نقش پرست
[نَ پَ رَ] (نف مرکب)صورت پرست نگارپرست (یادداشت مؤلف).
نقش پیرا
[نَ] (نف مرکب) نقش زدا : شیده نامی به روشنی چون شید نقش پیرای هر سیاه و سپیدنظامی.
نقش پیوند
[نَ پَیْ / پِیْ وَ] (نف مرکب) نقش پرداز نقاش مصور (ناظم الاطباء).
نقش خواندن
[نَ خوا / خا دَ] (مص مرکب) در قمار دست حریف را رو کردن و از او بردن || کنایه از پی بردن به وضع خود و آگاه بودن از خویشتن خویش : فانی آن شد که نقش خویش نخواند هرکه این نقش خواند باقی ماندنظامی - نقش غلط خواندن؛...
نقش دوختن
[نَ تَ] (مص مرکب)زردوزی کردن (ناظم الاطباء).
نقش دوز
[نَ] (نف مرکب) که بر پارچه با نخ رنگین نقش دوزد.
نقش زدن
[نَ زَ دَ] (مص مرکب) نقش نوشتن (آنندراج) رقم زدن نگاشتن نگاریدن نوشتن : هرکه به درگاه تو سجده برد روز حشر آیت لاتقنطوا نقش زند بر جبینخاقانی سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر به مشک سیه نقش زد بر حریرنظامی نه هرکو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد تذروی...
نقش ساختن
[نَ تَ] (مص مرکب)تصویر کردن : نتوان در خط دهر خط وفا یافتن نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن خاقانی.
نقش ساز
[نَ] (نف مرکب) مرادف نقش پرداز (از آنندراج) نقش طراز نقشگر نقاش مصور (از ناظم الاطباء ||) ظاهراً در این بیت به معنی نواساز و نوازنده و نی نواز است و رجوع به نقش زدن شود : به صاحب اصولی ز دف بی نیاز ز پرنغمگی بی صبا نقش ساز...
نقش سوختن
[نَ تَ] (مص مرکب) در قمار نقش خوب آوردن و از آن سودی نبردن ناکام شدن : بسکه نقشم در قمار عشقبازی سوخته ست گل کند داغم به رنگ کعبتین از استخوان اثر (از آنندراج).
نقش طراز
[نَ طِ / طَ] (نف مرکب)نقش گر نقاش مصور (از آنندراج) : دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریا نقش طراز آن ردا عین بقای ایزدیخاقانی چون وچرا نقش طراز تن است آینهء صورت از او روشن است امیرخسرو (از آنندراج).
نقش علی
[نَ عَ] (اِخ) (میر) ابن میرعشق علی دهلوی از پارسی گویان قرن سیزدهم هندوستان است و در حدود سال 1250 ه ق درگذشته دارد و شاهنامه ای به تقلید فردوسی سروده است او راست: فلک باز هنگامه آرای شد ز « باغ معانی » است مجموعه ای به عنوان...
نقش کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)نگاشتن بنگاشتن (یادداشت مؤلف) نوشتن ثبت کردن حک کردن مجسم کردن : نکو بشنو و بر دلت نقش کن مگر زنده ماند دلت زین سخنفردوسی عقل چو نامش بنویسی ز فخر نقش کند نام تو را بر نگینناصرخسرو بر سنگ اگر مبارک نامش کنند نقش سنگ...
نقش کشیدن
[نَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب)تصویر کردن : نقش چشم خویش بر بال کبوتر می کشم طالب دیدار را زین خوبتر مکتوب نیست قدسی (از آنندراج).
نقش کند
[نَ کَ] (ن مف مرکب)حکاکی شده منبت کاری شده که بر آن نقش و نگار کنده باشند : پیش چوب و پیش سنگ نقش کند ای بسا گولان که سرها می نهندمولوی.
نقشگر
[نَ گَ] (ص مرکب) نقاش مصور نقش طراز (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) : مه که در انگیزش رنگ است چست نقشگر صورت ایوان تست امیرخسرو (از آنندراج) نگار نقشگر آمد به دیر و شد بلای من اگر میخانه و نقش و نگار این است وای من سیفی (از آنندراج).
نقش گرفتن
[نَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)نقش قبول کردن (از آنندراج) نقش پذیرفتن : دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه بود جفت و همه عمر فرد ماند خاقانی چنین که من ز لباس تعلق آزادم عجب که پهلوی من نقش بوریا گیرد صائب (از آنندراج||) تأثیر...
نقشنامه
[نَ مَ / مِ] (اِ مرکب) نامه و کتاب پر از تصویر و نقش و نگار : نگارنده آن نقش های بدیع از این نقشنامه همی بستردناصرخسرو.
نقش نشستن
[نَ نِ شَ تَ] (مص مرکب)کنایه از اعتبار پیدا کردن، و لهذا در ضبط وربط و بندوبست ملک مستعمل می شود چنانکه می گویند نقش فلانی خوب نشست، مراد آن می باشد که اعتبار و دولت به هم رسانید و اگر گویند نقش بد نشست اراده آن بود که ذلت...
نقش نگاشتن
[نَ نِ تَ] (مص مرکب)نقاشی کردن تصویر کردن : فریاد ز دست نقش، فریاد زآن دست که نقش می نگارد سعدی.
