نقف
[نُ] (ع ص، اِ) جِ نقیف رجوع به نقیف شود.
نقف
[نِ / نَ]( 1) (ع اِ) چوزهء مرغ نو درآمده از تخم (منتهی الارب) ( 1) - و یُفتح حینئذ تکون تسمیه بالمصدر (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نقفه
[نَ قَ فَ] (ع اِ) پارهء زمین هموار بر سر کوه (منتهی الارب) (آنندراج).
نقل
[نَ] (ع مص) از جائی به جائی بردن (از غیاث اللغات) (از منتهی الارب) (آنندراج) (زوزنی) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) فاوابردن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی ||) وضع لغتی برای معنی تازه ای سپس آنکه برای معنی دیگری وضع شده است (از اقرب الموارد ||) از جای به جای...
نقل
[نَ قَ] (ع اِمص) حاضرجوابی در سخن (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء ||) جدل (اقرب الموارد (||) اِ) پَر که از تیری بر تیری دیگر نهند || سنگ ریزه (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) سنگ (از مهذب الاسماء ||) آنچه از سنگ و گچ که پس...
نقل
[نَ قِ] (ع ص) مکان نَقِل؛ جای سنگناک بادرخت (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ذونَقَل سنگناک (از اقرب الموارد ||) رجل نَقِل؛ مرد حاضرجواب (منتهی الارب) (از آنندراج) (از مهذب الاسماء) (از تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء) حاضر المنطق و الجواب جَدِل (اقرب الموارد).
نقل
[نُ] (ع اِ) آنچه بعد شراب از قسم ترش و نمکین و کباب و غیره خورند( 1) (غیاث اللغات از بحرالجواهر و منتخب اللغات) آنچه بر شراب خورند نَقْل( 2) (منتهی الارب) (از آنندراج) آنچه جهت تغییر ذائقه بر سر شراب خورند (از ناظم الاطباء) ما ینقل به علی الشراب...
نقل
[نُ قَ] (ع اِ) پنجم و ششم شب از ماه (ناظم الاطباء ||) جِ نُقْله رجوع به نُقْله شود.
نقل
[نُ قُ] (اِ) زیرزمینی را گویند که در کوه و بیابان به جهت خوابیدن گوسفندان سازند (از برهان قاطع) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) نغول (ناظم الاطباء) مصحف نغل (نغول) است (از حاشیهء برهان قاطع چ معین ||) عمق و قعر و ژرف (برهان قاطع) (آنندراج) مصحف نغل، مخفف نغول است...
نقل
[نِ] (ع اِ) کفش کهنه نعل خَلَق (از اقرب الموارد) موزه و نعل کهنهء درپی کرده نَقْل نَقَل (ناظم الاطباء ||) خف خَلَق سپل کهنه (از اقرب الموارد).
نقل
[نِ قَ] (ع ص، اِ) جِ نِقْله.
نقل
[نُ قُ] (اِخ) دهی است از بخش سمیرم بالای شهرستان شهرضا، در 40 هزارگزی جنوب سمیرم، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 100 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و تنباکو و کشمش و بادام، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ( ایران ج 10.
نقل آباد
( [نُ] (اِخ) دهی است از دهستان طارم بالا از بخش سیرد شهرستان زنجان (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2.
نقل آور
[نُ وَ] (نف مرکب) آنکه نقل ها را سربه راه سازد در بزم شراب (آنندراج) (از بهار عجم).
نق
[نَ لَنْ] (ع ق) به طور روایت (ناظم الاطباء) به طور نقل روایهً رجوع به نقل شود.
نقلاء
[نُ قَ] (ع ص، اِ) جِ ناقل رجوع به ناقل شود.
نقل افتادن
[نَ اُ دَ] (مص مرکب) منتقل شدن : می گویند که در هندوستان چنین کتابی است، می خواهیم که بدین دیار نقل افتد (کلیله و دمنه).
نقلان
[نُ] (از ع، اِمص) انتقال و از جائی به جائی شدن : کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش خاقانی بوقبیس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف کعبه را از روی ضجرت رای نقلان آمده خاقانی ||کنایه از...
نقلان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان تیرچائی بخش ترکمان شهرستان میانه، در 18 هزارگزی مشرق ترکمان، در منطقه ای کوهستانی و معتدل هوا واقع است و 305 تن سکنه دارد محصولش غلات دیمی و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 4.
نقلان
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان هشیوار بخش داراب شهرستان فسا (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7.
