نگین خامه
[نِ مَ / مِ] (اِ مرکب) خامهء فولادی که بدان نگین کنده کنند و خامهء حکاک نیز گویند (از آنندراج) قلمی که بدان مهر می کنند و حکاکی می نمایند (ناظم الاطباء).
نگین خانه
[نِ نَ / نِ] (اِ مرکب) نگین دان (از آنندراج) (ناظم الاطباء) آن جزء انگشتری که در روی آن نگین و سنگهای قیمتی را نصب میکنند (ناظم الاطباء) : حسن در خانهء زین جلوهء دیگر دارد در نگین خانه نگین جلوهء دیگر دارد صائب (از آنندراج).
نگین دان
[نِ] (اِ مرکب) نگین خانه (آنندراج) (ناظم الاطباء) جای نصب کردن نگین در انگشتری آن جای از انگشتری که نگین در آن نشانند : زمرد و گیه سبز هر دو یک رنگند ولیک از آن به نگین دان برند و زین به جوال ازرقی نگین دان او را چه زود...
نگین سای
[نِ] (نف مرکب) حکاک (منتهی الارب) (تفلیسی) (السامی) حکاک مهر و جواهرتراش (ناظم الاطباء).
نگین سایی
[نِ] (حامص مرکب) عمل نگین سای حکاکی.
نگین گر
[نِ گَ] (ص مرکب) فَصّاص (یادداشت مؤلف).
نگین نگین
[نِ نِ] (ق مرکب) قطعه قطعه (آنندراج) لخته لخته قطره قطره چون قطعات کوچک لعل که بر انگشتری نصب کنند (یادداشت مؤلف ||) کنایه از قطرات اشک خونین : زآن خاتم سهیل نشان بین که بر زمین چشمم نگین نگین چو ثریا برافکندخاقانی ز خاک ما چو درمهای تازه سکه...
نگینه
[نِ نَ / نِ] (اِ) فصّ (دهار) (منتهی الارب) نگین سنگ قیمتی که در نگین دان انگشتری نصب کنند : برنگارد به جای مهر شرف نام تو بر نگینهء خاتممسعودسعد امیر غازی محمود سیف دولت و دین که بر نگینهء شاهی نبشته بادش نام مسعودسعد تیری بیامد و بر نگینهء...
نل
[نَ] (اِ) گرفتن و بردن هرچیزی خوب (؟) (ناظم الاطباء).
نلاوه
[نَ وَ / وِ] (اِخ) دهی است از دهستان گورگ سردشت بخش سردشت شهرستان مهاباد، در 23 هزارگزی شمال سردشت در منطقهء کوهستانی جنگلی معتدل هوائی واقع است و 127 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء سردشت، محصولش غلات و توتون و کتیرا و ( حبوبات، شغل اهالی زراعت و...
نلچ
[نَ] (اِ) رطوبت دنبل و زخم (برهان قاطع) (آنندراج) چرک و رطوبتی که از دنبل و زخم می پالاید (ناظم الاطباء) رجوع به نمچ شود.
نلسک
[نِ لِ] (ص، اِ) نلشک (آنندراج) (برهان قاطع) رجوع به نلشک شود.
نلشک
[نِ لِ] (ص، اِ) مردم وام دار و قرض دار (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) قرض دار (جهانگیری) (انجمن آرا) (رشیدی) ناشنگ (رشیدی) نلسک با سین بی نقطه نیز هست و به جای لام بای ابجد [ نبسک، نبشک ] هم به نظر آمده است (برهان قاطع) و آن را...
نلفغدن
[نَ فَ دَ] (مص منفی) نیلفغدن ناالفغدن مقابل الفغدن رجوع به الفغدن شود.
نلفنجیدن
[نَ فَ دَ] (مص منفی)نیلفنجیدن مقابل الفنجیدن رجوع به الفنجیدن شود.
نلک
[نِ / نَ] (اِ) آلوی کوهی بود سرخ و خرد و ترش (لغت فرس اسدی ص 286 ) آلوی ترش و کوهی بود (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) میوه ای است گرد سرخ یا زرد و ترش آلوی کوهی (یادداشت مؤلف) (از فرهنگ اسدی) آلوی کوهی (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) آلوی...
نلک
[نُ / نِ] (ع اِ) درخت چنار (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء ||) میوه ای است که به فارسی آن را الج گویند، نلکه یکی (منتهی الارب) زعرور (اقرب الموارد) رجوع به نِلْک شود.
نلکس
[نِ کَ] (اِ) به معنی نالکس است که سر دیوار باشد و این لغت با لغت بالکس با بای ابجد ظاهراً تصحیف خوانی شده باشد (برهان قاطع) (از آنندراج) کنگرهء سر دیوار (ناظم الاطباء).
نلکه
[نُ / نِ کَ] (ع اِ) یک دانهء زعرور (ناظم الاطباء) یکی نلک است (منتهی الارب) رجوع به نلک [ نُ / نِ ] شود.
نلکه
[نِ کَ / کِ] (اِ) ازگیل (یادداشت مؤلف) رجوع به ازگیل شود || آمله (فرهنگ فارسی معین) رجوع به آمله شود.
