نقض
[نُ] (ع ص، اِ) بنای شکستهء بازگردیده (منتهی الارب) (آنندراج) کنار شکسته و خراب شدهء از بنا و عمارت (ناظم الاطباء) آنچه منتقض شده باشد از بنا (از اقرب الموارد) ج، اَنقاض، نُقوض.
نقض
[نُ قَ] (ع اِ) نوعی از بند کشتی گیری (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نوعی از صراع (از اقرب الموارد).
نقضه
[نِ ضَ] (ع ص) شترمادهء لاغرشده از بسیاری سفر (آنندراج) تأنیث نِقْض است (منتهی الارب) (متن اللغه) رجوع به نِقْض شود.
نقط
[نَ] (ع مص) نقط زدن (تاج المصادر بیهقی) نقط برزدن (زوزنی) خجک زدن حرف را (از منتهی الارب) (آنندراج) نقطه گذاشتن حرف را (از ناظم الاطباء) نقطه گذاری کردن.
نقط
[نُ قَ] (ع اِ) جِ نقطه رجوع به نقطه شود : برگرد رخش بر نقطی چند ز بسد و اندر دم او سبز جلیلی ز زمردمنوچهری تا حرف بی نقط بود و حرف بانقط تا خط مستوی بود و خط منحنی منوچهری چو جامهء نگارگر شود هوا نقط زر شود...
نقطه
[نُ طَ] (ع اِ) خجک سیاهی بر سپیدی یا عکس آن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) خجک که بر حرف معجمه گذارند (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) علامتی است شبیه کرهء کوچکی که بر زبر یا زیر حروف معجم گذارند تا بدان بعض حروف را از بعض دیگر...
نقطه
[نُ طَ / طِ] (از ع، اِ) هولک (لغت نامهء اسدی) نقطه خجک سیاهی بر سپیدی یا عکس آن خجک که بر حرف معجم گذارند خال لکه تیل داغ (ناظم الاطباء) کله دنگ چیزی قابل اشارهء حسیه غیرقابل انقسام مطلقاً (یادداشت مؤلف) : یک نقطه ناید از دل من وز...
نقطه
[نُ طِ] (اِخ) دهی است از دهستان کبودگنبد بخش کلات شهرستان دره گز، در 16 هزارگزی مشرق کبودگنبد، در درهء گرمسیری واقع است و 184 تن سکنه دارد آبش از رودخانه، محصولش غلات و کنجد، شغل اهالی زراعت و مالداری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 9.
نقطه بندی
[نُ طِ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان زنجان، در 9هزارگزی جنوب شرقی زنجان، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 313 تن سکنه دارد آبش از چشمه و قنات، محصولش غلات و سیب زمینی و انگور، شغل اهالی ( زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
نقطه جو
[نُ طَ / طِ] (نف مرکب) نقطه بین دقیق باریک اندیش موهوم طلب : با وهم نقطه جو دهنت گفت درگذر کآن ذره ایم ما که نیائیم در شمارلنبانی.
نقطه دار
[نُ طَ / طِ] (نف مرکب) منقط منقوط بانقطه (یادداشت مؤلف) خجک دار خالدار حرفی که بر زبر یا زیر آن نقطه باشد (ناظم الاطباء).
نقطه گاه
[قُ طَ / طِ] (اِ مرکب) مرکز محاط نقطه گه کنایه از مقصد حاجت و نیاز دیگران : چنین هفت پرگار بر گرد شاه در آن دایره شه شده نقطه گاهنظامی چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه به پای پرستش بپیمود راهنظامی.
نقطه گه
[نُ طَ / طِ گَ هْ] (اِ مرکب) نقطه گاه محل توجه مردم و مرکز هرچیز : نقطه گه خانهء رحمت توئی خامه بر نقطهء زحمت توئینظامی.
نقطه نقطه
[نُ طَ / طِ نُ طَ / طِ] (ص مرکب) خال خال پر خال و نقط : گر ز نصرت نه حامله است چرا نقطه نقطه است پیکر تیغشخاقانی - نقطه به نقطه؛ به طور دقت و با کمال دقت (ناظم الاطباء).
نقطه وار
[نُ طَ / طِ] (ص مرکب، ق مرکب) مانند نقطه چون نقطه : اگر خطت کمر بندد به خونم نیابی نقطه وار از خط برونمنظامی.
نقطی
[نُ قَ] (ص نسبی) منسوب به نقطه رجوع به نقط و نقطه شود - ملانقطی؛ رجوع به همین مدخل شود.
نقع
[نَ] (ع اِ) آواز شترمرغ (منتهی الارب) (آنندراج ||) آنچه در چاه فراهم آمده باشد از آب (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء ||) تنگ جای گرد آمدن آب (منتهی الارب) (آنندراج) جائی که در آن آب جمع شده و حبس شده باشد (ناظم الاطباء ||) زمین نیکوخاک فراهم آمدن...
نقع
[نُ قُ] (ع اِ) جِ نقیعه (از تاج العروس) رجوع به نقیعه شود.
نقعاء
[نَ] (ع ص، اِ) زمین خوش خاک که آب در وی گرد آید || زمین پست هموار (منتهی الارب) (ناظم الاطباء ||) غبار (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ||) صوت (المنجد) (اقرب الموارد) (از تاج العروس) ج، نقاع.
نقف
[نَ] (ع مص) صاف نمودن شراب را یا آمیختن او را با آب (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد ||) شکستن تار سر یا سخت زدن بر آن، یا نیزه یا عصا زدن بر تارک، و نزدیک دماغ رسیدن شکستگی( 1) (منتهی الارب) (آنندراج) شکافتن کَوَسْته و شکستن...
