نلم
[نَ] (ص) خوب زیبا (جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) اعلا (ناظم الاطباء) : مجلس آن خوشتر و بهتر که تو در وی نبوی مجلس نلم و خوش آن است که آئی و روی سوزنی (از جهانگیری).
نلند
[نَ لَ] (اِ) بیل (ناظم الاطباء) و رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 380 شود.
نلنل
[نُ نُ] (ع ص) مرد سست و ضعیف (منتهی الارب) (آنندراج).
نلوسه
[نَ سَ / سِ] (اِخ) دهی است از دهستان گورگ سردشت بخش سردشت شهرستان مهاباد، در 25 هزارگزی شمال سردشت در منطقهء کوهستانی جنگلی معتدل هوائی واقع است و 183 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون و حبوبات، ( شغل اهالی زراعت و گله داری و...
نم
[نَ] (اِ)( 1) تری رطوبت (انجمن آرا) (آنندراج) رطوبت اندک (برهان قاطع) رطوبت و تری اندک (ناظم الاطباء) نمج ندی بلل نداوت ندوت (یادداشت مؤلف) : به دریا به آب اندرون نم نماند که چوبینه را شاه بایست خواندفردوسی چو از دامن ابر چین کم شود بیابان ز باران پر...
نم
« سوختهء نم داشت » [نِ] (اِ) نیم نصف( 1) (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نم داشت شود ( 1) - در اقدم نسخ کلیله و دمنه (سوختهء نیم داشت) آمده رجوع شود به کلیله و دمنه چ مینوی ص 50 حاشیهء سطر 3 (از فرهنگ فارسی معین).
نم
[نَم م] (ع مص) سخن چینی کردن (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از منتهی الارب ||) فاش کردن سخن را به اشاعت و افساد (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) فاش کردن خبر را به قصد فتنه انگیزی و ایجاد وحشت (از ناظم الاطباء||) آراستن سخن را به دروغ (از...
نم
[نُم م] (ع ص، اِ) جِ نَمّ، به معنی سخن چین (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) سخن چین، نمه مؤنث (آنندراج) رجوع به معنی قبلی شود.
نم آگین
[نَ] (ص مرکب) نمگین (آنندراج).
نم آلود
[نَ] (ن مف مرکب) مرطوب خیس کنایه از چشم گریان.
نما
[نُ / نِ / نَ]( 1) (اِ) صورت ظاهر (فرهنگ فارسی معین) آنچه در معرض دید و برابر چشم است : بسی فربه نماید آنکه دارد نمای فربهی از نوع آماسسنائی سرمهء بیننده چو نرگس نماش سوسن افعی چو زمرد گیاشنظامی || نشان نمودار مظهر : چون فضل ربیعی نه...
نما
[نَ] (از ع، اِمص)( 1) نمو بالیدگی (ناظم الاطباء) افزایش (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) رشد بالش بالندگی گوالش گوالیدگی (یادداشت مؤلف) : آنکه همی گندم سازد ز خاک آن نه خدای است که روح نماست ناصرخسرو سپهر و عنصر و روح نما را خدا خوانی چنین کفر است ما را...
نماء
[نَ] (ع مص)( 1) گوالیدن (از منتهی الارب) افزون شدن (دهار) نمو زیاد شدن و افزون شدن مال و جز آن (از اقرب الموارد) ||بلند برداشتن و سیر افروختن آتش را (از منتهی الارب) بلند برافروختن و شعله ور ساختن آتش را (از اقرب الموارد ||) فربه شدن مردم ||...
نمائق
[نَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ نمیقه رجوع به نمیقه شود.
نمائم
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نمیمه رجوع به نمیمه شود.
نماد
[نُ / نِ / نَ] (اِمص) نمود (برهان قاطع) (لغت فرس اسدی ص 114 ) (اوبهی) (آنندراج) (ناظم الاطباء (||) نف مرخم) به معنی فاعل هم آمده است که ظاهرکننده باشد (برهان قاطع) (آنندراج) نماینده و ظاهرکننده (ناظم الاطباء) رجوع به نمادن شود.
نمادن
[نُ / نِ / نَ دَ] (مص) نمودن (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (از برهان قاطع) نشان دادن (فرهنگ فارسی معین) ظاهر کردن نمایان گردانیدن (از برهان قاطع) (از آنندراج) : زآن گشاید فقع که بگشادی زآن نماید تو را که بنمادی عنصری (از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی).
نمار
- ( [نُ / نَ] (اِ)( 1) ایما اشاره (برهان قاطع) (آنندراج) از برساخته های دساتیر است رجوع به فرهنگ دساتیر ص 270 شود ( 1 پنداشته اند (حاشیهء برهان قاطع چ معین) « نماد » آقای حکمت در پارسی نغز ص 184 این کلمه را مصحف.
نمار
[نِ] (اِ) مالیات فوق العاده نماری از اصطلاحات عهد ایلخانان است (از فرهنگ فارسی معین).
نمار
[نِ] (ع اِ) جِ نمر رجوع به نمر شود || جِ نَمِره رجوع به نَمِره شود.
