نمار
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان نمارستاق بخش نور شهرستان آمل، در 53 هزارگزی جنوب غربی آمل و 18 هزارگزی غرب جادهء آمل به لاریجان واقع است و 200 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است مرتع خوش آب وهوای...
نمارده
[نَ رِ دَ] (ع اِ) جِ نمرود (اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف) رجوع به نمرود شود.
نمارستاق
[نِ رُ] (اِخ) یکی از دهستانهای ییلاقی بخش نور شهرستان آمل است این دهستان از 15 آبادی کوچک و بزرگ تشکیل شده است جمعیت دهستان در حدود 1900 تن است و قراء مهم آن عبارت است از: سوا، شیخ محله، امره، نمار آب دهات این دهستان از چشمه و محصول...
نمارق
[نَ رِ] (ع اِ) جِ نمرقه رجوع به نمرقه شود.
نماره
[نِ رَ] (ع اِ) جِ نمر رجوع به نمر شود.
نماری
[نَ] (اِ) سیاه دارای خطهای سپید (ناظم الاطباء) نقاط و خطوط سیه و سفید (فرهنگ خطی ||) جایی که در آن گوسپندان را از آسیب گرگ حفظ کرده محصور می نمایند (ناظم الاطباء) جاهائی که برای صید گرگ سازند و گوسفندان در آن بندند (فرهنگ خطی) در فرهنگ های دیگر...
نماری
[نِ] (اِ) رجوع به نِمار به معنی مالیات فوق العاده شود (|| ص نسبی) منسوب به نِمار (از فرهنگ فارسی معین).
نماری
[نُ ری ی] (ص نسبی) منسوب است به نماره که بطونی از قبایل می باشند (از سمعانی).
نماز
[نَ] (اِ)( 1) خدمت و بندگی (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) خدمتکاری (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) بندگی اطاعت فرمان برداری (برهان قاطع) (ناظم الاطباء ||) سجده (رشیدی) سجود (برهان قاطع) (انجمن آرا) سر به زمین نهادن (آنندراج) سرفرودآوری برای تعظیم سجده (فرهنگ فارسی معین) کرنش تکریم تعظیم - به...
نماز آوردن
[نَ وَ دَ] (مص مرکب) تعظیم کردن سجده کردن سر فرودآوردن اظهار بندگی و اطاعت را : دوش ناگاه رسیدم به در حجرهء او چون مرا دید بخمید و بیاورد نمازفرخی اگر قبول کنی سر نهیم در قدمت چو بت پرست که در پیش بت نماز آرد سعدی.
نمازباره
[نَ رَ / رِ] (ص مرکب)نمازدوست (فرهنگ فارسی معین) که بسیار نماز کند : حکایت امیر و غلامش که نمازباره بود (مثنوی چ ( نیکلسون دفتر 3 ص 174.
نماز بردن
[نَ بُ دَ] (مص مرکب)پرستش کردن عاجزی نمودن (غیاث اللغات) (آنندراج) خم شدن یا به خاک افتادن به قصد تعظیم در برابر شاهی یا بزرگی دیگر رکوع دوتا شدن خم شدن، علامت تعظیم و بندگی را سجده کردن تعظیم کردن رکوع کردن (یادداشت مؤلف) به خاک افتادن نماز آوردن :...
نماز بستن
[نَ بَ تَ] (مص مرکب)تکبیره الاحرام گفتن : دیدیم رخت که قبلهء ماست زآن سو که توئی نماز بستیمخاقانی.
نمازخانه
[نَ نَ / نِ] (اِ مرکب) معبد (یادداشت مؤلف ||) اطاقی مخصوص خواندن نماز در خانهء مسلمانان (یادداشت مؤلف) جائی که در آن نماز خوانند (فرهنگ فارسی معین ||) کلیسای ترسایان معبد مسیحیان (یادداشت مؤلف) محلی در کلیسا یا کاخ مسیحیان که برای خواندن دعا اختصاص دهند (فرهنگ فارسی معین...
نمازخوان
[نَ خوا / خا] (نف مرکب)نمازی که نماز خواند نمازگزار.
نماز خواندن
[نَ خوا / خا دَ] (نف مرکب) نماز کردن نماز گزاردن.
نماز شکستن
[نَ شِ کَ تَ] (مص مرکب)قطع کردن قرائت نماز را پیش از رسیدن به آخر آن (یادداشت مؤلف) نماز باطل کردن نماز را برهم زدن و ناتمام گذاشتن : ره غلط شد عنان بگردانم قبله کژ شد نماز بشکستم امیرخسرو (از آنندراج ||) نماز شکستن مسافر؛ نماز قصر خواندن مسافر...
نمازشکن
[نَ شِ کَ] (نف مرکب) مبطل نماز (یادداشت مؤلف).
نماز کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) تصلیه (دهار) تسبیح (تاج المصادر بیهقی) نماز خواندن نماز گزاردن نماز گذاشتن فریضهء صلاه ادا کردن : باز منصور برخاست پس از آنکه او [ بومسلم خراسانی ] کشته شد دو رکعت نماز کرد (تاریخ سیستان) امیر محمود میان دو نماز از خواب برخاست و...
نمازکن
[نَ کُ] (نف مرکب) به جاآورندهء نماز نمازگزار (فرهنگ فارسی معین) نمازخوان نمازی : مردی مرا بود از اهل صلاح و نمازکن (تفسیر ابوالفتوح ج 4 ص 377 ، از فرهنگ فارسی معین).
