[نَ گُ تَ] (مص مرکب) به جا آوردن نماز نماز خواندن (فرهنگ فارسی معین) نماز گذاشتن.
نمازگه
[نَ گَهْ] (اِ مرکب) نمازگاه مصلی : زمین نمازگهی شد که بینی از بر او همه جهان به نماز خدا و استغفاراسدی.
نمازی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نماز (ناظم الاطباء ||) آنچه مربوط به نماز است (فرهنگ فارسی معین ||) شخص نمازگزارنده و آنکه پیوسته نماز می گزارد (ناظم الاطباء) اهل نماز و طاعت مؤمن مقدس : خصیهء مرد نمازی باشد اینمولوی || پاک پاکیزه لایق و سزاوار نمازگزارنده (ناظم الاطباء) طاهر...
نمازی شدن
[نَ شُ دَ] (مص مرکب)پاک و طاهر شدن شسته شدن غسل داده و پاکیزه شدن : تا نمازی نشود دیدهء من بنده به اشک عشق دستوری ندهد که کنم در تو نگاه اثیر اخسیکتی شستند بسی ز چاره سازی پیراهن ما نشد نمازینظامی.
نمازی کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)پاک کردن (غیاث اللغات) (آنندراج) شستن تطهیر کردن آب کشیدن پاکیزه کردن غسل دادن : تا بر کف پای تو تواند مالید دل را همه شب دیده نمازی می کرد عسجدی و اگر این مقیم را دسترس آن باشد که وی را جامهء نو سازد تقصیر...
نمازی کنان
[نَ کُ] (نف مرکب، ق مرکب) شستشوکنان : به خون روی دشمن نمازی کنان سنان بر سر موی بازی کناننظامی ابر به باغ آمد بازی کنان جامهء خورشید نمازی کناننظامی.
نماس
[نَمْ ما] (ع ص) سخن چین (منتهی الارب) نمام (اقرب الموارد).
نماسازی
شود « نما » [نُ / نِ / نَ]( 1) (حامص مرکب)فن ساختن نمای عمارات (فرهنگ فارسی معین) ( 1) - راجع به ضبط کلمه رجوع به.
نماص
[نُ] (ع اِ) ماه شهر (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) گویند: لم یأتنی نماصاً؛ أی شهراً (اقرب الموارد) ج، نُمُص، اَنْمِصه.
نماص
[نِ] (ع اِ) رشتهء سوزن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نماط
[نِ] (ع اِ) جِ نَمَط رجوع به نَمَط شود.
