نقش نگریستن
[نَ نِ گَ تَ] (مص مرکب) نقش خواندن در قمار مراقب بازی حریف بودن حریف قمار شدن : نقش فلک چو می نگری پاکباز شو زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا سراج الدین قمری.
نقش نهادن
[نَ نِ / نَ دَ] (مص مرکب)تصویر کردن نقش کردن : شکسته همچو نگارم ز نوک خامهء فکر که بر صحیفهء دل نقش آن نگار نهد نجیب الدین گلپایگانی (از آنندراج).
نقشوئیه
( [نَ یَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان سرویزن بخش ساردوئیهء شهرستان جیرفت (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
نقش و نگار
[نَ شُ نِ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) خط و خال تذهیب و ترصیع آب و رنگ شکل ها و صورتهای رنگین و گوناگون : بر اسبی قیمتی برنشسته و ساختی گران افکنده زراندود و غاشیه ای پرنقش ونگار (تاریخ بیهقی ص 365 ) صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیار...
نقشه
[نَ شَ / شِ] (اِ) صفحهء کاغذی که در روی آن شکل و صورت چیزی را رسم کرده می نمایانند و خاکا و خاکه و کالو و ورنداز و کالوب و کارنامه و گرنامه و نمونه نیز گویند (ناظم الاطباء) طرحی که مهندس یا طراحی از چیزی تهیه و بر...
نقشه بردار
[نَ شَ / شِ بَ] (نف مرکب)نقشه کش که نقشهء چیزی یا جائی را بر کاغذ ترسیم کند.
نقشه برداری
[نَ شَ / شِ بَ] (حامص مرکب) عمل نقشه بردار نقشه کشی رجوع به نقشه بردار شود.
نقشهء جغرافیا
[نَ شَ / شِ یِ جُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نقشه و طرحی که برای توضیح و تعلیم اوضاع اقتصادی و سیاسی و طبیعی هر قطعه از کرهء زمین ترسیم کنند رجوع به نقشه شود.
نقشه کش
[نَ شَ / شِ کَ / کِ] (نف مرکب) طراح نقشه بردار که نقشه ترسیم کند || در تداول، که به زیان دیگران و برای غلبه بر حریفی یا انجام کاری طرحی ریزد که با توطئه و دسیسه منظور خود را عملی کند محتال سیاس توطئه گر.
نقشه کشی
[نَ شَ / شِ کَ / کِ] (حامص مرکب) عمل نقشه کش رجوع به نقشه کش شود || علم و صنعت نقشه رسم کردن (ناظم الاطباء).
نقشی
[نَ] (اِخ) حسین دهلوی (مولانا)، متخلص به نقشی از پارسی گویان قرن دهم هندوستان است به سال 988 یا 989 ه ق ( درگذشته است او راست: شکر خدا که عمر عزیزم تلف نشد در یاد زلف و روی تو شد صبح و شام ما (از صبح گلشن ص...
نقص
[نَ] (ع اِمص، اِ) کمی (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) کمی در دین و عقل و جز آن( 1) (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) منقصت (ناظم الاطباء) نقصان عیب کاستی کاست کم داشت کم بود مقابل فضل مقابل کمال نادرستی ناتمامی (یادداشت مؤلف) : که فضل گل...
نقص
[نُقْ قَ] (ع ص، اِ) جِ ناقص (المنجد) رجوع به ناقص شود.
نقصان
[نُ] (ع مص) کم کردن در بهره نقص (از منتهی الارب ||) کم شدن (از منتهی الارب) (ترجمان علامهء جرجانی ص 101 ) (تاج المصادر بیهقی) کاسته شدن (مجمل اللغه) نقص رجوع به نقص شود (|| اِمص، اِ) کمی (منتهی الارب) عیب منقصت کاستگی (ناظم الاطباء) نقص کمی کم بود...
نقصان پذیر
[نُ صامْ پَ] (نف مرکب)زوال پذیر که کم وکاست و تباهی در آن راه یابد که بی زوال و مصون از کاستن نیست.
نقصان پذیری
[نُ صامْ پَ] (حامص مرکب) نقصان پذیر بودن زوال : گه نعمت دهد نقصان پذیری کند هنگام حیرت دستگیرینظامی.
نقصانی
[نُ] (حامص) به معنی نقصان، در این لفظ یای تحتانی زائد است در آخر، چنانچه در سلامتی و خلاصی و غیره (از غیاث اللغات) مزیدعلیه نقصان بر قیاس زیادت و زیادتی و جریان و جریانی و فضول و فضولی و حضور و حضوری (از آنندراج) : به هر ناسازیی درساز...
نقض
[نَ] (ع مص) شکستن (غیاث اللغات) کسر (تعریفات) شکستن عهد و پیمان (منتهی الارب) (آنندراج) عهد شکستن (دهار) (ترجمان علامهء جرجانی ص 101 ) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) نقض امر و عهد؛ مقابل ابرام تباه کردن آن را سپس استوار کردنش (از اقرب الموارد) گسستن ابطال افساد مقابل ابرام :...
نقض
[نِ] (ع ص، اِ) عهد شکسته (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) تاب رسن بازکرده (از منتهی الارب) (از آنندراج) تاب بازکردهء از ریسمان (ناظم الاطباء ||) خراب شده از بنا (ناظم الاطباء) بنای بازکرده (از منتهی الارب) بنای منقوض (متن اللغه) اسم است بنای منقوض را چون ویران کرده...
نقض
[نَ قَ] (ع ص، اِ) نِقْض (منتهی الارب) (متن اللغه) رجوع به نِقْض شود || بنای خراب شدهء فرودآمده (ناظم الاطباء) رجوع به نِقْض شود.
