نکفته
[نَ کَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) ناکفته ناکفیده ناشکافته بی شکاف و بی ترک مقابل کفته رجوع به کفته شود.
نکفه
[نَ کَ فَ] (ع اِ) واحد نَکَف (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) رجوع به نَکَف شود || دردی که در گوش گیرد (از المنجد) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد).
نکفه
[نُ فَ / نَ فَ / نَ کَ فَ] (ع اِ) بن استخوان زنخ (ناظم الاطباء) رجوع به نکفتان شود.
نکل
[نَ] (ع مص) قبول نکال کردن (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) (از المنجد) نَکَل (متن اللغه).
نکل
[نَ کَ] (ع ص) مرد توانا و دلیر و زیرک آزموده کار (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) (از المنجد ||) آن که بر همتا و هم نبرد خود غالب شود (از اقرب الموارد) (از المنجد) نِکْل (منتهی الارب) (تاج العروس) رجوع به نِکْل...
نکل
[نُ] (ع اِ) آنچه بدان سزا کنند (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) آنچه بدان عقوبت رسانند (ناظم الاطباء).
نکل
[نِ] (ع اِ) بند (ترجمان علامهء جرجانی ص 101 ) (دهار) بند که بر پای نهند (مهذب الاسماء) قید شدید، از هر جنس که باشد (از متن اللغه) (از المنجد) بند آهنی که بر پای مجرمان نهند (غیاث اللغات از منتخب اللغات و صراح و شرح نصاب) قید و بند...
نکل
[نِ کِ / نَ / نَ کَ]( 1) (ص، اِ) پسر امرد نوخاسته (از برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نوخاسته بود که هنوز خطش برنیامده باشد (اوبهی) نگل (برهان قاطع) (آنندراج) مصحف تگل رجوع به تکل و تگل و لغت فرس ص 321 و صحاح الفرس ص 206 شود (...
نکله
[نَ لَ] (ع اِ) بدی و سختی و بلائی که بر کسی رسد (ناظم الاطباء (||) مص) با کسی چنان کردن که موجب عبرت دیگران شود (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نکله
[نُ لَ] (ع اِ) سزا (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) آنچه بدان به سزا رسانند مردم را (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) هرچه بدان نکال کنند دیگری را (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) نکال (متن اللغه ||) حصار بارو (ناظم الاطباء).
نکمه
[نَ مَ] (ع اِ) رنج مصیبت دشوار سخت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نکبه مصیبت فادحه (اقرب الموارد) (المنجد) لغتی است در نکبه (از متن اللغه).
نکنده
[نِ کَ دَ / دِ]( 1) (اِ) بخیه (فرهنگ خطی) بخیه و آجیدهء جامه و سوزنی را گویند (انجمن آرا) بخیهء دورادور آژده (یادداشت مؤلف) رجوع به نگنده شود : چون دست همتم بود آجیده نیمچه عرض نکنده هاش پریشان فراخ و تنگ نظام قاری - نکنده زدن؛ بخیه زدن...
نکنکه
[نَ نَ کَ] (ع مص) سخت گرفتن غریم را (منتهی الارب) (آنندراج) سخت گرفتن بر غریم (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) ||نیکو کردن کار را (منتهی الارب) (آنندراج) اصلاح کار کردن (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
نکو
[نِ] (ص) نیک نیکو (از انجمن آرا) (از آنندراج) خوب (ناظم الاطباء) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست( 1) بوشکور مهرگان آمد جشن ملک اَفریدونا آن کجا گاو نکو بودش پرمایونادقیقی نکوتر هنر مرد را بخردی است که کار جهان و ره ایزدی استفردوسی...
نکو آمدن
[نِ مَ دَ] (مص مرکب) مطبوع و پسندیده بودن نیک افتادن شایسته و درخور بودن : این نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسیسنائی.
نکواختر
[نِ اَ تَ] (ص مرکب) سعید (یادداشت مؤلف) نیک اختر نیک بخت نکوبخت خوش طالع بختیار.
نکواختری
[نِ اَ تَ] (حامص مرکب)سعادت (یادداشت مؤلف) نکواختر بودن رجوع به نکواختر شود.
نکوادا
[نِ اَ] (ص مرکب) آنکه بیانی نیکو دارد (فرهنگ فارسی معین) : آخر ز برای او نگه دار این پرهنر نکوادا راانوری || خوش حرکات.
نکواندیش
[نِ اَ] (نف مرکب)نیکواندیشنده نکوخواه نیک خواه خیراندیش نیک اندیش نیکواندیشه که فکر نیکو دارد.
نکواندیشی
[نِ اَ] (حامص مرکب)نیک خواهی عمل نکواندیش صفت نکواندیش.
