نفریه
[نِ ری یَ] (ع ص، از اتباع) عفریه نفریه، از اتباع است رجوع به نِفر شود.
نفز
[نَ] (ع مص) برجستن آهو( 1) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) برجستن آهو بره در دویدن (فرهنگ خطی) (از متن اللغه) نَفَزان (منتهی الارب) (متن اللغه) نفوز (متن اللغه ||) مردن (از المنجد) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) نفزان نفوز (المنجد) (متن اللغه) (اقرب...
نفزان
[نَ فَ] (ع مص) نفز نفوز (اقرب الموارد) (متن اللغه) رجوع به نَفز شود.
نفس
[نَ] (ع اِ) جان روح (از منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از دهار) (از مهذب الاسماء) روان (ناظم الاطباء) قوه ای است که بدان جسم زنده، زنده است (از مفاتیح) :خواهی پادشاه و خواهی جز پادشاه هر کسی را نفسی است و آن را روح...
نفس
[نَ فَ] (ع اِ)( 1) دم (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (بحر الجواهر) دمه (دهار) (مهذب الاسماء) هوائی که از دهان موجود زنده در حال تنفس خارج شود (از بحر الجواهر) و آن جذب نسیم است از راه بینی یا دهان برای ترویح قلب و دفع بخار است...
نفس
[نَ فَ] (ع اِ) سخن دراز (منتهی الارب) (آنندراج) یقال: کتب کتاباً نفسا؛ طویلاً (منتهی الارب ||) جرعه (منتهی الارب) (آنندراج) یقال: اکرع فی الاناء نفساً او نفسین؛ ای جرعه او جرعتین || سیرابی (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): شراب ذونفس؛ شراب با فراخی و سیرابی و شراب غیرذی...
نفس
[نُ] (ع ص، اِ) جِ نفساء رجوع به نفساء شود.
نفس
[نُ فُ] (ع ص، اِ) جِ نفساء رجوع به نفساء شود.
نفس
[نُفْ فَ] (ع ص، اِ) جِ نفساء رجوع به نفساء شود.
نفس آباد
[نَ فَ] (اِ مرکب) کنایه از سینه و شش که به تازی ریه خوانند و نیز کنایه از بدن آدمی (آنندراج) شش را گویند (جهانگیری) (برهان قاطع) و آن گوشتی باشد سفیدرنگ متصل به جگر که پیوسته دل را باد کند و نفس آباد نیز به همین اعتبار گویندش و...
نفس آخر
[نَ فَ سِ خِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آخر نفس دم واپسین نفس بازپس نفس بازپسین نفس واپسین - تا نفس آخر؛ تا دم مرگ تا واپسین نفس : داد بگسترد و ستم درنبشت تا نفس آخر از آن برنگشتنظامی.
نفس آشکار
[نَ فَ سِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) زمین در چهارم فوریهء فرانسوی مطابق بیست و یکم بهمن ماه جلالی و شانزدهم بهمن نفس آشکار می کشد (یادداشت مؤلف).
نفساء
[نُ فَ / نَ فَ / نَ] (ع ص) زن زجه (از منتهی الارب) (آنندراج) زن بسیارزا (مهذب الاسماء) زاج (از السامی) زایسفان (|| زایسبان (از مهذب الاسماء) زجه زاهو (یادداشت مؤلف) ج، نِفاس، نُفاس، نُفُس، نُفس، نوافس، نفساوات، نُفَّس، نُفّاس( 1 زن مبتلای به نفاس (یادداشت مؤلف) ( 1)...
نفسانی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نفس از نفس (یادداشت مؤلف) رجوع به نفس شود || منسوب به نفس اماره مقابل روحانی : متابعت وساوس شیطانی و موافقت هواجس نفسانی نمودی (سندبادنامه ص 86 ) چه خبر دارد از حقیقت عشق پای بند هوای نفسانی؟.
نفسانیت
[نَ نی یَ] (ع مص جعلی) نفسانی بودن مقابل روحانیت.
نفسانیه
[نَ نی یَ] (ع ص نسبی) تأنیث نفسانی رجوع به نفسانی شود.
نفساوان
[نُ فَ] (ع ص، اِ) تثنیهء نفساء است رجوع به نُفَساء شود.
نفساً
[نَ سَنْ] (ع ق) بنفسه بعینه بشخصه (یادداشت مؤلف).
نفس ارضی
[نَ سِ اَ ضی ی] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) فیلسوف هرگاه که گوید نفس ارضی معنی آن خواهد که قوتی است که آغاز قوتها و حرکتهاء گوناگون از وی است (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نفس الامر
[نَ سُلْ اَ] (ع اِ مرکب) حقیقت کار (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) اصل مدعا حاق واقع || ثابت محقق کار واقعی (غیاث اللغات ||) کلمهء نفس الامر یعنی حد ذات هر شی ء و بعضی گفته اند مراد مرتبهء عقل فعال است و عقل اول و نفس کلیه را نیز...
