نکوفطرت
[نِ فِ رَ] (ص مرکب)نکوطینت نکوجبلت خوش سرشت.
نکوفطرتی
[نِ فِ رَ] (حامص مرکب)نکوفطرت بودن رجوع به نکوفطرت شود.
نکوفعل
[نِ فِ] (ص مرکب) نکوکردار خوش رفتار : نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نیک تات گوید ای نکوفعل آنکه او آوا کند ناصرخسرو.
نکوفهم
[نِ فَ] (نف مرکب / ص مرکب)خوش فهم بافراست.
نکوکار
[نِ] (ص مرکب) نیکوکار نکوکردار خیّر که خیر و نیکی به مردم رساند محسن که کار خوب کند مقابل بدکار و بدکردار : مر او را نکوکار زآن خواندند که هرکس تن آسان از او ماندندفردوسی به جای نکوکار نیکی کنم دل مرد درویش را نشکنمفردوسی مردی است سخاپیشه و...
نکوکارانه
[نِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) نیکوکارانه رجوع به نیکوکارانه شود.
نکوکاری
[نِ] (حامص مرکب)نیکوکاری حسن عمل (یادداشت مؤلف) خیر خیررسانی کار نیک کردن عمل نکوکار : یکی راه بی باکی و پربدی دگر ره نکوکاری و بخردیفردوسی دل مردم به نکو کار توان برد ز راه بر نکوکاری هرگز نکند خلق زیانفرخی زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون زهی اندر...
نکوکردار
[نِ کو کِ] (ص مرکب)نیکوکردار نکوکار نکوفعل نیکوعمل : نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردارفرخی بدین کریمی و آزادگی که داند بود مگر امیر نکوسیرت نکوکردارفرخی چو دیدم روی خوبش سجده کردم بحمدالله نکوکردارم امشبحافظ.
نکوکرداری
[نِ کو کِ] (حامص مرکب)نکوکردار بودن رجوع به نیکوکرداری و نکوکردار شود.
نکوکلام
[نِ کو کَ] (ص مرکب) نکوگوی خوش سخن.
نکوکیش
[نِ] (ص مرکب) که مذهب نیک دارد نکومذهب مقابل بدکیش مقابل بددین.
نکوگفتار
[نِ گُ] (ص مرکب) نکوگوی خوش سخن نیکوکلام که گفتاری خوش و پسندیده دارد.
نکوگفتاری
[نِ گُ] (حامص مرکب)نکوگفتار بودن رجوع به نیکوگفتاری و نکوگفتار شود.
نکو گفتن
[نِ گُ تَ] (مص مرکب) از کسی به نیکی یاد کردن نام کسی را به نیکی بردن مقابل بد گفتن : او بدی گوید و چنان داند من نکو گویم و چنین دانمخاقانی.
نکوگو
[نِ] (نف مرکب) نکوگوی رجوع به نکوگوی شود.
نکوگوهر
[نِ گَ / گُو هَ] (ص مرکب) نژاده خوش طینت نیکونژاد : با نکوگوهران نکو می کرد قهر بدگوهران هم او می کردنظامی.
نکوگوی
[نِ] (نف مرکب) خوش سخن خوش گفتار که سنجیده و پسندیده گوید که درست و صواب گوید : تو چندان که باشی سخن گوی باش خردمند باش و نکوگوی باشفردوسی با مردم نکوگوی دژم مباش (منتخب قابوسنامه ص 43 ) چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ نکوگویان...
نکول
[نَ] (ع اِ) روغن یا آبی که در آن دواهائی بجوشانند و پس از سرد شدن بر عضو ریزند کم کم (از بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف).
نکول
[نُ] (ع مص) بازایستادن از سوگند (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) نکوص (متن اللغه) امتناع کردن از سوگند (ناظم الاطباء ||) خودداری کردن از پاسخ دادن (فرهنگ فارسی معین ||) بازایستادن از دشمن (از تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی) (از منتهی الارب)...
نکولقا
[نِ لِ] (ص مرکب) نکودیدار خوش روی خوش سیما زیبا.
