نقش بازمالیدن
[نَ دَ] (مص مرکب) با آوردن خال های مساعد و ورق برنده در قمار از حریف بردن کنایه از گوشمال دادن تنبیه و تأدیب کردن بر حریف یا خصم غالب آمدن و او را درهم کوفتن : نقش این بازبمالید سنانت در حال سر آن بازببرید حسامت ناگاه اثیر اخسیکتی...
نقش بازی
[نَ] (حامص مرکب) فریبندگی و حیله بازی (ناظم الاطباء) عمل نقش باز رجوع به نقش باز شود.
نقش برآوردن
[نَ بَ وَ دَ] (مص مرکب)نقش برانگیختن تصویر کردن صورت ساختن و کنایه از طرح تازه افکندن و صورت نو ظاهر ساختن : هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی چنانکه در آئینهء تصور ماستانوری.
نقش برانگیختن
[نَ بَ اَ تَ] (مص مرکب) نقش باختن رل بازی کردن : چه نقش ها که برانگیختیم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانهحافظ || صورت ساختن صورت تصویر کردن شمایل ساختن صورتگری و صورت سازی کردن : صد نقش برانگیزم با جانْش درآمیزم چون نقش تو...
نقش بردن
[نَ بُ دَ] (مص مرکب) نقش زدودن صورتی را محو و زایل کردن : بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد سعدی (از آنندراج).
نقش برزدن
[نَ بَ زَ دَ] (مص مرکب)حک کردن ضرب کردن : چنین نقش بندد که چون شاه روم به ملک جهان نقش برزد به مومنظامی.
نقش بستن
[نَ بَ تَ] (مص مرکب) کنایه از تصویر کردن (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) نقاشی کردن نقش کشیدن صورتگری کردن رسم کردن نگاشتن : من نقش همی بندم و تو جامه همی باف این است مرا با تو همه شغل و همه کار ناصرخسرو خون صید الله...
نقشبند
[نَ بَ] (نف مرکب) نقاش مصور (آنندراج) نقاش زردوز گلدوز کسی که آرایش می کند (ناظم الاطباء) نگارگر صورتگر چهره گشا رسام (یادداشت مؤلف) : هودج متواریان را نقشبند نوبهار قبه از بیجاده بندد پایه از مینا زندسنائی نقشبند برون گلها اوست نقش دان درون دلها اوستسنائی از پی نقش...
نقشبند
[نَ بَ] (اِخ) خواجه بهاءالدین محمد بن محمد بخاری از اکابر عرفا و صوفیان قرن هشتم و مؤسس طریقت نقشبندیه است خواجه علاءالدین عطار و خواجه محمد پارسا از مریدان اویند کتاب دلیل العاشقین در تصوف و کتاب حیات نامه در وعظ و نصیحت از اوست وی به سال 791...
نقشبندی
[نَ بَ] (حامص مرکب) صنعت نقاشی و زردوزی و گلدوزی (ناظم الاطباء) نگارگری نقاشی (یادداشت مؤلف) عمل نقشبند رجوع به نقشبند شود : چین بن یافث نقشبندی و جامه ها بافتن مردم را بیاموخت (مجمل التواریخ) شعری به خوش خیالی چون چاشنی وصل کلکی به نقشبندی چون صورت خیال مجد...
نقشبندی
[نَ بَ] (اِخ) نقشبندیه نام یکی از سلسله های صوفیه است که منسوب و پیرو خواجه محمد بهاءالدین نقشبنداند رجوع به نقشبند شود.
نقشبندیه
[نَ بَ دی یَ / یِ] (اِخ)نقشبندی رجوع به نقشبند و نیز رجوع به ریحانه الادب ج 1 ص 229 شود.
نقش به حرام
[نَ بِ حَ] (ص مرکب)نقش حرام کسی که دارای قد و قامت موزون باشد ولی بیکاره و تنبل بود (ناظم الاطباء) کنایه از کسی که قدی و قامتی و ترکیبی دارد لیکن به غایت کاهل و هیچکاره بود و عوام کوده به حرام می گویند (برهان قاطع) (از آنندراج).
نقش بین
[نَ] (نف مرکب) حریف قمار که در قمار نقش حریف را می بیند و دست او را می خواند : دنیا قمارخانهء دیو است و اندر او ما منگیاگران و اجل نقش بین منگ سوزنی وز سه شش نقش خویش یک بینم هم نخواهم که نقش بین باشمخاقانی.
نقش پذیر
[نَ پَ] (نف مرکب) که تصویر بر آن به آسانی نقش بندد کنایه از کسی که کاری یا سخنی در او اثر گذارد : موم از سر نرمی است چنان نقش پذیر؟.
نقش پذیرفتن
[نَ پَ رُ تَ] (مص مرکب) قبول نقش کردن صورت و نقش چیزی را منعکس کردن متأثر شدن : ز فخر نامش نقش نگین پذیرد آب گر آزمایش را برنهد بر آب نگینفرخی.
نقش پذیرنده
( [نَ پَ رَ دَ / دِ] (نف مرکب) نقش پذیر : نبینی که موم نقش پذیرنده تر از سنگ است (منتخب قابوسنامه ص 8.
نقش پذیری
[نَ پَ] (حامص مرکب)نقش پذیر بودن زود تحت تأثیر قرار گرفتن.
نقش پرداز
[نَ پَ] (نف مرکب) نقاش مصور (آنندراج) (ناظم الاطباء) نقش پیوند (ناظم الاطباء) صورتگر : بدان گلشن رسید آن نقش پرداز همان نقش نخستین کرد آغازنظامی.
نقش پردازی
[نَ پَ] (حامص مرکب)نقاشی عمل نقش پرداز.
