نکوهش
[نِ هِ]( 1) (اِمص) سرزنش (صحاح الفرس) (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ملامت (از غیاث اللغات) (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) مذمت (صحاح الفرس) (برهان قاطع) (مهذب الاسماء) (از دهار) (ناظم الاطباء) عیب گوئی (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) عیب جوئی...
نکوهش کار
[نِ هِ] (ص مرکب) عاذل ملامت کننده (یادداشت مؤلف).
نکوهش کردن
[نِ هِ کَ دَ] (مص مرکب)نکوهیدن هجو هجا (یادداشت مؤلف) سرزنش کردن ملامت کردن : اگر روزی از تو پژوهش کنند همه مردمانت نکوهش کنندبوشکور هر آنگه که رشک آورد پادشا نکوهش کند مردم پارسافردوسی نکوهش فراوان کند زال زر همان نیز رودابهء پرهنرفردوسی تو از کشورم بگذری در جهان...
نکوهش کن
[نِ هِ کُ] (نف مرکب)نکوهش کننده ملامت کننده عاذل : رسیدند پس پهلوانان بدوی نکوهش کن و تیز و پرخاش جویفردوسی ستایش سرایان نه یار تواند نکوهش کنان دوستدار تواندسعدی.
نکوهش گر
[نِ هِ گَ] (ص مرکب) عاذل (یادداشت مؤلف).
نکوهش گری
[نِ هِ گَ] (حامص مرکب)عمل نکوهش گر رجوع به نکوهش گر شود.
نکوهش یافتن
[نِ هِ تَ] (مص مرکب)سرزنش دیدن ملامت شنیدن مورد مذمت و بدگوئی و سرزنش قرار گرفتن : به پاسخ نکوهش بسی یافتم ازیرا به نزد تو بشتافتمفردوسی.
نکوهنده
[نِ هَ دَ / دِ] (نف) سرزنش کننده (برهان قاطع) (فرهنگ خطی) (فرهنگ فارسی معین) عیب جوینده (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان قاطع) عیب کننده (فرهنگ خطی) ملامت کننده ذلیل کننده حقیرنماینده تهمت زننده مفتری افترازننده (از ناظم الاطباء) لائم (منتهی الارب) عیب گو (فرهنگ فارسی معین) عاذل ملامت گر نکوهش...
نکوهی
[نِ] (حامص) مذمت بدگوئی (فرهنگ فارسی معین)( 1) به صورت مزید مؤخر در کلماتی چون دهر، گیتی، بخیل و غیره به معنی نکوهیدن و سرزنش کردن است : دهرنکوهی مکن ای نیک مرد دهر به جای من و تو بد نکردنظامی ( 1) - در ترکیب آید: بخیل و شاهد...
نکوهیدگی
[نِ دَ / دِ] (حامص) ملامت مذمت || حقارت (ناظم الاطباء ||) نکوهیده بودن ناپسندیدگی زشت و مذموم بودن رجوع به نکوهیده شود.
نکوهیدن
[نِ دَ]( 1) (مص) سرزنش کردن (غیاث اللغات) (از برهان قاطع) (از معیار جمالی) (ناظم الاطباء) ملامت کردن (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) نکوهش (جهانگیری) مذمت نمودن عیب گفتن (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) بدگوئی کردن (فرهنگ خطی) ذم (ترجمان القرآن) (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) ملامه (دهار) (منتهی الارب)...
نکوهیدنی
[نِ دَ] (ص لیاقت) ازدر سرزنش درخور ملامت و نکوهش و مذمت.
نکوهیده
[نِ دَ / دِ]( 1) (ن مف)ملامت کرده شده بد زشت (غیاث اللغات) عیب کرده شده (برهان قاطع) (از اوبهی) (از فرهنگ اسدی) (ناظم الاطباء) ناپسند ناپسندیده (صحاح الفرس) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) مذموم (اوبهی) (منتهی الارب) (دهار) مذؤم (ترجمان القرآن) قابل سرزنش و ملامت را نیز گویند (برهان قاطع)...
نکوهیده رای
[نِ دَ / دِ] (ص مرکب)آنکه رای او مستحق ملامت و نکوهیدن بود (آنندراج) کسی که در مشورت و کنگاش رای و اندیشهء وی پسندیده نباشد و رد کرده شده باشد و سزاوار نکوهش بود (ناظم الاطباء) : ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای نکوهیده...
نکوهیده کیش
[نِ دَ / دِ] (ص مرکب)بدکیش بدمذهب : پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیشسعدی.
نکوی
[نِ] (ص) نکو رجوع به نکو شود.
نکویی
[نِ] (حامص) نکو بودن نیکویی خوبی : رای ملک خویش کن شاها که نیست ملک را بی تو نکویی و براهبوالمثل رجوع به نکو شود || زیبائی حسن خوشگلی جمال خوبروئی : چو رویش به خوبی گل تازه نیست نکوییش را حد و اندازه نیست شمسی (یوسف و زلیخا) تو...
نکویی رساندن
[نِ رَ / رِ دَ] (مص مرکب) خیر رساندن خوبی کردن احسان کردن : بد خلق هرچت فزون تر رسد نکویی فزون تر رسان خلق راخاقانی.
نکویی کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)ملاطفت اِلطاف (از یادداشت مؤلف) احسان کردن خوبی کردن بذل و بخشش و افضال و اکرام کردن : نکویی به هرجا چو آید به کار نکویی کن و از بدی شرم دارفردوسی خشم آیدت که خسرو با من کند نکویی ای ویحک آب دریا از من...
نکه
[نَکْهْ] (ع مص) دم برزدن بر بینی هه کردن بر بینی دیگری تا بوی دهان معلوم کند (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) شمیدن بوی دهان را (از منتهی الارب) (آنندراج) بوییدن بوی دهان کسی را (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) (||به صیغهء مجهول)...
