نماک
[نَ] (اِ) نمک (انجمن آرا) (از رشیدی) (آنندراج) - بی نماک؛ بی ملاحت (فرهنگ فارسی معین) : چو سالت شد ای خواجه بر شست پاک می و جام و آرام شد بی نماک( 1)فردوسی || رواج و رونق و زیبائی (برهان قاطع) (جهانگیری) صاحب جهانگیری نماک را رونق و زیبائی...
نماگرد
[نِ گِ] (اِخ) دهی است از دهستان ورزق بخش داران شهرستان فریدن، در 5هزارگزی مغرب داران واقع است و 2729 تن سکنه دارد آبش از قنات و رودخانهء محصولش غلات و حبوبات و سیب زمینی و انگور، شغل اهالیش زراعت، قالی بافی و جاجیم بافی ( است (از فرهنگ جغرافیایی...
نمال
[نَمْ ما] (ع ص) سخن چین (منتهی الارب) نیک سخن چین (آنندراج) (ناظم الاطباء) نمام که بسیار سخن چینی کند.
نمال
[نِ] (ع اِ) جِ نمل و نمله رجوع به نمله شود.
نمالیده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مالیده ناشده نامالیده که آن را مشت ومال و ورزش نداده اند: تریاک نمالیده.
نمام
[نَمْ ما] (ع ص) سخن چین (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) غماز (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) کسی که آنچه از دیگران دربارهء شخصی بشنود به گوش او برساند (فرهنگ فارسی معین) بائع ساعی واشی مؤاثی نَمّاس نَمّال قَتّات هَمّاز لَمّاز زَرّاع نَموم دوبه هم زن...
نماما
[نَ] (اِ)( 1) به لغت یونانی به معنی سوسنبر باشد و آن نوعی از نعناع است و به عربی نمام الملک خوانند (برهان قاطع) (آنندراج) دزی) نمام، هو السیسنبر، و ) Serpolet,Menthe : نَمّام نمام الملک (تحفهء حکیم مؤمن) ( 1) - عربی: نَمّام، فرانسوی تیرهء نعناعیان) استعمال می شود...
نمامه
[نَمْ ما مَ] (ع اِ) گیاهی که به فارسی پودنه گویند (ناظم الاطباء) رجوع به نَمّام شود (|| ص) تأنیث نَمّام به معنی سخن چین رجوع به نَمّام شود.
نمامی
[نَ می ی / نُ ما] (ع اِ) جِ نُمّیّ رجوع به نُمّیّ شود.
نمامی
[نَمْ ما] (حامص) غمازی (غیاث اللغات) (آنندراج) غمز سعایت سخن چینی.
نماندن
[نَ دَ] (مص منفی) رفتن اقامت نکردن دوام نیاوردن مقابل ماندن || مردن درگذشتن (یادداشت مؤلف) : چون عم او اردشیر که جای پدرش گرفته بود نماند (فارسنامهء ابن بلخی) در آن وقت که حالت شیخ به کمال رسیده بود و پیر ابوالفضل حسن نمانده (اسرارالتوحید ص 17 ) در...
نماندنی
[نَ دَ] (ص لیاقت) رفتنی که مقیم و ماندنی نیست مقابل ماندنی || مردنی که مرگش نزدیک است رجوع به نماندن شود.
نمانده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نفرینی است (یادداشت مؤلف).
نمانما
[نِ نِ] (ق مرکب) نمانما بردن؛ عبور دادن چیزی را بدانسان که همگان از عابرین و ساکنین معبر آن را توانند دیدن: نمانما بردن جهیز (یادداشت مؤلف).
نماورکلا
[نَ وَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاتجن بخش مرکزی شهرستان شاهی و 100 تن سکنه دارد آبش از نهر حبیب الله از رودخانهء تالار، محصولش برنج و غلات و محصولات صیفی و مختصری ابریشم، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ( ایران ج 3.
نماه
[نَ] (ع اِ) مورچه ریزه (منتهی الارب) (آنندراج) مورچهء خرد و ریزه (ناظم الاطباء) ج، نَمی.
نمای
[نُ / نِ / نَ] (نف مرخم) نماینده نشان دهنده نما در تمام معانی رجوع به نما شود.
نمایان
[نُ / نِ / نَ] (نف) بسیار واضح و آشکار (آنندراج) ظاهر هویدا آشکار (ناظم الاطباء) مشهود مرئی علنی فاحش بی پرده : بد اندر دلت چند پنهان بود ز پیشانی آن بد نمایان بودبوشکور عجب دارم خدا بردارد این ظلم نمایان را که پیش چشم من آئینه زآن رخسار...
نمایاندن
[نُ / نِ / نَ دَ] (مص)( 1)نمایانیدن نشان دادن || آشکار کردن واضح ساختن (فرهنگ فارسی معین) ( 1) - نمایاندن و نمایانیدن غلط است و کلمهء نمودن لازم و متعدی هر دو آید (یادداشت مؤلف) رجوع به نمودن شود.
نمایان شدن
[نُ / نِ / نَ شُ دَ] (مص مرکب) ظاهر شدن به نظر درآمدن (آنندراج) (ناظم الاطباء) آشکار شدن نموده شدن (ناظم الاطباء) پیدا شدن طالع شدن ظهور بروز طلوع پیدایش (یادداشت مؤلف).
