نقلانی کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) از آنجا که شب می خورده است به جای دیگر شدن (یادداشت مؤلف) : در مستی نقلانی مکن که نقلانی نامحمود بود که گفته اند النقله مثله (قابوسنامه) (یادداشت مؤلف).
نقلب
[نَ لَ] (اِخ) گروهی از تازیان که دعوی نصرانیت می کنند (ناظم الاطباء).
نقل بند
[نَ بَ] (نف مرکب) جمع کنندهء قصه ها و افسانه ها (ناظم الاطباء).
نقل پذیر
[نَ پَ] (نف مرکب) منقول که قابل انتقال و جابه جا کردن است.
نقل پذیری
[نَ پَ] (حامص مرکب)صفت نقل پذیر رجوع به نقل پذیر شود.
نقل خواجه
[نُ لِ خوا / خا جَ / جِ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) دانه ای باشد سیاه رنگ و مدور از نخود کوچک تر، پوست آن بسیار سیاه و مغز آن به غایت سپید می باشد، گرم و تر است، تن را فربه کند و قوت باه دهد (برهان قاطع) (آنندراج) (از...
نقلدان
[نُ] (اِ مرکب) ظرفی که در آن نقل می گذارند (ناظم الاطباء) ظرفی برای نقل ظرفی برای نقل شراب (یادداشت مؤلف) :پس از بازگشتن ایشان امیر فرمود دو مجلس جام زرین با صراحی های پرشراب و نقلدانها و نرگسدانها راست کردند (تاریخ بیهقی ص 224 ) نهاده توده توده بر...
نقل روح
[نَ لِ] (ترکیب اضافی، اِمص مرکب) عمل بعضی از اهل ریاضت که روح خود را به جسم دیگری برند، به شرطی که آن جسم از جان خالی باشد و این عمل را خلع بدن نیز گویند (غیاث اللغات) (آنندراج).
نقل فروش
[نُ فُ] (نف مرکب) کسی که نقل می فروشد (ناظم الاطباء) : جویان وصل نقل فروشیم و لعل وی دیگر کجا رویم که اینجاست نقل و می سیفی (از آنندراج).
نقل فروشی
[نُ فُ] (حامص مرکب)عمل نقل فروش رجوع به نقل فروش شود (|| اِ مرکب) جای نقل فروختن شیرینی فروشی مغازهء نقل فروش.
نقل کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) نقل کردن از جائی؛ از آنجا بشدن (یادداشت مؤلف) حرکت کردن عزیمت کردن : باید که بر این ستون - ( رود و زمام کشتی بگیرد تا از ستون نقل کنیم (گلستان) عیسی آن را دانست و از آنجا نقل کرد (ترجمهء دیاتسارون ص 56...
نقل گفتن
[نَ گُ تَ] (مص مرکب)داستان سرائی کردن قصه و داستان و افسانه روایت کردن نقالی کردن.
نقل ماتم
[نَ لِ تَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) حلوائی که با جنازهء مرده می فرستند (ناظم الاطباء) رجوع به نُقلِ ماتم شود.
نقل ماتم
[نُ لِ تَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نقل که در ماتم به مردم و قبیله تقسیم کنند، و این در ولایت سیاه سازند، به خلاف هندوستان که آنجا سپید می سازند (آنندراج) : رنگ ایجادم ز روی نقل ماتم ریختند خلق را شیرین شد از روز سیاهم کام جان شفیع...
نقل مجلس
[نُ لِ مَ لِ]( 1) (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آجیل و تنقلی که در مجلس مهمانی و شب نشینی صرف کنند شب چره : به شب نشینی زندانیان برم حسرت که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است ||؟ مشهور و مذکور مجلس (آنندراج) سخنی که مورد بحث و مایهء سرگرمی...
نقل مذهب
[نَ لِ مَ هَ] (ترکیب اضافی، اِمص مرکب) از مذهبی به مذهب دیگر رفتن (آنندراج) تغییر مذهب : نظاره به سوی چهره از مقنع رفت توفیق به نقل مذهبم یاری کرد واله (از آنندراج) ای برهمن نقل مذهب گاه گاهی هم خوش است لطف کن تسبیح من بستان و زنارم...
نقل مکان
[نَ لِ مَ] (ترکیب اضافی، اِمص مرکب) جابه جا شدن از جائی به جای دیگر رفتن تغییر مکان و منزل دادن : دل به خط نقل مکان کرد از آن حلقهء زلف می توان یافت که انداز رهائی دارد صائب (از آنندراج) طاقت نقل مکان نبود از آن چون سنگ...
نقل نویسی
[نَ نِ] (حامص مرکب)نوشتن از روی نوشتهء دیگری نوشتن از روی مسوده (ناظم الاطباء).
نقله
[نَ لَ] (ع اِ) پیکان تیر که پهن و کوتاه باشد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) واحد نِقال است (از اقرب الموارد) ج، نِقال.
نقله
[نَ قَ لَ] (ع ص، اِ) جِ ناقل رجوع به ناقل شود (|| اِ) نقله الوادی؛ آواز سیل رودبار (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) صدای سیل وادی (از اقرب الموارد) (از متن اللغه).
