نکورای
[نِ] (ص مرکب) آنکه در مشورت و در قضاوت دارای رای نیک و اندیشهء نیکو باشد (ناظم الاطباء) نیکواندیشه خوش فکر صاحب فکر خوب و صائب : هرآنکو نکورای و دانا بود نه زیبا بود گرنه گویا بوداسدی || نیک خواه نکواندیش خیرخواه مشفق : اگر با بیدلان هستی نکورای...
نکورایی
[نِ] (حامص مرکب) نکورای بودن صفت نکورای رجوع به نکورای شود : پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک از نکورایی و دانایی و تدبیرگریفرخی گوید اینجا خاص مهمانْت آمدم اجری خاص از نکورایی فرستخاقانی.
نکورخسار
[نِ رُ] (ص مرکب) نکوچهر (یادداشت مؤلف) نکوروی خوش سیما.
نکورسم
[نِ رَ] (ص مرکب) نکوآیین : شکر باید کند ایزد را سلطان که کند به چنین شاه نکورسم پسندیده سیرفرخی.
نکورسمی
[نِ رَ] (حامص مرکب)نکورسم بودن رجوع به نکورسم شود : از نکورسمی و نیکوخوئی و نیک دلی به سوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر فرخی.
نکورفتار
[نِ رَ] (ص مرکب) نکوسیرت نیکوروش خوش رفتار خلیق مهربان.
نکورفتاری
[نِ رَ] (حامص مرکب)نکورفتار بودن رجوع به نکورفتار شود.
نکورنگ
[نِ رَ] (ص مرکب) خوش رنگ : نکورنگ اسب زریر و درفش ببرد او ابا آن سر بیدرفشفردوسی.
نکورو
[نِ] (ص مرکب) نکوروی رجوع به نکوروی شود : نکورو را نکو کردار بایدسنائی.
نکوروی
[نِ] (ص مرکب) زیبا نکوچهر نیکوصورت نکورخسار که روئی زیبا دارد : مکن ای روی نکو زشتی با عاشق خویش کز نکورویان زشتی نبود فرزامادقیقی جاودان شاد و تن آزاد زیاد آن نکوروی پسندیده سیرفرخی مجلس تو ز نکورویان چون باغ بهار پر تذروان خرامنده و کبکان دریفرخی چون وصل...
نکورویی
[نِ] (حامص مرکب) زیبائی جمال نکوروی بودن رجوع به نکوروی شود : تا شود بر گل نکورویی وبال تا شود بر سرو رعنائی حرامسعدی چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکوروییحافظ.
نکوز
[نَ] (ع ص) چاه بی آب (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) چاهی که آبش تمام شده است (از اقرب الموارد) ناکز (متن اللغه) ج، نُکُز.
نکوز
[نُ] (ع مص) فرورفتن آب در زمین (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) نَکْز نَکَز (متن اللغه) رجوع به نکز شود.
نکوزلفی
[نِ زُ] (حامص مرکب) زلفی آراسته و زیبا داشتن : شمشاد نگر بدان نکوزلفی گلنار نگر بدان نکوچهریمنوچهری.
نکوسخن
[نِ سُ خَ] (ص مرکب)خوش سخن نکوگوی که سخن نیکو گوید : نیکودل و نکونیت است و نکوسخن خوش عادت است و طبع خوش او را و خوش زبان فرخی.
نکوسخنی
[نِ سُ خَ] (حامص مرکب)نیکوسخنی نکوسخن بودن رجوع به نکوسخن شود.
نکوسرانجام
[نِ سَ اَ] (ص مرکب)نیکوعاقبت نیک انجام خوش عاقبت.
نکوسرانجامی
[نِ سَ اَ] (حامص مرکب)نکوسرانجام بودن خوش عاقبتی عاقبت به خیری نکوانجام بودن : صحبتی جوی کز نکونامی در تو آرد نکوسرانجامینظامی اولش داده ای نکونامی آخرش ده نکوسرانجامینظامی.
نکوسرشت
[نِ سِ رِ] (ص مرکب)نیک سرشت نکوطینت.
نکوسرشتی
[نِ سِ رِ] (حامص مرکب)نیکوسرشتی نکوسرشت بودن رجوع به نیکوسرشت و نکوسرشت شود.
