نمدساز
[نَ مَ] (نف مرکب) لَبّاد (منتهی الارب) کسی که نمد می سازد (ناظم الاطباء) نمدمال نمدگر : نمدسازان که پشمینه فروشند بهای رومی و کتان چه دانندنظام قاری.
نمدسازی
[نَ مَ] (حامص مرکب)نمدمالی نمدگری عمل نمدساز (|| اِ مرکب) جای نمد مالیدن کارگاه نمد ساختن.
نمدگر
[نَ مَ گَ] (ص مرکب) لَبّاد (دهار) نمدساز کسی که نمد می سازد (ناظم الاطباء) نمدمال : ای خواجه بگذر از زنخ و گرد ریش گرد ایام موی تاب و نمدگر هبا مکن امیرخسرو (از آنندراج).
نمدگری
[نَ مَ گَ] (حامص مرکب)نمدمالی نمدسازی عمل نمدگر.
نمدمال
[نَ مَ] (نف مرکب) آنکه به مالیدن نمد مباشرت کند (آنندراج) آنکه نمد می مالد (ناظم الاطباء) آنکه از پشم آمیخته با آشی نمد مالد لَبّاد نمدگر نمدساز (یادداشت مؤلف) : گر سقرلاط تو را هست و نمد می پوشی سردی است این به نمدمال چه عیب است و عوار...
نمدمال
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان پشت بسطام بخش قلعه نو شهرستان شاهرود، در 3هزارگزی جنوب قلعه نو واقع است و 210 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و بنشن و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ( ج 3.
نمدمالی
[نَ مَ] (حامص مرکب) شغل نمدمال عمل نمدمال (|| اِ مرکب) دکان یا کارخانهء نمد مالیدن کارگاه نمدسازی.
نمدی
[نَ مَ] (ص نسبی) از نمد چیزهای از نمد کرده (یادداشت مؤلف) ساخته از نمد (فرهنگ فارسی معین): کلاه نمدی (|| اِ) بالاپوشی که از نمد سازند و چوپانان و بیابان گردان و ساربانان هنگام سرما یا بارندگی آن را بر دوش یا بر سر کشند - نمدی آفتاب کردن؛...
نم دیده
[نَ دی دَ / دِ] (ن مف مرکب)چیزی یا محلی که رطوبت بدان رسیده نمین نمناک (آنندراج) چیزی که رطوبت دارد : بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایتنظامی || چشم گریان (ناظم الاطباء ||) به اصطلاح لوطیان، کنایه از فرج نم (؟) (آنندراج).
نمدین
[نَ مَ] (ص نسبی) از نمد ساخته شده از نمد : و کلاهی نمدین بر سر داشت و پشمینه ای پوشیده و کلاسنگی در میان بسته (ترجمهء تفسیر طبری).
نمدینه
[نَ مَ نَ / نِ] (ص نسبی) نمدین چیزهای از نمد کرده (یادداشت مؤلف) نمدی.
نمدینه
[نَ مَ نَ / نِ] (اِخ) دهی است از دهستان کل تپهء فیض اللهبیگی در بخش مرکزی شهرستان سقز، در 38 هزارگزی شمال شرقی سقز واقع است و 130 تن سکنه دارد آبش از رودخانه، محصولش غلات و لبنیات و توتون و شغل اهالی زراعت و گله داری است (از...
نمر
[نَ] (ع مص) برآمدن بر کوه (منتهی الارب) (از آنندراج) صعود بر کوه (از اقرب الموارد).
نمر
[نَ مَ] (ع مص) پلنگ رنگ گردیدن ابر (از منتهی الارب) به رنگ پوست پلنگ گردیدن ابر (از اقرب الموارد ||) خشمناک گردیدن و بدخوی گشتن (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نمر
[نَ مِ / نَ / نِ]( 1) (ع اِ) پلنگ (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (دهار) و آن را نمر بدان جهت گویند که پیسه دار و خالدار است (ناظم الاطباء) ابوالابرد ابوالاسود ابوجلعد ابومهل ابوحطان ابوحطار ابوالصعب ابورقاش ابوسهیل ابوالعتار ابوعمرو ابوغضب ابوقلیه ابومرسال ابوالمصبع ابوالواشی (از...
نمر
[نَ مِ] (ع ص، اِ) آب پاکیزه (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد ||) بسیار( 1) (منتهی الارب) کثیر (اقرب الموارد ||) حسب خالص و پاک از آلایش (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) ج، اَنْمار || جِ نَمِره رجوع به نَمِره شود ( 1) - عبارت منتهی الارب الزاکی من...
نمر
[نُ] (ع اِ) جِ نَمِر رجوع به نَمِر شود.
نمر
[نُ مَ] (ع اِ) جِ نُمْره رجوع به نُمْره شود.
نمر
[نُ مُ] (ع اِ) جِ نَمِر رجوع به نَمِر شود.
نمر
[نَ مِ] (اِخ) ابن تولب بن زهیربن اقیش العکلی شاعر مخضرم عرب است عمری پرتنعم و طولانی کرد و در حدود سال چهاردهم هجرت درگذشت مردی بخشنده و بذال و صاحب دولت بود در شعرش احدی را مدح یا هجو نکرد، و پس از بعثت پیغمبر، اسلام آورد و در...
