نکول کردن
[نُ کَ دَ] (مص مرکب)امتناع کردن اعراض نمودن (ناظم الاطباء) خودداری کردن سر باززدن قبول نکردن : و لشکر مغول از طلب او نکول کردند (جهانگشای جوینی) - نکول کردن برات یا حواله؛ از پرداخت وجه آن سر باززدن قبول نکردن آن قبولی ننوشتن بر آن نپرداختن آن را.
نکومحضر
[نِ مَ ضَ] (ص مرکب)خوش برخورد خوش روی نکومشرب خوش محضر نیکومحضر : بداده ست داد از تن خویشتن چو نیکودلان و نکومحضرانمنوچهری تو با هوش و رای از نکومحضران چون همی برنگیری نکومحضری راناصرخسرو یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکومحضریسعدی.
نکومحضری
[نِ مَ ضَ] (حامص مرکب)نکومحضر بودن : عنایت نمودن به کار غریب سر فضل و اصل نکومحضری است ناصرخسرو تو با هوش و رای از نکومحضران چون همی برنگیری نکومحضری راناصرخسرو.
نکومخبر
[نِ مَ بَ] (ص مرکب) نکونهاد نیک باطن : دی همی آمد از بر سلطان آن نکومنظر نکومخبرفرخی یمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکومنظر و نکومخبرفرخی شاد باش ای کریم بی همتا ای نکومنظر و نکومخبرفرخی خدای مهر نبوت نمود باز به خلق از آن رسول نکومخبر نکومنظر ناصرخسرو.
نکومخبری
[نِ مَ بَ] (حامص مرکب)صفت نکومخبر نیکومخبری نکونیتی رجوع به نکومخبر شود.
نکومذهب
[نِ مَ هَ] (ص مرکب)خوش کیش مقابل بدمذهب : نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردارفرخی نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظرفرخی.
نکومشرب
[نِ مَ رَ] (ص مرکب)نکومحضر خوش برخورد خوش معاشرت.
نکومشربی
[نِ مَ رَ] (حامص مرکب)نکومشرب بودن.
نکومنش
[نِ مَ نِ] (ص مرکب) نیکومنش رجوع به نیکومنش شود.
نکومنظر
[نِ مَ ظَ] (ص مرکب) نکودیدار که ظاهر و قیافه ای خوش و مطبوع و پسندیده دارد : دی همی آمد از بر سلطان آن نکومنظر نکومخبرفرخی یمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکومنظر و نکومخبرفرخی شادمان باد و به هر کام که دارد برساد آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبرفرخی خدای...
نکومنظری
[نِ مَ ظَ] (حامص مرکب)نیکومنظری زیبائی نیکودیداری نکومنظر بودن : دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از نکومنظریسعدی.
نک و نال
[نِ کُ / نِکْ کُ] (اِ مرکب، از اتباع) در تداول، شکایت گله اظهار عدم رضایت شکایتی نه روشن و واضح (یادداشت مؤلف) ناله و زاری نغ نغ شکوه و شکایت اظهار درد زن حامله در موقع نزدیکی زایمان (فرهنگ فارسی معین) از سنگینی باری یا دشواری کاری یا تحمل...
نک و ناله
[نِ کُ / نِکْ کُ لَ / لِ] (اِ مرکب، از اتباع) نک و نال (یادداشت مؤلف) رجوع به نک و نال شود.
نکونام
[نِ] (ص مرکب) خوش نام که به نیکی و نکوکاری مشتهر و نامبردار است : آن گرد نکونام که اندر درهء رام با پیل همان کرد که با کرگ ز خواری فرخی انوشه کسی کو نکونام مرد چو ایدر تنش ماند نیکی ببرداسدی کسی کو نکونام میرد همی ز مرگش...
نکونامی
[نِ] (حامص مرکب) حسن شهرت (یادداشت مؤلف) نیکونامی نیک نامی رجوع به نکونام شود.
نکونتن
[نَ نِ تَ] (هزوارش، مص) به لغت زند و پازند به معنی کشتن باشد (از برهان قاطع) (آنندراج) مصحف نکسونتن، به معنی کشتن پهلوی naksontan, naskonatan, , naksonitan : است( 1) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) ( 1) - هزوارش از حاشیهء برهان قاطع چ معین) ) kushtan.
نکونهاد
[نِ نِ / نَ] (ص مرکب)نکوطینت نیکوسرشت : نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردارفرخی.
نکونیت
[نِ نی یَ / نِ کو یَ] (ص مرکب)خوش نیت نیکوخواه : نیکودل و نکونیت است و نکوسخن خوش عادت است و طبع خوش او را و خوش زبان فرخی.
نکوه
[نِ] (نف مرخم) فاعل نکوهش باشد که به معنی عیب جوینده و بدگوینده است (برهان قاطع) (از آنندراج) آنکه عیب جوئی می کند و بد میگوید و تهمت میکند (ناظم الاطباء) اسم فاعل مرخم است از نکوهیدن (حاشیهء برهان قاطع چ معین) مخفف (|| نکوهنده (یادداشت مؤلف) به صورت مزید...
نکوهان
[نِ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال نکوهیدن (یادداشت مؤلف).
