نکوخط
[نِ خَط ط / خَ] (ص مرکب)نیکوخط خوش خط که خطی خوش و زیبا دارد : نکوخط و داننده باید دبیر شمارنده چابک دل و یادگیراسدی از پی ذکر بر صحیفهء عمر چون نکوخط نئی دبیر مباشسنائی.
نکوخلق
[نِ خُ] (ص مرکب) نیکوخلق (یادداشت مؤلف) خوش رفتار ملایم و مهربان.
نکوخلقت
[نِ خِ قَ] (ص مرکب)نیکوخلقت نیکوسرشت نیکوجبلت || خوشگل خوش ترکیب خوش قواره.
نکوخلقی
[نِ خُ] (حامص مرکب)نکوخلق بودن رجوع به نکوخلق شود.
نکوخو
[نِ] (ص مرکب) با حسن خلق خلیق خوش خلق (یادداشت مؤلف) نکوخوی : زنده تر از آنید و به نیروتر از آنید والاتر از آنید و نکوخوتر از آنید منوچهری بدخو شود از عشرت او سخت نکوخو عاقل شود از عادت او سخت موله منوچهری.
نکوخواه
[نِ خوا / خا] (نف مرکب)خیرخواه (آنندراج) (ناظم الاطباء) نیک اندیش (ناظم الاطباء) خیراندیش دوستدار هوادار : فرازآمده بود مر شاه را کی نامدار نکوخواه رادقیقی چو بهرام از این کار آگاه شد که لشکر مر او را نکوخواه شدفردوسی بداندیش او به جان بدی خواه او به تن نکوخواه...
نکوخواهی
[نِ خوا / خا] (حامص مرکب) عمل نکوخواه صفت نکوخواه خیرخواهی خیراندیشی رجوع به نکوخواه شود : بر او نام نکوخواهی بماند همان در نسل او شاهی بماندنظامی || نصیحت (یادداشت مؤلف) رجوع به نیک خواهی شود.
نکوخوه
[نِ خوَهْ / خُهْ] (نف مرکب)نکوخواه : بر نکوخوه به کف راد کنی خواسته بذل به سر تیغ کنی خون بداندیش تلفسوزنی شود نکوخوه او برشده به جاه خطیر فروفتاده بداندیش او به چاه خطرسوزنی.
نکوخوی
[نِ] (ص مرکب) نکوخو رجوع به نکوخو شود : شادمان باد و به هر کام که دارد برساد آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبرفرخی نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظرفرخی نکوخویان سفیهان را زبونند که اینان راهوار آنان حرونندامیرخسرو.
نکوخویی
[نِ] (حامص مرکب) نکوخو بودن خوش خلقی عمل و صفت نکوخو رجوع به نکوخو شود : به نکوخویی خالی کند از کینه دل بدخواهی همچون دل اهریمنفرخی.
نکودار
[نِ] (نف مرکب) نکودارنده رعایت کننده ارج نهنده : هم نکودار اصل و فضل و کرم هم نگهدار راز دین و حرمسنائی.
نکوداشت
[نِ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) نکو داشتن (یادداشت مؤلف) رعایت تفقد اعزاز اکرام رجوع به نکو داشتن شود : عالمی را به نکوداشت نگه دانی داشت مال خویش از قِبَلِ داشت نداری تو نگاه فرخی.
نکو داشتن
[نِ تَ] (مص مرکب) به خوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن گرامی داشتن معزز و محترم داشتن به ناز داشتن به ناز و نعمت پروردن در خصب و آسایش پروردن در رفاه داشتن : او را خواسته بسیار بود و از آنکه درویشان را نکو داشتی خواستهء...
نکودان
[نِ] (نف مرکب) نیکودان سخت دانا و آگاه و باخبر.
نکودل
[نِ دِ] (ص مرکب) نیک دل نکوطینت نیکوضمیر نکونیت خیرخواه نیک خواه : نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردارفرخی نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظرفرخی.
نکودیدار
[نِ] (ص مرکب) نکوروی نکوچهر نکوچهره نکوسیما خوب روی زیبا خوش سیما : ز دور هرکه مر او را بدید یک ره گفت زهی سوار نکوطلعت نکودیدارفرخی درازگردن و کوتاه پشت و گردسرین سیاه شاخ و سیه دیده و نکودیدارفرخی.
نکودین
[نِ] (ص مرکب) که بر دین قویم و راست است : کردار تو نیکوتر از تعبد زیرا که نکودینی و مسلمانفرخی.
نکور
[نُ] (ع مص) ناشناختن (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (از آنندراج) نَکَر نُکْر نکیر (اقرب الموارد) (منتهی الارب) نَکْر (متن اللغه) رجوع به نکر شود.
نکور
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان باهوکلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار، در 26 هزارگزی جنوب دشتیاری، در جلگهء گرمسیری واقع است و 500 تن سکنه دارد محصولش غلات و حبوبات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 8.
نکور
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان تهرود بخش راین شهرستان بم، در 43 هزارگزی جنوب شرقی راین، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 150 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات و پسته، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج...
