نمچ
[نَ] (اِ) تری بود که از سنگ یا از جای نم برآید (فرهنگ اسدی نخجوانی) نم باشد (لغت فرس) (صحاح الفرس) پالایش آب و زه آب (اوبهی) رطوبت (رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا) نم (اوبهی) (رشیدی) (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری) رطوبت اندک (برهان قاطع) : سنگ بی نمچ و...
نمچ
[نَ] (اِخ) دهی است از بخش ساردوئیهء شهرستان جیرفت، در 3هزارگزی شمال ساردوئیه واقع است و 100 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری است ساکنین ده از طایفهء مهنی هستند (از فرهنگ جغرافیایی ( ایران ج 8.
نمچه
[نَ چَ / چِ] (اِخ) در اصطلاح عثمانیان، آلمان (یادداشت مؤلف) رجوع به نمسه شود || اطریش (یادداشت مؤلف) رجوع به نمسه شود.
نم خورده
[نَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) آب رسیده و از نم ضایع شده (آنندراج) رجوع به نم دیده شود.
نمخینه
[نَ نَ / نِ] (اِخ) دهی است از دهستان پیران در بخش حومهء شهرستان مهاباد، در 57 هزارگزی جنوب غربی مهاباد واقع است و 118 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم بافی است (از ( فرهنگ...
نمد
[نَ مَ] (اِ)( 1) لبد (منتهی الارب) (دهار) لبده (منتهی الارب) نمط لباده (یادداشت مؤلف از نصاب) نوعی از فرش که از پشم یا کرک مالیده حاصل می شود سیاکیز (ناظم الاطباء) گستردنی که از پشم مالیده کنند (یادداشت مؤلف) پارچه ای کلفت که از پشم یا کرک مالیده سازند...
نمدآبادی
[نَ مَ] (ص نسبی) منسوب است به نمدآباد که از محله های نیشابور است (از الانساب سمعانی).
نمداد
[نَ] (اِخ) یکی از دهستانهای نه گانهء بخش کهنوج شهرستان جیرفت است و محدود است از شمال به دهستان ریگان، از مشرق به دهستان دلگان، از جنوب به دهستان رودبار و از مغرب به دهستان گاوکان آب دهستان از رودخانه و چشمه ساران تأمین می شود و محصول عمده اش...
نم دادن
[نَ دَ] (مص مرکب) آب کم دادن (فرهنگ فارسی معین) مرطوب کردن خیس کردن : سخن را به نم کن به دانش که خاک نیامد به هم تا ندادیش نمناصرخسرو.
نمدار
[نَ] (نف مرکب) مرطوب دارای تری اندک (ناظم الاطباء) نمگن (|| اِ مرکب) درختی است از انواع زیزفون که در جنگل های شمال ایران فراوان است و نام محلی آن پالاد و پالاس است رجوع به جنگل شناسی ج 6 ص 127 شود.
نم داشت
[نِ] (ن مف مرکب) نیم داشت نیم دار کهنه (فرهنگ فارسی معین) - سوختهء نم داشت؛ پنبه یا پارچه ای از قماش کهنه (نیم دار، نیم داشت) که نیم سوخته و زغال شده باشد و آن را در برابر آتش زنه گیرند تا اخگر از سنگ بجهد و در آن...
نمدان
[نَ] (اِ مرکب) جای مرطوب جائی که رطوبت در آن زیاد است || فَرْج (از آنندراج) شرم زن از قُبُل و دبر و دبر مرد سوراخ و مخرج اعم از زن و مرد (یادداشت مؤلف).
نمدان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادگان بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد، در 14 هزارگزی شمال شرقی مشهد واقع است و ( 165 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9.
نمد بافتن
[نَ مَ تَ] (مص مرکب) نمد ساختن نمد مالیدن( 1) : توانگری که دم از فقر می زند غلط است به موی کاسهء چینی نمد نمی بافند بیدل (از آنندراج) ( 1) - شاهد، همین بیت میرزا بیدل است این ترکیب در فارسی متداول نیست نمد را نمی بافند بلکه...
نمدپاره
[نَ مَ رَ / رِ] (اِ مرکب) قطعه ای از نمد (ناظم الاطباء) : یکی زیغ دیدم فکنده در او نمدپارهء ترکمانی سیاهمعروفی || نمد فرسوده و پاره شده (ناظم الاطباء) - نمدپاره پوش؛ نمدپوش ژنده پوش : چو دید اردبیلی نمدپاره پوش کمان در زه آورد و زه را...
نمدپوش
[نَ مَ] (نف مرکب) آنکه جامه ای از نمد پوشیده باشد : نمدپوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز و پیکارسازسعدی تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر نمدپوش را چون فتادی اسیرسعدی || پشمینه پوش (ناظم الاطباء) درویشی که نمد به تن کند (فرهنگ فارسی معین) کنایه از...
نمدپوشی
[نَ مَ] (حامص مرکب) نمد پوشیدن (فرهنگ فارسی معین) عمل نمدپوش و صفت نمدپوش کنایه از درویشی و پشمینه پوشی و نیز کنایه از رندی و عیاری است رجوع به نمدپوش شود.
نمدپیچ
[نَ مَ] (ن مف مرکب) در نمد پیچیده در نمد پوشیده - نمدپیچ کردن؛ کسی را لای نمد پیچیدن به نحوی که فریادش به گوش کسی نرسد.
نمدتکیه
[نَ مَ تَکْ / تِکْ یَ / یِ] (اِ مرکب) نوعی از نمد گستردنی (آنندراج) بالش و بستر نمدین : به این هر دو باشد که صلحی دهی کنم چون نمدتکیه ات همرهینظام قاری نمدتکیه زیلو گرفته بدی همی همرهش هرکجا کو شدینظام قاری نمدتکیه از بهر گل ساختند ولی...
نمدزین
[نَ مَ] (اِ مرکب) نمدی که زیر زین بر پشت اسب نهند (غیاث اللغات) (از انجمن آرا) (جهانگیری) نمدی باشد که بر پشت اسب نهند و زین را بر بالای آن گذارند (برهان قاطع) تکلتو (از آنندراج) (برهان قاطع) آدرم آدرمه خوگیر (غیاث اللغات) (آنندراج) یون (لغتنامهء اسدی) (صحاح الفرس)...
